|
بوسه
عاشقانه ترین سلامهایم نثار تو باد که نسیم وصل دوباره ات در کوچه پس کوچه های دلم
وزیدن گرفته است
حس عجیبی است. شادی آمیخته با شرم که همراه با همان سوال همیشگی در ذهن ایجاد
میشود.
میشود آیا که عواقب امورمان ختم به خیر شود؟ آن خیر که تو میدانی چیست در دلم ...
این روزها دوباره یاد آن لحظه وصال در دلم زنده میشود
و گاه در خواب هم خود را در کنارت میبینم و مدام حس آن بوسه است که دوباره تکرار
میشود.
یادم هست که همینجا آرزو کرده بودم محبت غیر از تو را به دور بریزم و امروز..
از تو ممنونم که جز محبت تو در دلم چیز دیگری باقی نمانده ...
از خدا خواسته ام که این آتش را همچنان فزونی بخشد و از تو میخواهم مرا با تمام بدی
هایم و کاهلی هایم بپذیری و رد نکنی
لحظه ها را میشمارم تا آن لحظه رویایی...
عاشقانه ترین سلامهایم نثار تو باد که بار دیگر مرا لایق بوسه ای کرده ای...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

گوهر
به تو می اندیشم ....
اندیشیدنی فیلسوفانه ... به آنچه از آغاز افکارم را به خود مشغول ساخته بود
که تو کجایی؟ با کدام چشم میتوان نگاهت کرد ؟
و با کدام گوش می توان صدای حمد و تسبیح به ظاهر خاموشان هستی را شنید؟
به تو می اندیشم...
به هر قدم و هر لحظه و هر نگاه و هر سخن و هر پاسخ ... وبه آنچه به ناچار رخ میدهد
....
چگونه میتوان تو را ندید؟ و چگونه می توان در هجوم همه آنچه جلوه گرت هستند تو را
در تمام ابعاد نگریست؟
در این بی نظمی پر از نظم ... در این هیاهوی پر از سکوت... چگونه صدایت زنم؟
صدا نه که شنیدنی در کار نیست آنگاه که من و تو هر لحظه در برابر هم ایستاده ایم...
تنها شهادت است که بکار می آید ... تو بر من شاهدی و من بر تو
من شاهدم بر تو
آمده ام تا از دستت پیاله ای برگیرم در این سرای سراسر راز
آآآآآآآآآآآآآآآه که احساس میکنم مستم میکنی ... این همان است
همان گوهر است که از تو خواسته بودم.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

شراب
این روزهای من روزهای عجیبیست..
تمام سکوت این روزهایم با تو پر می شود
تو را نزدیکتر در خود و خود را در کنار تو احساس میکنم
آنچنان که آهسته آهسته بیشتر لحظه هایم رنگ و بوی تو میگیرد...
گرچه تو برایم همیشه بوده ای ولی آنچه این روزهایم را متفاوت ساخته ، احساس جدیدی است که در کنار تو تجربه میکنم
طعم شرابی که این روزها از دست تو می نوشم با پیش از این فرق کرده است!
تلخی عجیبی که تا به حال آنرا نچشیده بودم...
گوئی که عمرش نه هفت سال و هفتاد سال و هفتصد سال... که من فکر میکنم تا هفت هزار سال...
اما اعتراف میکنم که مستی حاصل از آن به طعم تلخش می ارزد...
احساسی مرموز و رویایی که نخست مرا در عمق جان فرو میبرد و آنگاه پس از گذشتن از هزار توی ناشناخته ذهن، مرا به قله ای می رساند که از آنجا گوئی تمام آنچه در تصورم می گنجد در زیر پاهایم قرار میگیرد و من چون فرمانروایی با شکوه و عظمت دستانم را از دو سوی خویش باز میکنم و با تمام وجود بر تمام موجودات آن درود و سلام می گویم.
این روزهای من عجیب روزهایی است...حس عجیبی را تجربه میکنم که پیش از این حس نکرده بودم. و این را فقط مدیون تو هستم که این روزها پنجره های جدیدی از معنویت را برویم میگشایی
همچون گذشته از تو میخواهم
عاجزانه میخواهم و میخوانمت با تمام جسم و روح و جانم
که رهایم نکنی
و این کودک نو پا را همیشه در راه وصالت مدد نمایی
آمین
22 خرداد 1387
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

زمزم
من هنوز در قربانگاه مانده ام...
