|
سلام عليكم بما صبرتم...
از خار و خاشاك هاي پشت قطعه 50 عبور ميكرديم. زير آفتاب ساعت 11 صبح ولي گرمايي حس
نمي شد!
بغضي رو كه از صبح و توي اداره و مترو به سختي نگه داشته بودم داشت مي تركيد.
زانوها ميلرزيد و قدرت اشكها آروم آروم بر قدرت دندانهايم غلبه ميكرد. دستپاچه توي
كيف دنبال دستمال ميگشتم ولي نبود!!! دستمالي از آسمان رسيد... خيالم راحت شد ديگه
رهايشان كردم...
رسيديم سرمزار... كسي نبود
خيالم كمي راحت تر شد لااقل كمي آرامش پيدا ميكردم
آفتاب سوزان بر قبرها مي تابيد. تاب ايستادن نبود همان جاي هميشگي – دو تا قبر
آنطرف تر كناردرختها – روي يك سنگ قبر نشستم.
.....................
ديشب روي موبايل پيامشون رو دريافت كرده بودم: ‹سلام. شبتون بخير. من فردا حدود 11
ميرم پيش منوچهر. خوشحال ميشم در خدمتتون باشم› !!! كار دنيا برعكس شده؟ چه كسي در
خدمت چه كسي باشد؟
....................
صبح كه رسيدم اداره ديدم برخي مشكي پوشيده اند... تازه فهميدم كه امروز شهادت خانم
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم هست... از اين فكر كه اين ملاقات در اين روز
اتفاق مي افتد بارها گريه ام گرفت...
...................
خيلي دردناك است كه بعد از شهدا فراموششان كرده ايم... نه فراموششان نكرده ايم ...
خودمان را فراموش كرده ايم... به قول سيد مرتضي زمانه ما را با خود برده است...
.......................
آنطرف تر خانمي را دفن ميكردند... روبرويمان آنطرف خيابان عده اي بر سر مزاري نو
نشسته بودند و هاي هاي گريه ميكردند...
من اختيار اشكها را رها كرده بودم هر از چند گاهي سرازير ميشدند... دستمال از آسمان
رسيده حالا ديگر بايد عوض ميشد اينبار داخل كيف را با دقت گشتم و يك بسته دستمال نو
پيدا كردم. گذاشتمش دم دست چون مطمئن بودم كه لازم ميشود...
براي من كه هميشه از آفتاب گريزانم جاي تعجب بود كه چطور احساس گرما و سوختن در
آفتاب نميكردم... نشسته بودم و شستن قبرها را تماشا ميكردم..... چقدر دوست
داشتني...
شستن قبرها داشت تمام ميشد كه با اشاره چشمها فهميدم لحظه ديدار نزديك ميشود. سرم
را برگرداندم خانمي با يك دسته گل نزديك ميشد...
نزديك تر كه رسيد برخواستم و جلو رفتم و سلام و احوالپرسي ... بوسيدمشان و به اين
ترتيب رسيدم به يك آرزوي رويايي:ديدار همسر شهيد منوچهر مدق
صاف رفت بالاي قبر كناري نشست چه جاي خوبي فكر نميكردم آنجا بنشيندخدا رو شكر كردم
كه قبر تميز شده بود و خاكي نبود
او كه نشست من تازه بعد از چندين بار اينجا آمدن جرأت كردم بروم پايين قبر بنشينم .
حالا ديگر همسرش كنارش نشسته بود.
نشستم پايين قبر كناري... آمدم بگويم : نميدانم چه حكمتي بوده كه امروز كه شهادت
حضرت زهرا (س) است، اين ديدار ميسر شده كه گريه امان نداد چيزي بگويم ... مي دانستم
تا چند دقيقه اي نمي توانم حرف بزنم. خدا ياري رساند موبايلشون زنگ زد
............
محفل خوبي بود... زير آن آفتاب سرظهر
هر چند دقيقه يك بار چشمايش پر از اشك ميشد و ما نيز... يك جاهايي او مي گفت و ما
اشك ميريختيم يك جاهايي ما تعريف ميكرديم و او ...
