|
زمزم
من هنوز در قربانگاه مانده ام...
اشکهای من جاریست بر مظلومیت قربانیان ...
قربانیانی که کسی در تاریخ چون آنها ندیده است...
.....
...
زیر آفتاب سوزان ، کودکی از تشنگی فریاد میزند و پای بر زمین میکوبد...
مادرش آشفته و بیمناک از بهر جان کودک، سعی صفا و مروه میکند...
صدای گریه کودک را عرشیان تاب نمی آورند...
گویی همه دست به دعا برداشته اند و تقدیر این مادر و کودک چنین رقم میخورد
چشمه ای از زیر پای کودک شروع به جوشیدن میکند که نه تنها مادر و فرزندش را
سیراب میگرداند که برای رفع عطش تمام مردمان عالم نیز کافیست!!!
....
ماه دیگر همین روزها
کودکی....
کودکی که در کنار دریا، از فرط تشنگی به تلذی افتاده است
بر فراز دستان پدر، از خون خویش سیراب میشود...
.....
من هنوز در قربانگاه مانده ام....
اشکهای من جاریست برمظلومیت قربانیان...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

قربانگاه
لبیک
اللهم لبیک
لبیک لا شریک لک
لبیک
...........
و تو به حقیقت
دعوت حق را لبیک گفته ای
لبیکی که کسی چون
تو در تاریخ نگفته است حتی ابراهیم!
و از اینروست که
تو قربانگاه ابراهیم را رها میکنی و به قربانگاهی بس عظیم تر و باشکوه تر میروی
...
آری تو دعوت حق را
لبیک می گویی
تو علی اکبر را،
علی اصغر را، قاسم را، عون و جعفر را، عباس را، و خود را
به قربانگاهی دیگر
میبری ، قربانگاهی که از برای کسی غیر از تو آماده نگشته...
و اینچنین از
پروردگار خویش میخواهی که حجت را قبول نماید...
آری تو دعوت حق را
لبیک میگویی
لبیک اللهم لبیک..
«
وَعَلائِقِ
مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى وَخُرْقِ
و رشته هاى ديد نور چشمانم و خطوط
صفحه پيشانيم
مَسارِبِ نَفْسى
وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى
و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى
نرمه بينيم و راههاى پرده
گوشم
وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ
شَفَتاىَ وَحَرَكاتِ لَفْظِ
لِسانى وَمَغْرَزِ
و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار
گـيـرد بـر آن دو لبـم و حـركـتـهـاى
تـلفظ زبانم و محل پيوست كام
حَنَكِ فَمى وَفَكّى وَمَنابِتِ
اَضْراسى
وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى
(فـك بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـيـرون آمـدن
دنـدانـهـايـم و محل
چشيدن خوراك و
آشاميدنيهايم
وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ
فارِغِ
حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ
و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق )
متصل به رگهاى گردنم و آنچه در
برگرفته آن را
صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى
وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى
وَاءَفْلاذِ حَواشى
قفسه سينه ام و رشته هاى رگ قلبم و
شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و
كنار
كَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ
اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى
وَقَبضُ
جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى
دنده هايم و سربندهاى استخوانهايم و
انقباض
عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى
وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى
وَبَشَرى
عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و
گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره
پوستم
وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى
وَعُرُوقى وَجَميعُِ
جَوارِحى وَمَا...
و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينها...»
این است آنچه به
قربانگاه میبری...
قربانگاه کربلا،
حسین جان در انتظار توست...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

یه گوشه چشم تو بسه...
ساعت نزدیک هفت صبح ، توی اتوبوس به سمت راه آهن و کنار پنجره
یک
صبح مه گرفته - 17 آذر
صدای آب
خیابانهای خیس
مردم جمع شده در خود برای تحمل راحت تر سرما..
عاشورا را خوانده ام
چیزی میخواهم ، زمزمه ای ، برای گذران لحظه ها ...
هرجا که بروم برای شیطنت بازی و تجربه های جدید ، آخرش بر در یک خانه باز خواهم گشت
تا
به حال که چنین بوده
و
بزرگترین خواسته من از درگاه خداوند نیز همین است که هیچ گاه از در این خانه رانده
نگردم...
در
وجودم نوای حزن انگیزی میخوانم با همان آهنگ حزن انگیز سید ذاکر
«یا
حسین غریب مادر
تویی
ارباب دل من
یه
گوشه چشم تو بسه
برا
حل مشکل من...