اشکهای من جاریست بر مظلومیت قربانیان ...
قربانیانی که کسی در تاریخ چون آنها ندیده است...
.....
...
زیر آفتاب سوزان ، کودکی از تشنگی فریاد میزند و پای بر زمین میکوبد...
مادرش آشفته و بیمناک از بهر جان کودک، سعی صفا و مروه میکند...
صدای گریه کودک را عرشیان تاب نمی آورند...
گویی همه دست به دعا برداشته اند و تقدیر این مادر و کودک چنین رقم میخورد
چشمه ای از زیر پای کودک شروع به جوشیدن میکند که نه تنها مادر و فرزندش را
سیراب میگرداند که برای رفع عطش تمام مردمان عالم نیز کافیست!!!
....
ماه دیگر همین روزها
کودکی....
کودکی که در کنار دریا، از فرط تشنگی به تلذی افتاده است
بر فراز دستان پدر، از خون خویش سیراب میشود...
.....
من هنوز در قربانگاه مانده ام....
اشکهای من جاریست برمظلومیت قربانیان...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

قربانگاه
لبیک
اللهم لبیک
لبیک لا شریک لک
لبیک
...........
و تو به حقیقت
دعوت حق را لبیک گفته ای
لبیکی که کسی چون
تو در تاریخ نگفته است حتی ابراهیم!
و از اینروست که
تو قربانگاه ابراهیم را رها میکنی و به قربانگاهی بس عظیم تر و باشکوه تر میروی
...
آری تو دعوت حق را
لبیک می گویی
تو علی اکبر را،
علی اصغر را، قاسم را، عون و جعفر را، عباس را، و خود را
به قربانگاهی دیگر
میبری ، قربانگاهی که از برای کسی غیر از تو آماده نگشته...
و اینچنین از
پروردگار خویش میخواهی که حجت را قبول نماید...
آری تو دعوت حق را
لبیک میگویی
لبیک اللهم لبیک..
«
وَعَلائِقِ
مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى وَخُرْقِ
و رشته هاى ديد نور چشمانم و خطوط
صفحه پيشانيم
مَسارِبِ نَفْسى
وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى
و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى
نرمه بينيم و راههاى پرده
گوشم
وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ
شَفَتاىَ وَحَرَكاتِ لَفْظِ
لِسانى وَمَغْرَزِ
و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار
گـيـرد بـر آن دو لبـم و حـركـتـهـاى
تـلفظ زبانم و محل پيوست كام
حَنَكِ فَمى وَفَكّى وَمَنابِتِ
اَضْراسى
وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى
(فـك بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـيـرون آمـدن
دنـدانـهـايـم و محل
چشيدن خوراك و
آشاميدنيهايم
وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ
فارِغِ
حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ
و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق )
متصل به رگهاى گردنم و آنچه در
برگرفته آن را
صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى
وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى
وَاءَفْلاذِ حَواشى
قفسه سينه ام و رشته هاى رگ قلبم و
شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و
كنار
كَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ
اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى
وَقَبضُ
جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى
دنده هايم و سربندهاى استخوانهايم و
انقباض
عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى
وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى
وَبَشَرى
عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و
گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره
پوستم
وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى
وَعُرُوقى وَجَميعُِ
جَوارِحى وَمَا...
و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينها...»
این است آنچه به
قربانگاه میبری...
قربانگاه کربلا،
حسین جان در انتظار توست...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

یه گوشه چشم تو بسه...
ساعت نزدیک هفت صبح ، توی اتوبوس به سمت راه آهن و کنار پنجره
یک
صبح مه گرفته - 17 آذر
صدای آب
خیابانهای خیس
مردم جمع شده در خود برای تحمل راحت تر سرما..
عاشورا را خوانده ام
چیزی میخواهم ، زمزمه ای ، برای گذران لحظه ها ...