از برخي خاطراتش با شهيد برايمان گفت. از اينكه محل قبرش را خودش انتخاب كرده و
آنها روز خاكسپاري فراموش كرده اند ولي جنازه را هرجا كه برده اند به علتي دفن در
آنجا ميسر نشده . تا اينكه اينجا را به ياد آورده اند و وقتي آمده اند اينجا با
قبري آماده مواجه شده اند...
مدام با انگشتانش كه محبت و عشق را حتي در آنها هم ميشد مشاهده كرد روي نوشته هاي
قبر را تميز ميكرد بخصوص روي كلمه منوچهر را . يادم هست اول كه رسيد بالاي قبر و
نشست كنارش دست برد و روي عكس را چند بار با دست تميز كرد...
بعضي حرفا خيلي مهم بود مثل اينكه امروز در جامعه ما منيت در بين همه رايج شده.
امروز آنروز بيشتر آدمها بين حق خودشان و مثلا جان همسايه، نجات جان همسايه را
انتخاب ميكردند ولي امروز همه فقط به دنبال احقاق حق خود هستند...
بعضي حرفها معنايشان برايمان تلخ بود ... ولي آشنايي و ديدار چنين عزيزي بسيار زيبا
و دلنشين بود
توي ماشين موقع برگشتن از صبر و استقامت چون كوه يك همسر جانباز بودن برايم تعريف
ميكرد... چقدر ما در مقابل اين استقامت و صبر كوچكيم... فقط توانستم بگويم :
سلام عليكم بما صبرتم....
تا رسيديم به مقصد كلي حرف زده بوديم و از خودش برايم گفته بود و اينكه حالا چه كار
ميكند و شرايط جوانهايمان و ...
دلم نميخواست واقعا دلم نميخواست كه اين ملاقات تمام شود ولي .... اگر ميدانستم كه
باعث اذيت شدنش نمي شويم و كارهايش دير نميشود شايد حداقل تا شب پيششان مي ماندم تا
آن حال خوب و دوست داشتني كمي بيشتر در من بماند...
چهارشنبه 8 خرداد ماه 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است...
خيلي خوشحال بودم
وقتي تحت پوشش يك سفر كاري، يك سفر زيارتي هم نصيبت شود،خيلي كيفور مي شوي
خوشي مضاعف از آنجايي بود كه اين سفر در حين يك سفر زيارتي ديگر پيش آمده بود
بصورت كاملا اتفاقي و يك روزه.
خلاصه غافلگير شده بودم.
ماشين آمده بود تا دم در هتل. تا از آنجا ما را ببرد براي امضاي يك قرارداد مهم
كاري!!!
تاكيد شده بود كه يك روز بيشتر فرصت نيست. و من از همان يك روز بايد نهايت استفاده
را ميبردم
از آنجايي كه مادرم هم همراهم بود با هم راهي شديم.
....................
قرارداد كاري خيلي خوبي بود. نماينده ما (همكار و برادر خوبم جناب آقاي حسين نخلي)
هم آنجا منتظر ما بود.
همه ريزه كاريهاي قرارداد انجام شده بود و فقط جاي امضاهاي من خالي بود.......
كارمون خيلي راحت تر و سريعتر از اونچه كه فكر ميكردم تموم شد. خوشحال بودم كه
مادرم بخاطر من زياد
معطل نشده. حالا مي توانستيم با خيال راحت برويم زيارت.
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم. مادرم باورش نمي شد و مدام مي گفت چقدر خوب...
عجب شانسي!!!
حق داشت البته !! چطور ممكن است در حين سفر عمره مفرده، زيارت قبر با صفاي حضرت
زينب سلام الله عليها و خانم رقيه هم قسمت بشود؟
.........
از پنجره جايي كه بوديم دو گنبد زيبا ميديدم
و من چنان با شور گريه ميكردم كه گويي اشكهايم امواج رودي پرخروش است بر پهنه صورت.