اونی
که خسته و تنهاست
دیگه
از همه بریده
اونی
که واسه یه بارم
هنوز
آقاشو ندیده....»
دلم
چه میخواهد؟
این
که در بکوبم بر در این خانه و از پشت صدای باز شدن در را بشنوم
و
شاید همان لحظه که صاحبخانه در آستانه در ظاهر میشود و من سیمای آسمانیش را نظاره
میکنم لحظه آخر من باشد...
در
دلم به آنها که این روزها خداحافظی میکنند برای حج، می گویم ، میدانم که او این
کلام ناگفته را میشنود ، می گویم عرفه یادتان باشد سلام ما را هم برسانید..
.....
چه
کنم که این دل مقیم حریم این خانه باشد ؟
.....
تمام زباله های سطل بزرگ شهرداری ، به دلیل نامعلومی بر زمین ریخته است!!!
پیرمرد رفتگر با دستان خود آشغالها را مشت مشت به داخل سطل برمیگرداند...
دلم
میگیرید برایش
کسی
از داخل اتوبوس صدایش میکند
نمیدانم چه میپرسد از پیرمرد ، فقط میبینم که با انگشتان دستش لحظه ای به نوک بینیش
که از سرما
سرخ
شده اشاره میکند و بعد دوباره به کارش ادامه میدهد....
آنهمه آشغال را باید با دست داخل سطل بریزد
.........
کاش میتوانستم به پیرمرد بگویم سلام مرا هم برسان
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک....گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

دلم....
دلم
دلم
دلم
دلم برای اینجا ، برای دلنوایم ،
برای انوار الهی که از پشت ابرهای تیره بر آسمان دلم تابیده میشوند...
دلم برای خودم
برای او که ...
دلم
دلم
دلم
دلم تنگ شده است....
شاید این کوتاه ، فتح بابی باشد برای خلاصی از یخزدگی حس نگارش
التماس دعا
یاعلی
پنجشنبه 3 آبان 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟
او را طاهره میخواندند... پاک سرشت و پاک روش
در آن زمان که زنان به انحرافات عصر جاهلی آلوده گشته بودند...
بانویی بزرگ و با عظمت و ثروتمند که «سیده نسوان» بود در عصر خویش و بزرگان آرزوی
ازدواج با وی را در سر می پروراندند..
و او بدون توجه به درخواستهای مکرر هر روز خیال و آرزوی شیرین خویش را در ذهن می
گذراند...
عشق امین مکه روزگاری بود که در خانه دلش جای گرفته بود...
روزها به امید وصال میگذشت و شبها با خیال او به صبح میرسید.
تا آنجا که دیگر تاب تحملش نماند و راز دل به نفیسه گفت، و نفیسه محمد را از این
شور عشق با خبر ساخت
.............
......
آنروز که محمد با لباسی آراسته و خوشبو به همراه ابوطالب و حمزه و سایر بزرگان مکه
به خانه خدیجه آمدند را همه در تاریخ ثبت نموده اند.
خدیجه بانو بی صبرانه در انتظار خواندن خطبه عقد بود ، حال آنکه حاضران مجلس را به
تعریف و تمجید از وی مشغول کرده بودند گرچه در مقابل شان و منزلت محمد (ص) زبانشان
الکن بود و در گفتن به لرزش و اضطراب افتاده بودند...
تا آنگاه که خدیجه برخواست و چه برخواستنی ...
و رو به حاضران شروع به سخن گفتن کرد و چه سخن گفتنی...
من خود میثاق ازدواج را انشاء می کنم:«تزویج
کردم خود را برای تو ای محمد و مهر را هم در دارایی خویش پذیرفتم»
شادمانی در چهره زیبای محمد موج میزد...
چند روز بعد صدایی رسا در مسجدالحرام در بین زمزم و مقام چنین به گوش میرسید:
«هان ای مردم! گوش کنید، گوش کنید؛ خبری و پیامی از طاهره، خدیجه
بانو همسر محمد صادق امین آورده ام... او به همگان اعلام میکند و شما را شاهد
میگیرد بر این که: همه مال و ثروت خود را در اختیار محمد قرار داده ام تا هرگونه که
صلاح میداند، مصرف نماید، زیرا او را بزرگ و گرامی می دانم و برای او مقام و عظمت
قائلم و او را بسیار دوست میدارم.»