هرجا که بروم برای شیطنت بازی و تجربه های جدید ، آخرش بر در یک خانه باز خواهم گشت
تا
به حال که چنین بوده
و
بزرگترین خواسته من از درگاه خداوند نیز همین است که هیچ گاه از در این خانه رانده
نگردم...
در
وجودم نوای حزن انگیزی میخوانم با همان آهنگ حزن انگیز سید ذاکر
«یا
حسین غریب مادر
تویی
ارباب دل من
یه
گوشه چشم تو بسه
برا
حل مشکل من...
اونی
که خسته و تنهاست
دیگه
از همه بریده
اونی
که واسه یه بارم
هنوز
آقاشو ندیده....»
دلم
چه میخواهد؟
این
که در بکوبم بر در این خانه و از پشت صدای باز شدن در را بشنوم
و
شاید همان لحظه که صاحبخانه در آستانه در ظاهر میشود و من سیمای آسمانیش را نظاره
میکنم لحظه آخر من باشد...
در
دلم به آنها که این روزها خداحافظی میکنند برای حج، می گویم ، میدانم که او این
کلام ناگفته را میشنود ، می گویم عرفه یادتان باشد سلام ما را هم برسانید..
.....
چه
کنم که این دل مقیم حریم این خانه باشد ؟
.....
تمام زباله های سطل بزرگ شهرداری ، به دلیل نامعلومی بر زمین ریخته است!!!
پیرمرد رفتگر با دستان خود آشغالها را مشت مشت به داخل سطل برمیگرداند...
دلم
میگیرید برایش
کسی
از داخل اتوبوس صدایش میکند
نمیدانم چه میپرسد از پیرمرد ، فقط میبینم که با انگشتان دستش لحظه ای به نوک بینیش
که از سرما
سرخ
شده اشاره میکند و بعد دوباره به کارش ادامه میدهد....
آنهمه آشغال را باید با دست داخل سطل بریزد
.........
کاش میتوانستم به پیرمرد بگویم سلام مرا هم برسان
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک....گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

دلم....
دلم
دلم
دلم
دلم برای اینجا ، برای دلنوایم ،
برای انوار الهی که از پشت ابرهای تیره بر آسمان دلم تابیده میشوند...
دلم برای خودم
برای او که ...
دلم
دلم
دلم
دلم تنگ شده است....
شاید این کوتاه ، فتح بابی باشد برای خلاصی از یخزدگی حس نگارش
التماس دعا
یاعلی
پنجشنبه 3 آبان 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟
او را طاهره میخواندند... پاک سرشت و پاک روش
در آن زمان که زنان به انحرافات عصر جاهلی آلوده گشته بودند...
بانویی بزرگ و با عظمت و ثروتمند که «سیده نسوان» بود در عصر خویش و بزرگان آرزوی
ازدواج با وی را در سر می پروراندند..
و او بدون توجه به درخواستهای مکرر هر روز خیال و آرزوی شیرین خویش را در ذهن می
گذراند...
عشق امین مکه روزگاری بود که در خانه دلش جای گرفته بود...
روزها به امید وصال میگذشت و شبها با خیال او به صبح میرسید.
تا آنجا که دیگر تاب تحملش نماند و راز دل به نفیسه گفت، و نفیسه محمد را از این
شور عشق با خبر ساخت
.............
......
آنروز که محمد با لباسی آراسته و خوشبو به همراه ابوطالب و حمزه و سایر بزرگان مکه
به خانه خدیجه آمدند را همه در تاریخ ثبت نموده اند.
خدیجه بانو بی صبرانه در انتظار خواندن خطبه عقد بود ، حال آنکه حاضران مجلس را به
تعریف و تمجید از وی مشغول کرده بودند گرچه در مقابل شان و منزلت محمد (ص) زبانشان
الکن بود و در گفتن به لرزش و اضطراب افتاده بودند...
تا آنگاه که خدیجه برخواست و چه برخواستنی ...
و رو به حاضران شروع به سخن گفتن کرد و چه سخن گفتنی...
من خود میثاق ازدواج را انشاء می کنم:«تزویج
کردم خود را برای تو ای محمد و مهر را هم در دارایی خویش پذیرفتم»
شادمانی در چهره زیبای محمد موج میزد...