گرمايش را هنوز حس ميكنم...
خدا را شكر ميكردم بخاطر آنچه نصيبم كرده بود.
بخاطر نشانه اي كه بعد از اعمال عمره از خدا ميخواستم تا نشانم دهد...
و حالا مدام تكرار ميكردم كه اگر قبول نكرده بودي ................
.......
وضو گرفتيم و در حين ورود به حرم با صفايش......
به طرفة العيني دوباره مكه بودم
هتل خودمان .... روي تخت خودم...
خدا قسمتم كند زيارتش را كه زيارتش براي من نشانه قبولي عبادت بود.......
اللهم تقبل منا...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست....
اینجا اداره است...
ما هم پشت این میز... سایت هوا میکنیم
دلمان کجاست؟
خدای دلها میداند....
هنوز یادم نرفته خنکای نسیمی که از باب علی (ع) در سعی صفا و مروه همه وجود را
نوازش میدهد...
هنوز یادم نرفته .....
چقدر لذتبخش بود این ذکر در سعی «اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها...»
خشم را میتوانستی در چهره شان ببینی.... وقتی که آزادانه در حرم امن الهی فریاد
میزدیم...
فریاد مظلومیت اهل بیت را...
هنوز یادم نرفته...
مقابل حجر اسماعیل... زیر ناودان طلا ... پرده خانه کعبه را گرفته ایم و تند تند
زیارت عاشورا میخوانیم
به لعن ها که میرسیم بلندتر و محکم تر می گوییم ، تقیه را فراموش کرده ایم...
مادرم میزند به پشتم یواش تر...
.............
اینجا اداره است...
اشکهایم دانه دانه میریزند... آبدارچی چای می آورد ...
سرم را بلند نمیکنم و در همان حال میگویم دست شما درد نکند....
.............
و در این میان:
«ببین
یه سوال من صدای کامپیوترم فعال نیس یعنی هیچ صدایی رو نمیتونه پخش کنه کارت
صداش چه جوری فعال میشه»
و من این میان توضیح هم میدهم که چطور کارت صدا
رو باید نصب کرد!!!!!!
.............
اینجا اداره است... من هم برنامه می نویسم ... هم
گریه میکنم ... هم دلم هوایی است...
حافظ هم این میان همراهی میکند:
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
شنبه
29 اردیبهشت 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
فكر
ميكنم .... ميروم ميان خيابانهاي مدينه ... از صحن غربي تا باب علي(ع)....
چيزي
ندارم هيچ... تهي دست و درمانده ...دلم ميگيرد از غربت علي(ع)
در
توشه ام چيزي يافت نشود ....چيزي ندارم جز محبتش...
يادم
مي آيد از مظلوميت فاطمه سلام الله عليها...
سمع
الله لمن حمده ... و خداوند ميشنود كه در نماز به چه مي انديشي و فكر ميكني...
الحمدلله .... الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي ابن ابيطالب
...................
سبحان
الله، و الحمدلله، و لا اله الا الله، و الله اكبر
ميخوانم وگوئي كه دوباره طواف ميكنم؛ چهار ستون نور از آسمان به زمين آمده
را.......
و سلام
ميدهم ولي بازهم مدينه... گنبد سبزش در مقابل من
السلام
عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته
السلام
علينا ...و سلام بر آنها كه در مقابل حرمت براي غربت اهل بيت اشك ميريزند...
و سر
برميگردانم و بر بقيع ميخوانم : و علي عبادلله الصالحين
السلام
عليكم و رحمة الله و بركاته
.......................
يكشنبه
22 ارديبهشت 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...
زمان میگذرد چون باد و من در برابرش مانند خار و خاشاکی بس حقیر
اسیر در پنجه قدرتمندش شده ام....
عمر لحظه لحظه می رود و من هنوز انگشت بر دهان از تعجب آنچه می بینم و درک نمیکنم
که یعنی چه!!!
محصور میان کلمات که لجوج و سرسخت نگاهم می کنند و من در تلاش برای به زنجیر
کشیدنشان...