..............
..........
ای محمد
خداوند می فرماید : سلام ما را به خدیجه برسان و به او چنین بگو حال که تمام زندگی
و ثروتت را برای پیامبر ما و پیشبرد دین اسلام در طبق اخلاص نهادی، ما نیز به
تو هدیه ای می دهیم. هدیه ای که ارز ش آن از تمام هستی بیشتر و ارزشمند تراست.
افتخار مادری برای آنکه تمام هستی را بخاطر وجود او خلق نموده ایم پاداش توست .
.........
مبارکت باشد خدیجه بانو
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
کاش می توانستم از عشقت چنان سوزناک بگویم که نخست خود قالب تهی نمایم و پس از من
آنکس که میخواند...
کاش کنار ضریحت و درمیان آن فریادهای عاشقانه ام جان داده بودم...
کاش پیش از این غیر از محبت تو، محبت هیچ آدمی و غیر آدمی را در دل جای نداده بودم
تا آنجا کنار دریای لطفت آنگونه شرمسار نباشم...
کاش آن لحظه وصلت که زیباترین لحظه ام بود از ازل، شعله ای از آن آتش عشق نابت به
فنا رسانده بودم...
کاش...
کاش هیچگاه مرا از بهشتت به این زمین و نزد این زمینیان برنمیگرداندی...
کاش همانجا ...
لذت آن لحظه وصال را چگونه می توان بیان کرد؟
آنجا که قطره ای جدا شده از دریا، به آغوش گرم دریا بازمیگردد...
لذت در کنار تو بودن را چگونه میتوان وصف نمود؟
لذت شب جمعه ای در حرمت بیتوته کردن را برای کدام دل می توان سرود؟
فاش میگویم از تمام اینها، خسته ام
دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند جز تو و وصال دوباره ات
که بود که از آنچه سالها در انتهای قلب من میگذشت با خبر بود و در همان لحظه آسمانی
........
مگر نه اینکه تو بودی؟
از که اینگونه وفاداری در عشق دیده ام جز تو؟
از که اینگونه عاشق را ارج نهادن دیده ام جز تو؟
اینها که ادعای عشق میکنند چه میدانند از عشق؟
من تنها تو را میخواهم
هر آنچه بوی تو را ندهد از دل بیرون خواهم نمود...
عهد می بندم با تو...
سوگند به عشقی که در جانم نهاده اند از ازل..
سوگند به همان باشکوهترین لحظه...
به آن گوشه ضریحت که...
سوگند به خونی که از تو در رگهایم جاریست...
محبت همه را غیر از تو از دل بیرون خواهم ریخت...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

وصال، زیباترین لحظه زندگی
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

عاشقانه ترین سلامهایم تقدیم تو باد
آرامم
سعی
میکنم آرام باشم.
شمارش معکوس برای وصال آغاز شده است.
باورم نمیشود
میدانم به رویا بیشتر شبیه است
عقل
از کار افتاده
و
احساس دیگر رمقی برایش نمانده تا اظهار وجود کند
این
حس و حال هم خوب است
همه
چیز را سپرده ام به میزبان
هرچه بخواهد
ما
تسلیم هستیم.
خود
را آماده کرده ام که عاشقانه ترین سلامهایم را تقدیمت کنم
نه
سلام نه
خود
را آماده کرده ام تا بهترین پاسخ سلام را بر سلامهای عاشقانه تو دهم
کلماتم جور نمیشوند
نمیدانم چگونه بیان کنم
شاید سکوت برای من بهتر از هرچیز باشد در این زمان
اری
بگذار در خیال با تو باشم.
ای
دریا آغوش خود را باز کن که قطره ای ازکویر به سوی تو می شتابد
چهارشنبه 30 خرداد 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد...
دوباره راه سفر در پيش گرفته ام
كسي همراه نيست ، من از تمام همراهان نه اينكه آزرده باشم نه ولي هرچه هست كسي حاضر
به همراهي نيست
تنها به سويت مي آيم.... كه كسي جز تو برايم باقي نمانده است.
و مرا جز از بسوي تو آمدن چاره اي نيست...
هيچ برايم نمانده ... هيچ جز اميد به ياري تو ...
تقصير كرده ام ... ميدانم . ميدانم كه بيهوده مشغول اين و آن گشته ام و از ياد تو
غافل
تقصير كرده ام... و باز عاجز و درمانده وشرمسار به سويت مي آيم...
