|
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
فكر
ميكنم .... ميروم ميان خيابانهاي مدينه ... از صحن غربي تا باب علي(ع)....
چيزي
ندارم هيچ... تهي دست و درمانده ...دلم ميگيرد از غربت علي(ع)
در
توشه ام چيزي يافت نشود ....چيزي ندارم جز محبتش...
يادم
مي آيد از مظلوميت فاطمه سلام الله عليها...
سمع
الله لمن حمده ... و خداوند ميشنود كه در نماز به چه مي انديشي و فكر ميكني...
الحمدلله .... الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية علي ابن ابيطالب
...................
سبحان
الله، و الحمدلله، و لا اله الا الله، و الله اكبر
ميخوانم وگوئي كه دوباره طواف ميكنم؛ چهار ستون نور از آسمان به زمين آمده
را.......
و سلام
ميدهم ولي بازهم مدينه... گنبد سبزش در مقابل من
السلام
عليك ايها النبي و رحمة الله و بركاته
السلام
علينا ...و سلام بر آنها كه در مقابل حرمت براي غربت اهل بيت اشك ميريزند...
و سر
برميگردانم و بر بقيع ميخوانم : و علي عبادلله الصالحين
السلام
عليكم و رحمة الله و بركاته
.......................
يكشنبه
22 ارديبهشت 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...
زمان میگذرد چون باد و من در برابرش مانند خار و خاشاکی بس حقیر
اسیر در پنجه قدرتمندش شده ام....
عمر لحظه لحظه می رود و من هنوز انگشت بر دهان از تعجب آنچه می بینم و درک نمیکنم
که یعنی چه!!!
محصور میان کلمات که لجوج و سرسخت نگاهم می کنند و من در تلاش برای به زنجیر
کشیدنشان...
زندانی میان شیاطینی که مدام با وعده ها و وعیدهای رنگارنگ و توخالی جانم را منحرف
میسازند...
زمانه هم در این میانه از هر کس ناسازگار تر
چنان چون تند باد میرود که گویی برای حفظ جان خود از دست لشگریان اهریمن میگریزد...
و در این گریز مرا به ناچار میبرد...
مرا که حقیر گشته ام و خسته ...
و در این میانه هنوز تشنه و درمانده
به هرسو که مینگرم ........واااااااااای که دلم فریاد میخواهد
به کدامین سو بنگرم تا اندکی نشان از محبت و نیکی ببینم ؟
یک شنبه 16 اردیبهشت
ماه 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

السلام عليك يا اباعبدالله
چه
اشكالي داره اگه بخوام افتخار كنم
به
جايي كه توش به دنيا اومدم و بزرگ شدم
به
آقايي كه سالها دركنارش زندگي كردم . چه اشكالي داره اگه بخوام افتخار كنم؟

افتخار؟
افسوس؛ هزار افسوس كه گاهي اين افتخار با شرم و بغضي سنگين قاطي ميشه
شرمي كه به قول حاج
سعيد هميشه در چهره مردم اين شهر خواهد موند...
وقتي كه فكرش رو
ميكني كه روزي پادشاهي اين ملك، بهاي واقعه عاشورا بوده شرم همه وجودت رو فرا
ميگيره و دلت ميخواد فرار كني
حتي گاهي دلت ميخواد
از اين شهر فرار كني... اما كجا؟ به كجا ميشه پناه برد؟
شايد پيش خود
اباعبدالله... اما چطوري؟
اونوقته كه مي بيني
بله، بهترين جا براي مردم اين شهر همين جاست... همين حرم زيبا و دوست داشتني....
به كجا پناه ببريم
بهتر از اينجا؟
و تازه اونوقته كه
ميشه فهميد معناي ‹من زار عبدالعظيم بري...› رو....
بعد ميبيني
وقتي كه پا ميذاري توي حرم و چشمت به ضريح قشنگش ميافته ناخودآگاه ميگي ‹السلام
عليك يا اباعبدالله›
و به جاي زيارت
معروف خود حضرت دلت ميخواد عاشورا بخوني....
پا كه
ميذاري توي حرمش انگار وارد درياي نور ميشي
اونقدر توي سقف و ديوارها آينه هست كه تو رو به ياد بقيع مياندازه!!!
آره
بقيع !!! هميشه توي حرم ياد غربت بقيع ميافتم و آرزو ميكنم كاش يه دونه از اين آينه
كوچيكا توي حرم (بقيع) بود
تا
نور از گنبد سبز رسول الله ميخورد بهش تا مردم ميتونستن دم غروب يه نور از توي بقيع
ببينن....
چقدر
امشب منو قشنگ دعوت كرده بود... كيف كردم آقاجون دستت درد نكنه ...
يه عمر اگه بد بودم و بدي كردم اين شانس رو
داشتم كه از هواي لطيف و معطر حرمش نيروي زندگي بگيرم...
يه عمر اگه چشمام بدي ديده و به روي خودش
نياورده ولي به لطف خدا، چشمم با نور شبهاي حرمش روشنايي گرفته و زنده مونده...
يه عمر اگه مشامم هر بويي رو شنيده و تحمل كرده
بخاطر عطر گلاب و مريمي بوده كه توي حرمش استشمام كرده ...
يه عمر اگه هركاري رو كه نبايد ميكردم كردم و به
روي خودم نياوردم و بازم آدم حسابم كردن(!!!)
واسه اين بوده كه كنار ضريحش ديدم دلم بيشتر از
بدي ها به سمت خوبي ها و پاكي ها ميل داره و از خدا خواستم كه آدمم كنه ...
اين اواخر خيلي بيشتر لطف كرده و ما رو خجالت
زده ....
خيلي مديونشم... خيلي نمك گيرم كرده ... خيلي
زياد....
پس حق دارم شب تولدش بيام اينهمه از محبت و خوبي
هاش بگم...
حق دارم سعي كنم حال و هواي وصف ناشدني صحن
باغچه طوطي رو وصف كنم...
آرامش صحن امامزاده حمزه (ع) رو بگم و از
سقاخونه هاي صحن مصلي حرف بزنم...
و از لذت كنار رفتن پرده حرم توي صحن اصلي و
ديدن يه لحظه اي ضريح و سلام به آقا بگم ....
حق دارم از كرامت و بزرگواريش بگم ...
حق دارم بگم نه آرزوي زندگي توي هيچ كجاي اين
شهر بزرگ رو دارم نه هيچ جاي ديگه اين دنيا...
حق دارم ..........
...............................................................
امشب يكي به من گفت مرفه بي درد... ميون گريه ها
و اشكا و دعاهايي كه ميكردم گفتم خدا
ما افتخار ميكنيم كه مرفه هستيم ولي بي درد نه
... اين درد رو از دلمون نگير... آمين
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