زندانی میان شیاطینی که مدام با وعده ها و وعیدهای رنگارنگ و توخالی جانم را منحرف
میسازند...
زمانه هم در این میانه از هر کس ناسازگار تر
چنان چون تند باد میرود که گویی برای حفظ جان خود از دست لشگریان اهریمن میگریزد...
و در این گریز مرا به ناچار میبرد...
مرا که حقیر گشته ام و خسته ...
و در این میانه هنوز تشنه و درمانده
به هرسو که مینگرم ........واااااااااای که دلم فریاد میخواهد
به کدامین سو بنگرم تا اندکی نشان از محبت و نیکی ببینم ؟
یک شنبه 16 اردیبهشت
ماه 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

السلام عليك يا اباعبدالله
چه
اشكالي داره اگه بخوام افتخار كنم
به
جايي كه توش به دنيا اومدم و بزرگ شدم
به
آقايي كه سالها دركنارش زندگي كردم . چه اشكالي داره اگه بخوام افتخار كنم؟

افتخار؟
افسوس؛ هزار افسوس كه گاهي اين افتخار با شرم و بغضي سنگين قاطي ميشه
شرمي كه به قول حاج
سعيد هميشه در چهره مردم اين شهر خواهد موند...
وقتي كه فكرش رو
ميكني كه روزي پادشاهي اين ملك، بهاي واقعه عاشورا بوده شرم همه وجودت رو فرا
ميگيره و دلت ميخواد فرار كني
حتي گاهي دلت ميخواد
از اين شهر فرار كني... اما كجا؟ به كجا ميشه پناه برد؟
شايد پيش خود
اباعبدالله... اما چطوري؟
اونوقته كه مي بيني
بله، بهترين جا براي مردم اين شهر همين جاست... همين حرم زيبا و دوست داشتني....
به كجا پناه ببريم
بهتر از اينجا؟
و تازه اونوقته كه
ميشه فهميد معناي ‹من زار عبدالعظيم بري...› رو....
بعد ميبيني
وقتي كه پا ميذاري توي حرم و چشمت به ضريح قشنگش ميافته ناخودآگاه ميگي ‹السلام
عليك يا اباعبدالله›
و به جاي زيارت
معروف خود حضرت دلت ميخواد عاشورا بخوني....
پا كه
ميذاري توي حرمش انگار وارد درياي نور ميشي
اونقدر توي سقف و ديوارها آينه هست كه تو رو به ياد بقيع مياندازه!!!
آره
بقيع !!! هميشه توي حرم ياد غربت بقيع ميافتم و آرزو ميكنم كاش يه دونه از اين آينه
كوچيكا توي حرم (بقيع) بود
تا
نور از گنبد سبز رسول الله ميخورد بهش تا مردم ميتونستن دم غروب يه نور از توي بقيع
ببينن....
چقدر
امشب منو قشنگ دعوت كرده بود... كيف كردم آقاجون دستت درد نكنه ...
يه عمر اگه بد بودم و بدي كردم اين شانس رو
داشتم كه از هواي لطيف و معطر حرمش نيروي زندگي بگيرم...
يه عمر اگه چشمام بدي ديده و به روي خودش
نياورده ولي به لطف خدا، چشمم با نور شبهاي حرمش روشنايي گرفته و زنده مونده...
يه عمر اگه مشامم هر بويي رو شنيده و تحمل كرده
بخاطر عطر گلاب و مريمي بوده كه توي حرمش استشمام كرده ...
يه عمر اگه هركاري رو كه نبايد ميكردم كردم و به
روي خودم نياوردم و بازم آدم حسابم كردن(!!!)
واسه اين بوده كه كنار ضريحش ديدم دلم بيشتر از
بدي ها به سمت خوبي ها و پاكي ها ميل داره و از خدا خواستم كه آدمم كنه ...
اين اواخر خيلي بيشتر لطف كرده و ما رو خجالت
زده ....
خيلي مديونشم... خيلي نمك گيرم كرده ... خيلي
زياد....