چند روز بعد صدایی رسا در مسجدالحرام در بین زمزم و مقام چنین به گوش میرسید:
«هان ای مردم! گوش کنید، گوش کنید؛ خبری و پیامی از طاهره، خدیجه
بانو همسر محمد صادق امین آورده ام... او به همگان اعلام میکند و شما را شاهد
میگیرد بر این که: همه مال و ثروت خود را در اختیار محمد قرار داده ام تا هرگونه که
صلاح میداند، مصرف نماید، زیرا او را بزرگ و گرامی می دانم و برای او مقام و عظمت
قائلم و او را بسیار دوست میدارم.»
..............
..........
ای محمد
خداوند می فرماید : سلام ما را به خدیجه برسان و به او چنین بگو حال که تمام زندگی
و ثروتت را برای پیامبر ما و پیشبرد دین اسلام در طبق اخلاص نهادی، ما نیز به
تو هدیه ای می دهیم. هدیه ای که ارز ش آن از تمام هستی بیشتر و ارزشمند تراست.
افتخار مادری برای آنکه تمام هستی را بخاطر وجود او خلق نموده ایم پاداش توست .
.........
مبارکت باشد خدیجه بانو
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
کاش می توانستم از عشقت چنان سوزناک بگویم که نخست خود قالب تهی نمایم و پس از من
آنکس که میخواند...
کاش کنار ضریحت و درمیان آن فریادهای عاشقانه ام جان داده بودم...
کاش پیش از این غیر از محبت تو، محبت هیچ آدمی و غیر آدمی را در دل جای نداده بودم
تا آنجا کنار دریای لطفت آنگونه شرمسار نباشم...
کاش آن لحظه وصلت که زیباترین لحظه ام بود از ازل، شعله ای از آن آتش عشق نابت به
فنا رسانده بودم...
کاش...
کاش هیچگاه مرا از بهشتت به این زمین و نزد این زمینیان برنمیگرداندی...
کاش همانجا ...
لذت آن لحظه وصال را چگونه می توان بیان کرد؟
آنجا که قطره ای جدا شده از دریا، به آغوش گرم دریا بازمیگردد...
لذت در کنار تو بودن را چگونه میتوان وصف نمود؟
لذت شب جمعه ای در حرمت بیتوته کردن را برای کدام دل می توان سرود؟
فاش میگویم از تمام اینها، خسته ام
دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند جز تو و وصال دوباره ات
که بود که از آنچه سالها در انتهای قلب من میگذشت با خبر بود و در همان لحظه آسمانی
........
مگر نه اینکه تو بودی؟
از که اینگونه وفاداری در عشق دیده ام جز تو؟
از که اینگونه عاشق را ارج نهادن دیده ام جز تو؟
اینها که ادعای عشق میکنند چه میدانند از عشق؟
من تنها تو را میخواهم
هر آنچه بوی تو را ندهد از دل بیرون خواهم نمود...
عهد می بندم با تو...
سوگند به عشقی که در جانم نهاده اند از ازل..
سوگند به همان باشکوهترین لحظه...
به آن گوشه ضریحت که...
سوگند به خونی که از تو در رگهایم جاریست...
محبت همه را غیر از تو از دل بیرون خواهم ریخت...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

وصال، زیباترین لحظه زندگی
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

عاشقانه ترین سلامهایم تقدیم تو باد
آرامم
سعی
میکنم آرام باشم.
شمارش معکوس برای وصال آغاز شده است.
باورم نمیشود
میدانم به رویا بیشتر شبیه است
عقل
از کار افتاده
و
احساس دیگر رمقی برایش نمانده تا اظهار وجود کند
این
حس و حال هم خوب است
همه
چیز را سپرده ام به میزبان
هرچه بخواهد
ما
تسلیم هستیم.
خود
را آماده کرده ام که عاشقانه ترین سلامهایم را تقدیمت کنم
نه
سلام نه
خود
را آماده کرده ام تا بهترین پاسخ سلام را بر سلامهای عاشقانه تو دهم
کلماتم جور نمیشوند
نمیدانم چگونه بیان کنم
شاید سکوت برای من بهتر از هرچیز باشد در این زمان
اری
بگذار در خیال با تو باشم.
ای
دریا آغوش خود را باز کن که قطره ای ازکویر به سوی تو می شتابد
چهارشنبه 30 خرداد 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد...