راه سختي است و اگر تو ياريم نكني چگونه راهرو مي توانم باشم؟
مي بيني كه اشكهايم جاري اند از بد زمانه كه مرا با خود برده است...
هزار بار از تو ممنونم كه بار ديگر مرا از چنگال اهريمن سياهي رهاندي و آگاهم نمودي
كه خطا رفته ام
وااااي كه چقدر دلم هواي تو كرده است.
ميخواهم تنها باشم. ديگر از تمام انسانها بگريزم تا كسي جز تو را نداشته باشم.
و اين چقدر لذت بخش است...
جمعه 25
خرداد 1385
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (0 نظر)

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...
چند
وقتيست كه در زندگيم زمزمه هاي وصال معشوق شنيده ميشود...
نمي
دانم چرا امروز و فردا ميكند ولي دانسته ام كه دير يا زود وصال آن بهترين را تجربه
خواهم نمود...
صبورانه اين روزها را ميگذرانم زيرا ميدانم كه امروز و فردا كردنش بر لذت وصال
خواهد افزود...
و نيز
ميدانم كه هرچه ديرتر به سرانجام رسد اين ديدار، آتش فراغ پس از آن ديرتر شعله ور
خواهد شد
به
اين مي انديشم كه ما يك عمر نديده عاشق بوده ايم و هر از چند گاهي به اميد لذتي
هرچند اندك از خيال وصالش، كبوتر دل را راهي ميخانه كرده ايم . حال چگونه پس از يك
تجربه واقعي بايد فراغ را تحمل كنيم؟
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

سلام عليكم بما صبرتم...
از خار و خاشاك هاي پشت قطعه 50 عبور ميكرديم. زير آفتاب ساعت 11 صبح ولي گرمايي حس
نمي شد!
بغضي رو كه از صبح و توي اداره و مترو به سختي نگه داشته بودم داشت مي تركيد.
زانوها ميلرزيد و قدرت اشكها آروم آروم بر قدرت دندانهايم غلبه ميكرد. دستپاچه توي
كيف دنبال دستمال ميگشتم ولي نبود!!! دستمالي از آسمان رسيد... خيالم راحت شد ديگه
رهايشان كردم...
رسيديم سرمزار... كسي نبود
خيالم كمي راحت تر شد لااقل كمي آرامش پيدا ميكردم
آفتاب سوزان بر قبرها مي تابيد. تاب ايستادن نبود همان جاي هميشگي – دو تا قبر
آنطرف تر كناردرختها – روي يك سنگ قبر نشستم.
.....................
ديشب روي موبايل پيامشون رو دريافت كرده بودم: ‹سلام. شبتون بخير. من فردا حدود 11
ميرم پيش منوچهر. خوشحال ميشم در خدمتتون باشم› !!! كار دنيا برعكس شده؟ چه كسي در
خدمت چه كسي باشد؟
....................
صبح كه رسيدم اداره ديدم برخي مشكي پوشيده اند... تازه فهميدم كه امروز شهادت خانم
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم هست... از اين فكر كه اين ملاقات در اين روز
اتفاق مي افتد بارها گريه ام گرفت...
...................
خيلي دردناك است كه بعد از شهدا فراموششان كرده ايم... نه فراموششان نكرده ايم ...
خودمان را فراموش كرده ايم... به قول سيد مرتضي زمانه ما را با خود برده است...
.......................
آنطرف تر خانمي را دفن ميكردند... روبرويمان آنطرف خيابان عده اي بر سر مزاري نو
نشسته بودند و هاي هاي گريه ميكردند...
من اختيار اشكها را رها كرده بودم هر از چند گاهي سرازير ميشدند... دستمال از آسمان
رسيده حالا ديگر بايد عوض ميشد اينبار داخل كيف را با دقت گشتم و يك بسته دستمال نو
پيدا كردم. گذاشتمش دم دست چون مطمئن بودم كه لازم ميشود...
براي من كه هميشه از آفتاب گريزانم جاي تعجب بود كه چطور احساس گرما و سوختن در
آفتاب نميكردم... نشسته بودم و شستن قبرها را تماشا ميكردم..... چقدر دوست
داشتني...
شستن قبرها داشت تمام ميشد كه با اشاره چشمها فهميدم لحظه ديدار نزديك ميشود. سرم
را برگرداندم خانمي با يك دسته گل نزديك ميشد...