پس حق دارم شب تولدش بيام اينهمه از محبت و خوبي
هاش بگم...
حق دارم سعي كنم حال و هواي وصف ناشدني صحن
باغچه طوطي رو وصف كنم...
آرامش صحن امامزاده حمزه (ع) رو بگم و از
سقاخونه هاي صحن مصلي حرف بزنم...
و از لذت كنار رفتن پرده حرم توي صحن اصلي و
ديدن يه لحظه اي ضريح و سلام به آقا بگم ....
حق دارم از كرامت و بزرگواريش بگم ...
حق دارم بگم نه آرزوي زندگي توي هيچ كجاي اين
شهر بزرگ رو دارم نه هيچ جاي ديگه اين دنيا...
حق دارم ..........
...............................................................
امشب يكي به من گفت مرفه بي درد... ميون گريه ها
و اشكا و دعاهايي كه ميكردم گفتم خدا
ما افتخار ميكنيم كه مرفه هستيم ولي بي درد نه
... اين درد رو از دلمون نگير... آمين
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

تهران
تهران رو دوست دارم ...
خیابونها و کوچه هاش رو دوست دارم...
خیابونهایی که حالا از هر کدومشون که عبور میکنم خاطرات تلخ و شیرین برام زنده میشه
یه زمانی فکر میکردم که کاش میشد توی یه شهر جدید زندگی رو از صفر شرو ع کرد
شاید اونوقت خاطرات زیباتری از کوچه ها و خیابونهای اون داشت
امروز ولی اینطور فکر نمیکنم زندگی با همه خاطرات خوب و شیرینش قشنگه
توی همین تهران شلوغ و پر سر و صدا
این روزها بهار با تمام وجودش به تهران رسیده ... تهران خیلی زیبا و
دلنشین شده
هنوز گرمای هوا کلافه کننده نیست و گاهی سوز دم غروب آدم رو وادار میکنه تا دوباره
لباس زمستونت رو بپوشی
این روزهای بهاری تهران رو بیشتر از هر چیز دیگه دوست دارم....
عکسهای
شهدا
رو بر در و دیوار شهر دوست دارم...
شهدایی
که با چشمان بازشون آدمهای گم شده در زمان رو نظاره میکنن...
تهران رو دوست دارم با تمام زشتی هاش...
تهران رو دوست دارم به خاطر زیبایی ها و خوبی هایی که کمتر دیده میشن...
بخاطر آدمهایی که در شلوغی و هیاهوی شهر گم شدن ولی نفسشون باعث ادامه حیات و زندگی
شهر میشه...
تهران رو دوست دارم بخاطر خیابون و میدون ولی عصر(عج) که کمتر کسی رو به یاد
ولی عصر(عج) میاندازه..
تهران رو دوست دارم...
و بهار تهران این روزها غوغا میکند...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

اي اشكها بريزيد...
امروز را
عيد گفته اند در تمام سالنامه ها...
و همه امروز
جور ديگري شادند يك شادي زيبا و دلنشين...
امروز را
عيد گفته اند....
اما چگونه
عيد كنم من؟
بر تمام
لبها لبخند زيبايي نشسته است اما ...
خنده هايشان
امروز رنگ و بوي ديگري دارد... گويي رنگ و بوي تو را دارد...
اما چگونه
عيد كنم من؟
ديگر چگونه
از ته دل خنده سركنم؟
رنگ سبز
بهار گويي امروز زيباتر از قبل است...
آهنگ باران
بهاري گويي دلنوازي خاصي دارد...
آواز
پرندگان امروز دلنشين تر از ديروز است...
اما من؟
چگونه شاد باشم كه سالهاست غم دوريت را تحمل ميكنم؟
امروز بيشتر از قبل اين غزل حافظ مرا ديوانه ميكند
چقدر گريسته ايم با اين چند بيت...