دوباره راه سفر در پيش گرفته ام
كسي همراه نيست ، من از تمام همراهان نه اينكه آزرده باشم نه ولي هرچه هست كسي حاضر
به همراهي نيست
تنها به سويت مي آيم.... كه كسي جز تو برايم باقي نمانده است.
و مرا جز از بسوي تو آمدن چاره اي نيست...
هيچ برايم نمانده ... هيچ جز اميد به ياري تو ...
تقصير كرده ام ... ميدانم . ميدانم كه بيهوده مشغول اين و آن گشته ام و از ياد تو
غافل
تقصير كرده ام... و باز عاجز و درمانده وشرمسار به سويت مي آيم...
راه سختي است و اگر تو ياريم نكني چگونه راهرو مي توانم باشم؟
مي بيني كه اشكهايم جاري اند از بد زمانه كه مرا با خود برده است...
هزار بار از تو ممنونم كه بار ديگر مرا از چنگال اهريمن سياهي رهاندي و آگاهم نمودي
كه خطا رفته ام
وااااي كه چقدر دلم هواي تو كرده است.
ميخواهم تنها باشم. ديگر از تمام انسانها بگريزم تا كسي جز تو را نداشته باشم.
و اين چقدر لذت بخش است...
جمعه 25
خرداد 1385
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...
چند
وقتيست كه در زندگيم زمزمه هاي وصال معشوق شنيده ميشود...
نمي
دانم چرا امروز و فردا ميكند ولي دانسته ام كه دير يا زود وصال آن بهترين را تجربه
خواهم نمود...
صبورانه اين روزها را ميگذرانم زيرا ميدانم كه امروز و فردا كردنش بر لذت وصال
خواهد افزود...
و نيز
ميدانم كه هرچه ديرتر به سرانجام رسد اين ديدار، آتش فراغ پس از آن ديرتر شعله ور
خواهد شد
به
اين مي انديشم كه ما يك عمر نديده عاشق بوده ايم و هر از چند گاهي به اميد لذتي
هرچند اندك از خيال وصالش، كبوتر دل را راهي ميخانه كرده ايم . حال چگونه پس از يك
تجربه واقعي بايد فراغ را تحمل كنيم؟
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

سلام عليكم بما صبرتم...
از خار و خاشاك هاي پشت قطعه 50 عبور ميكرديم. زير آفتاب ساعت 11 صبح ولي گرمايي حس
نمي شد!
بغضي رو كه از صبح و توي اداره و مترو به سختي نگه داشته بودم داشت مي تركيد.
زانوها ميلرزيد و قدرت اشكها آروم آروم بر قدرت دندانهايم غلبه ميكرد. دستپاچه توي
كيف دنبال دستمال ميگشتم ولي نبود!!! دستمالي از آسمان رسيد... خيالم راحت شد ديگه
رهايشان كردم...
رسيديم سرمزار... كسي نبود
خيالم كمي راحت تر شد لااقل كمي آرامش پيدا ميكردم
آفتاب سوزان بر قبرها مي تابيد. تاب ايستادن نبود همان جاي هميشگي – دو تا قبر
آنطرف تر كناردرختها – روي يك سنگ قبر نشستم.
.....................
ديشب روي موبايل پيامشون رو دريافت كرده بودم: ‹سلام. شبتون بخير. من فردا حدود 11
ميرم پيش منوچهر. خوشحال ميشم در خدمتتون باشم› !!! كار دنيا برعكس شده؟ چه كسي در
خدمت چه كسي باشد؟
....................
صبح كه رسيدم اداره ديدم برخي مشكي پوشيده اند... تازه فهميدم كه امروز شهادت خانم
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم هست... از اين فكر كه اين ملاقات در اين روز
اتفاق مي افتد بارها گريه ام گرفت...
...................
خيلي دردناك است كه بعد از شهدا فراموششان كرده ايم... نه فراموششان نكرده ايم ...
خودمان را فراموش كرده ايم... به قول سيد مرتضي زمانه ما را با خود برده است...
.......................
آنطرف تر خانمي را دفن ميكردند... روبرويمان آنطرف خيابان عده اي بر سر مزاري نو
نشسته بودند و هاي هاي گريه ميكردند...