نزديك تر كه رسيد برخواستم و جلو رفتم و سلام و احوالپرسي ... بوسيدمشان و به اين
ترتيب رسيدم به يك آرزوي رويايي:ديدار همسر شهيد منوچهر مدق
صاف رفت بالاي قبر كناري نشست چه جاي خوبي فكر نميكردم آنجا بنشيندخدا رو شكر كردم
كه قبر تميز شده بود و خاكي نبود
او كه نشست من تازه بعد از چندين بار اينجا آمدن جرأت كردم بروم پايين قبر بنشينم .
حالا ديگر همسرش كنارش نشسته بود.
نشستم پايين قبر كناري... آمدم بگويم : نميدانم چه حكمتي بوده كه امروز كه شهادت
حضرت زهرا (س) است، اين ديدار ميسر شده كه گريه امان نداد چيزي بگويم ... مي دانستم
تا چند دقيقه اي نمي توانم حرف بزنم. خدا ياري رساند موبايلشون زنگ زد
............
محفل خوبي بود... زير آن آفتاب سرظهر
هر چند دقيقه يك بار چشمايش پر از اشك ميشد و ما نيز... يك جاهايي او مي گفت و ما
اشك ميريختيم يك جاهايي ما تعريف ميكرديم و او ...
از برخي خاطراتش با شهيد برايمان گفت. از اينكه محل قبرش را خودش انتخاب كرده و
آنها روز خاكسپاري فراموش كرده اند ولي جنازه را هرجا كه برده اند به علتي دفن در
آنجا ميسر نشده . تا اينكه اينجا را به ياد آورده اند و وقتي آمده اند اينجا با
قبري آماده مواجه شده اند...
مدام با انگشتانش كه محبت و عشق را حتي در آنها هم ميشد مشاهده كرد روي نوشته هاي
قبر را تميز ميكرد بخصوص روي كلمه منوچهر را . يادم هست اول كه رسيد بالاي قبر و
نشست كنارش دست برد و روي عكس را چند بار با دست تميز كرد...
بعضي حرفا خيلي مهم بود مثل اينكه امروز در جامعه ما منيت در بين همه رايج شده.
امروز آنروز بيشتر آدمها بين حق خودشان و مثلا جان همسايه، نجات جان همسايه را
انتخاب ميكردند ولي امروز همه فقط به دنبال احقاق حق خود هستند...
بعضي حرفها معنايشان برايمان تلخ بود ... ولي آشنايي و ديدار چنين عزيزي بسيار زيبا
و دلنشين بود
توي ماشين موقع برگشتن از صبر و استقامت چون كوه يك همسر جانباز بودن برايم تعريف
ميكرد... چقدر ما در مقابل اين استقامت و صبر كوچكيم... فقط توانستم بگويم :
سلام عليكم بما صبرتم....
تا رسيديم به مقصد كلي حرف زده بوديم و از خودش برايم گفته بود و اينكه حالا چه كار
ميكند و شرايط جوانهايمان و ...
دلم نميخواست واقعا دلم نميخواست كه اين ملاقات تمام شود ولي .... اگر ميدانستم كه
باعث اذيت شدنش نمي شويم و كارهايش دير نميشود شايد حداقل تا شب پيششان مي ماندم تا
آن حال خوب و دوست داشتني كمي بيشتر در من بماند...
چهارشنبه 8 خرداد ماه 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است...
خيلي خوشحال بودم
وقتي تحت پوشش يك سفر كاري، يك سفر زيارتي هم نصيبت شود،خيلي كيفور مي شوي
خوشي مضاعف از آنجايي بود كه اين سفر در حين يك سفر زيارتي ديگر پيش آمده بود
بصورت كاملا اتفاقي و يك روزه.
خلاصه غافلگير شده بودم.
ماشين آمده بود تا دم در هتل. تا از آنجا ما را ببرد براي امضاي يك قرارداد مهم
كاري!!!
تاكيد شده بود كه يك روز بيشتر فرصت نيست. و من از همان يك روز بايد نهايت استفاده
را ميبردم
از آنجايي كه مادرم هم همراهم بود با هم راهي شديم.
....................
قرارداد كاري خيلي خوبي بود. نماينده ما (همكار و برادر خوبم جناب آقاي حسين نخلي)
هم آنجا منتظر ما بود.
همه ريزه كاريهاي قرارداد انجام شده بود و فقط جاي امضاهاي من خالي بود.......