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسیم موي تو پيوند جان اگه ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين كه سيب زنخدان تو چه مي گويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان زگوشه نشينان خاك درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
كه سال هاست كه مشتاق روي چون مه
ماست
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بهارشد در ميخانه باز بايد كرد... به سوي عاشق مجنون نماز بايد كرد
تا
چند ساعت ديگه سال تحويل ميشه...
خوشحالم از همون حالهاي خوب كه گفتني نيست...
خدا
كنه امشب دل همه از شادي پر باشه
ميدونم كه اين آرزوي دور و محاليه... همين حالا كه من اينجا پشت اين ميز نشستم
و دم
از خوشحالي ميزنم خيلي ها شايد در همين نزديكيها دلشون مهمون غصه و غم باشه حتي
حالا كه شب سال نو هست
دعا
كنيم كه خدا دل همه رو پر از شادي كنه ...
از
اون شادي هاي خوب و خوش و دوست داشتني كه مزه اش تا اخر عمر توي دلت و زير دندونت
باقي ميمونه...
و انشاءلله كه خدا توي سال جديد اون خوشي واقعي رو قسمت همه مون كنه و فرج آقامون رو برسونه ... خدا ديگه بسمونه.....
اين
هم قالب جديد دلنوا.
التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

خدايا به من شكيبايي عطا كن و عشق ... و دلي به وسعت دريا...
چند روزه كه از دم در ضريح تو نميرم مثل گداها مي ايستم دم در خونه اش... شايد دلش
به رحم بياد!!!
مي ايستم روبروي ضريح درست دم در. سر ميذارم روي در و با گريه عاشورا رو ميخونم...
اونشب ولي ناي ايستادن نبود... رفتم كمي دورتر روبروي ضريح ، روي يك پله كوتاه
تا چند دقيقه سر به ديوار گذاشته بودم و فقط ضريح رو نگاه ميكردم...
توي مكه ميگفتن به كعبه نگاه كنيد كه نگاه به كعبه عبادته و چقدر نگاه به كعبه لذت
بخش و ارامش بخش بود ....
بعد از اون ديدم نگاه به ضريح هاي متبركه هم خيلي لذت بخش و دوست داشتنيه فقط بشيني
و نگاه كني همين...
تا يك ربع فقط نگاه ميكردم و سر به ديوار... حال گريه نبود... دلم ولي عجيب و غريب
گرفته بود...
اروم اروم شروع كردم... السلام عليك يا اباعبدالله ....
بعد از زيارت هنوز وقت داشتم توي نايلون دستم يه كادو بود كه گوشه اش رو باز كرده
بودم ولي درست نفهميده بودم كه چي به چيه
تصميم گرفتم روبروي ضريح بازش كنم
يه جعبه سي دي نرم افزار سيد شهيدان اهل قلم و يه سررسيد ‹محض يار مهربان›
سر رسيد رو باز كردم از اونجايي كه بند نشانه گرش بود
روز عيد سعيد فطر اومد...
خوش ذوقي كه اين هديه رو داده بود عيد رو تبريك گفته بود... نگاه كنجكاو من بقيه
صفحات رو ديد بله توي هر روز بسته به مناسبت اون روز تبريك يا تسليت رو با خودكار
نوشته بود
خيلي برام جالب بود...
يه دفعه ياد روز تولد خودم افتادم. رفتم اونجا ........ حالم گرفته شد... صفحه خالي
خالي بود...
توي اون حال ناگفتني كه غمش از هرچه شادي دلخوشاتر يه دفعه به ذهنم رسيد خداكنه
خدا خودش بهترين هديه رو بده
گوشه اون صفحه با خودكار نوشتم
خدايا به من شكيبايي عطاكن و عشق .... و دلي به وسعت دريا...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

درديست در دل ما درمان نمي پذيرد... دستي به عاشقان ده كز شوق دل بميرند
من چند ساعته که دنبال پاهام
میگردم!!!....
فكر نكرده بود كه من ظرفيت
ندارم؟
من كجا و بندگان خوب خدا
كجا ...
من كجا و ....
هزار بار گفته ام و بازهم
ميگويم كه بر در خانه اش جز شرم و روسياهي توشه دگر ندارم...