من اختيار اشكها را رها كرده بودم هر از چند گاهي سرازير ميشدند... دستمال از آسمان
رسيده حالا ديگر بايد عوض ميشد اينبار داخل كيف را با دقت گشتم و يك بسته دستمال نو
پيدا كردم. گذاشتمش دم دست چون مطمئن بودم كه لازم ميشود...
براي من كه هميشه از آفتاب گريزانم جاي تعجب بود كه چطور احساس گرما و سوختن در
آفتاب نميكردم... نشسته بودم و شستن قبرها را تماشا ميكردم..... چقدر دوست
داشتني...
شستن قبرها داشت تمام ميشد كه با اشاره چشمها فهميدم لحظه ديدار نزديك ميشود. سرم
را برگرداندم خانمي با يك دسته گل نزديك ميشد...
نزديك تر كه رسيد برخواستم و جلو رفتم و سلام و احوالپرسي ... بوسيدمشان و به اين
ترتيب رسيدم به يك آرزوي رويايي:ديدار همسر شهيد منوچهر مدق
صاف رفت بالاي قبر كناري نشست چه جاي خوبي فكر نميكردم آنجا بنشيندخدا رو شكر كردم
كه قبر تميز شده بود و خاكي نبود
او كه نشست من تازه بعد از چندين بار اينجا آمدن جرأت كردم بروم پايين قبر بنشينم .
حالا ديگر همسرش كنارش نشسته بود.
نشستم پايين قبر كناري... آمدم بگويم : نميدانم چه حكمتي بوده كه امروز كه شهادت
حضرت زهرا (س) است، اين ديدار ميسر شده كه گريه امان نداد چيزي بگويم ... مي دانستم
تا چند دقيقه اي نمي توانم حرف بزنم. خدا ياري رساند موبايلشون زنگ زد
............
محفل خوبي بود... زير آن آفتاب سرظهر
هر چند دقيقه يك بار چشمايش پر از اشك ميشد و ما نيز... يك جاهايي او مي گفت و ما
اشك ميريختيم يك جاهايي ما تعريف ميكرديم و او ...
از برخي خاطراتش با شهيد برايمان گفت. از اينكه محل قبرش را خودش انتخاب كرده و
آنها روز خاكسپاري فراموش كرده اند ولي جنازه را هرجا كه برده اند به علتي دفن در
آنجا ميسر نشده . تا اينكه اينجا را به ياد آورده اند و وقتي آمده اند اينجا با
قبري آماده مواجه شده اند...
مدام با انگشتانش كه محبت و عشق را حتي در آنها هم ميشد مشاهده كرد روي نوشته هاي
قبر را تميز ميكرد بخصوص روي كلمه منوچهر را . يادم هست اول كه رسيد بالاي قبر و
نشست كنارش دست برد و روي عكس را چند بار با دست تميز كرد...
بعضي حرفا خيلي مهم بود مثل اينكه امروز در جامعه ما منيت در بين همه رايج شده.
امروز آنروز بيشتر آدمها بين حق خودشان و مثلا جان همسايه، نجات جان همسايه را
انتخاب ميكردند ولي امروز همه فقط به دنبال احقاق حق خود هستند...
بعضي حرفها معنايشان برايمان تلخ بود ... ولي آشنايي و ديدار چنين عزيزي بسيار زيبا
و دلنشين بود
توي ماشين موقع برگشتن از صبر و استقامت چون كوه يك همسر جانباز بودن برايم تعريف
ميكرد... چقدر ما در مقابل اين استقامت و صبر كوچكيم... فقط توانستم بگويم :
سلام عليكم بما صبرتم....
تا رسيديم به مقصد كلي حرف زده بوديم و از خودش برايم گفته بود و اينكه حالا چه كار
ميكند و شرايط جوانهايمان و ...
دلم نميخواست واقعا دلم نميخواست كه اين ملاقات تمام شود ولي .... اگر ميدانستم كه
باعث اذيت شدنش نمي شويم و كارهايش دير نميشود شايد حداقل تا شب پيششان مي ماندم تا
آن حال خوب و دوست داشتني كمي بيشتر در من بماند...
چهارشنبه 8 خرداد ماه 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

|