كارمون خيلي راحت تر و سريعتر از اونچه كه فكر ميكردم تموم شد. خوشحال بودم كه
مادرم بخاطر من زياد
معطل نشده. حالا مي توانستيم با خيال راحت برويم زيارت.
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. مادرم باورش نمي شد و مدام مي گفت چقدر خوب...
عجب شانسي!!!
حق داشت البته !! چطور ممكن است در حين سفر عمره مفرده، زيارت قبر با صفاي حضرت
زينب سلام الله عليها و خانم رقيه هم قسمت بشود؟
.........
از پنجره جايي كه بوديم دو گنبد زيبا ميديدم
و من چنان با شور گريه ميكردم كه گويي اشكهايم امواج رودي پرخروش است بر پهنه صورت.
گرمايش را هنوز حس ميكنم...
خدا را شكر ميكردم بخاطر آنچه نصيبم كرده بود.
بخاطر نشانه اي كه بعد از اعمال عمره از خدا ميخواستم تا نشانم دهد...
و حالا مدام تكرار ميكردم كه اگر قبول نكرده بودي ................
.......
وضو گرفتيم و در حين ورود به حرم با صفايش......
به طرفة العيني دوباره مكه بودم
هتل خودمان .... روي تخت خودم...
خدا قسمتم كند زيارتش را كه زيارتش براي من نشانه قبولي عبادت بود.......
اللهم تقبل منا...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست....
اینجا اداره است...
ما هم پشت این میز... سایت هوا میکنیم
دلمان کجاست؟
خدای دلها میداند....
هنوز یادم نرفته خنکای نسیمی که از باب علی (ع) در سعی صفا و مروه همه وجود را
نوازش میدهد...
هنوز یادم نرفته .....
چقدر لذتبخش بود این ذکر در سعی «اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها...»
خشم را میتوانستی در چهره شان ببینی.... وقتی که آزادانه در حرم امن الهی فریاد
میزدیم...
فریاد مظلومیت اهل بیت را...
هنوز یادم نرفته...
مقابل حجر اسماعیل... زیر ناودان طلا ... پرده خانه کعبه را گرفته ایم و تند تند
زیارت عاشورا میخوانیم
به لعن ها که میرسیم بلندتر و محکم تر می گوییم ، تقیه را فراموش کرده ایم...
مادرم میزند به پشتم یواش تر...
.............
اینجا اداره است...
اشکهایم دانه دانه میریزند... آبدارچی چای می آورد ...
سرم را بلند نمیکنم و در همان حال میگویم دست شما درد نکند....
.............
و در این میان:
«ببین
یه سوال من صدای کامپیوترم فعال نیس یعنی هیچ صدایی رو نمیتونه پخش کنه کارت
صداش چه جوری فعال میشه»
و من این میان توضیح هم میدهم که چطور کارت صدا
رو باید نصب کرد!!!!!!
.............
اینجا اداره است... من هم برنامه می نویسم ... هم
گریه میکنم ... هم دلم هوایی است...
حافظ هم این میان همراهی میکند:
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
شنبه
29 اردیبهشت 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
فكر
ميكنم .... ميروم ميان خيابانهاي مدينه ... از صحن غربي تا باب علي(ع)....
چيزي
ندارم هيچ... تهي دست و درمانده ...دلم ميگيرد از غربت علي(ع)
در
توشه ام چيزي يافت نشود ....چيزي ندارم جز محبتش...
يادم
مي آيد از مظلوميت فاطمه سلام الله عليها...
سمع
الله لمن حمده ... و خداوند ميشنود كه در نماز به چه مي انديشي و فكر ميكني...
الحمدلله .... الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي ابن ابيطالب
...................
سبحان
الله، و الحمدلله، و لا اله الا الله، و الله اكبر
ميخوانم وگوئي كه دوباره طواف ميكنم؛ چهار ستون نور از آسمان به زمين آمده
را.......
و سلام
ميدهم ولي بازهم مدينه... گنبد سبزش در مقابل من
السلام
عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته
السلام
علينا ...و سلام بر آنها كه در مقابل حرمت براي غربت اهل بيت اشك ميريزند...
و سر
برميگردانم و بر بقيع ميخوانم : و علي عبادلله الصالحين
السلام
عليكم و رحمة الله و بركاته
.......................
يكشنبه
22 ارديبهشت 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

|