و كاش به اندازه نقطه اي و
سر سوزني برايش بنده باشم...
الهي رضاً برضاءك و تسليماً
لامرك
كاش از سر خلوص باشد و زهر
ريا در آن وارد نشود...
كاش اشكهايم تمام نشود...
كاش بتوانم با اشكانم از رخ كودكان خاك نشين گردي فشانم...
كاش .... كاش...
كاش دلم پر از حسرت خوب
بودن و آدم بودن نبود...
اي اشكها بريزيد و اي دل
بنال براي خودت كه هيچ نداري جز شرم ...
و اي خدا حرفهاي ناگفته ام
براي تو...
.............................
اين شعر رو شايد براي سومين
بار باشه كه تو وبلاگ ميذارم
هميشه بخاطر اين شعر شرمنده
خدا خواهم بود دلم ميخواهد حتي براي يك شب هم در طول عمرم
واقعا واقعا اينطور كه در
اين شعر گفته شده باشم.
امشب حاليست تا صبح كنار
اين ميز كه چند ساليست جاي سجاده است براي ما!!!
نه هنوز خيلي فاصله است تا
معناي حقيقي اين شعر... خيلي... خيلي ...
چيزي به صبح نمانده است...
به ياد صبح ظهوري كه مست
بوي تو باشم...
و سلام بر آن بنده خوب خدا
كه امشب ما را باراني كرد (و سلامٌ قولاً من رب الرحيم)
باز شب!...
در به در،
واماندگي...
در ميان کوچه ها
آوارگي...
باز شب!...
نغمه ي ويرانگي...
بر در ميخانه ها
ديوانگي...
باز شب!...
بس شراب آلودگي...
مست ازجام مي و
آشفتگي...
باز شب!...
جرعه جرعه بندگي..
لحظه لحظه تا سحر
شرمندگي...
باز شب!...
دل زعشقت پرشرار...
در تمناي وصالت
بيقرار...
باز شب!...
جان زهجران بي
شکيب...
چشمها از خواب مانده
بي نصيب...
باز شب!...
عقل بهر جان طبيب...
اي خدا فرياد از جهل
طبيب...
باز شب!...
انتظاري تا سحر...
ناله هاي بيقراري ،
تا سحر...
باز شب!...
شهر يک ظلمتکده...
اين دل اما هست چون
آتشکده...
باز شب!...
يک پرنده بي
نفس...
آرزويش يک فرار از
اين قفس...
باز شب!...
در به در،
واماندگي...
در ميان کوچه ها
آوارگي...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

كاش ميمردم و اين ديده نميديد كه خلق ... با سر تو به سر نيزه چه ها ميكردند...
حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانگونه كه تو ايستاده بودي تا پاي جان به پاي عشق... حكايت تو، حكايت ياران باوفائيست كه جان خود را در راه تو فدا كردند... حكايت من، حكايت خانداني كه به اسارت رفته است... حكايت تو، حكايت لبهاي عطشان و تيرهاي سه شعبه است... و حكايت من، حكايت سرهايي بر روي نيزه ... حكايت تو، حكايت نظاره لحظه شهادت علمدار است... و حكايت من، حكايت سري ميان طشت و چوب خيزران.... حكايت تو، حكايت سنگهاي بيابان است در دست آنان كه سلاحي نداشتند... و حكايت من، حكايت چوب محمل ... حكايت تو، حكايت پدريست كه فرزند شش ماهه به قربانگاه ميبرد... و حكايت من، حكايت پدري كه با سر به استقبال كودك سه ساله مي آيد.. حكايت تو، حكايت دستان بريده است .... حكايت من، حكايت دستاني به زنجير كشيده شده... حكايت تو، حكايت بندنهايي پاره پاره است... و حكايت من ؛ حكايت بدنهايي تازيانه خورده... حكايت تو،حكايت محاسني خضاب شده از خون است... و حكايت من، حكايت موئي سپيد از فراغ تو... ................ ............... ........ .... .. حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانطور كه تو ايستادي تا پاي جان....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

که حیف باشد از او غیر او تمنایی....
دوباره آسمان این شهر بارانی است و آسمان دل من هم...
.................
............
.......
.....
..
.
من
اینجا ایستاده ام میان آتش، آتشی که از هر جهت هجوم می آورد و تمام وجود را
میسوزاند...
باران اشک من کجا مهیب این آتش کجا...
من
اینجا ایستاده ام و نظاره میکنم این آتش را....
خود را به دست آتش سپرده ام و جز از خدای خلیل تمنا نخواهم کرد.
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بردلم بود که آدم شوم اما نشدم....
حساب که میکنیم میبینم 5 سالی میشه که وبلاگ مینویسم...
قبلا ها که توی پرشین بلاگ می نوشتم و حالا که مثلا با کلاس شدیم و دات کام
هستیم!!!
همه
متنهای وبلاگ رو از 5 سال پیش تاحالا نگه داشتم خیلی وقت پیش که شمردم نزدیک به 130
متن بود
و
حالا نمیدونم شماره اش به چند رسیده..
گاهی که دلم میگیره و یاد قدیمها و به قول شعرا ایام شباب(!!!) میرم و اون متنها رو
میخونم
و
بعد پر میشم از حسرت، اندوه، غربت، و خیلی حس های دیگه که شاید اصلا نشه معناشون
کرد
یادمه به خودم قول داده بودم که تو وبلاگم هیچوقت شعر و متن از جای دیگه برندارم و
توی این5 سال فقط یه بار یک شعر از جای دیگه گذاشتم توی وبلاگ...
چرا
اینا رو میگم؟
حالا که میرم و متنهای قدیمی رو میخونم باورم نمیشه که اون متنها، اون حس های قشنگ
، اون لحظات زیبا رو تجربه کردم و حس کردم و توی وبلاگ نوشتم...
با
خوندن متنهای قدیمی همش به این فکر میکنم که چی بودم و چی شدم ؟ به کجا رسیدم؟ آدم
شدم یا نه؟
و
اون ترس قدیمی که همیشه با من هست و خواهد بود که نکنه بشم مصداق خسرالدنیا و
الاخره؟
احساس خوف و رجا، احساس قشنگیه و یک حس سوختن عجیبی داره
حالا دیگه من نمیتونم مثل اون قدیمها توی وبلاگ اونقدر ساده و روون و صمیمی بنویسم
چرا
نمیدونم...
میترسم... شاید اون وقتا نمیترسیدم وپروا نمیکردم
ولی
حالا...
تمام دغدغه من ........
دیدار روی دوست به روز اجل رسید.....
........................................
......................................
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

غریبانه
خدایا
چه شده است بنی آدم را که اینچنین همه از هم گریزانند
حتی از آنها که با تمام صداقت رفتار میکنند......
نمی دانم چه کرده ایم با هم که هیچ کدام به هم اعتمادی نداریم
و
این چقدر دردناک است....
چقدر مانند گرگهای گرسنه به جان هم افتاده ایم... چه دیده ایم از هم
که دیگر به هیچ کس نمیتوانیم یک سلام صادقانه کنیم..... و سلام صادقانه هیچ کس را
هم باور نمیکنیم!!!
آنقدر به هم با دیده شک نگاه کرده ایم که باورمان شده امکان ندارد کسی به ما محبت
بی قصد و غرض داشته باشد!!!!
اگر یکی بگوید برای تو دعا کرده ام آنقدر تعجب میکنیم که می پرسیم چرا؟
آنقدر از هم زخم خورده ایم که باور نمیکنیم شاید کسی هم برای التیام زخم ها تلاش
میکند...
به کجا می رویم؟
میخواهم باور کنم که اینچنین نیست و انسان هنوز به اینجا نرسیده است
ولی هر از چندگاه ماجرایی ......
خدایا
حس میکنم و باور، غربت انسان را در این وانفسای روزگار که کسی غیر از تو و حجت تو
درمانش نیست
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

|