تهران
تهران رو دوست دارم ...
خیابونها و کوچه هاش رو دوست دارم...
خیابونهایی که حالا از هر کدومشون که عبور میکنم خاطرات تلخ و شیرین برام زنده میشه
یه زمانی فکر میکردم که کاش میشد توی یه شهر جدید زندگی رو از صفر شرو ع کرد
شاید اونوقت خاطرات زیباتری از کوچه ها و خیابونهای اون داشت
امروز ولی اینطور فکر نمیکنم زندگی با همه خاطرات خوب و شیرینش قشنگه
توی همین تهران شلوغ و پر سر و صدا
این روزها بهار با تمام وجودش به تهران رسیده ... تهران خیلی زیبا و
دلنشین شده
هنوز گرمای هوا کلافه کننده نیست و گاهی سوز دم غروب آدم رو وادار میکنه تا دوباره
لباس زمستونت رو بپوشی
این روزهای بهاری تهران رو بیشتر از هر چیز دیگه دوست دارم....
عکسهای
شهدا
رو بر در و دیوار شهر دوست دارم...
شهدایی
که با چشمان بازشون آدمهای گم شده در زمان رو نظاره میکنن...
تهران رو دوست دارم با تمام زشتی هاش...
تهران رو دوست دارم به خاطر زیبایی ها و خوبی هایی که کمتر دیده میشن...
بخاطر آدمهایی که در شلوغی و هیاهوی شهر گم شدن ولی نفسشون باعث ادامه حیات و زندگی
شهر میشه...
تهران رو دوست دارم بخاطر خیابون و میدون ولی عصر(عج) که کمتر کسی رو به یاد
ولی عصر(عج) میاندازه..
تهران رو دوست دارم...
و بهار تهران این روزها غوغا میکند...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

اي اشكها بريزيد...
امروز را
عيد گفته اند در تمام سالنامه ها...
و همه امروز
جور ديگري شادند يك شادي زيبا و دلنشين...
امروز را
عيد گفته اند....
اما چگونه
عيد كنم من؟
بر تمام
لبها لبخند زيبايي نشسته است اما ...
خنده هايشان
امروز رنگ و بوي ديگري دارد... گويي رنگ و بوي تو را دارد...
اما چگونه
عيد كنم من؟
ديگر چگونه
از ته دل خنده سركنم؟
رنگ سبز
بهار گويي امروز زيباتر از قبل است...
آهنگ باران
بهاري گويي دلنوازي خاصي دارد...
آواز
پرندگان امروز دلنشين تر از ديروز است...
اما من؟
چگونه شاد باشم كه سالهاست غم دوريت را تحمل ميكنم؟
امروز بيشتر از قبل اين غزل حافظ مرا ديوانه ميكند
چقدر گريسته ايم با اين چند بيت...
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسیم موي تو پيوند جان اگه ماست
به رغم مدعياني كه منع عشق كنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين كه سيب زنخدان تو چه مي گويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست
به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان زگوشه نشينان خاك درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
كه سال هاست كه مشتاق روي چون مه
ماست
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بهارشد در ميخانه باز بايد كرد... به سوي عاشق مجنون نماز بايد كرد
تا
چند ساعت ديگه سال تحويل ميشه...
خوشحالم از همون حالهاي خوب كه گفتني نيست...
خدا
كنه امشب دل همه از شادي پر باشه
ميدونم كه اين آرزوي دور و محاليه... همين حالا كه من اينجا پشت اين ميز نشستم
و دم
از خوشحالي ميزنم خيلي ها شايد در همين نزديكيها دلشون مهمون غصه و غم باشه حتي
حالا كه شب سال نو هست
دعا
كنيم كه خدا دل همه رو پر از شادي كنه ...
از
اون شادي هاي خوب و خوش و دوست داشتني كه مزه اش تا اخر عمر توي دلت و زير دندونت
باقي ميمونه...
و انشاءلله كه خدا توي سال جديد اون خوشي واقعي رو قسمت همه مون كنه و فرج آقامون رو برسونه ... خدا ديگه بسمونه.....
اين
هم قالب جديد دلنوا.
التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

خدايا به من شكيبايي عطا كن و عشق ... و دلي به وسعت دريا...
چند روزه كه از دم در ضريح تو نميرم مثل گداها مي ايستم دم در خونه اش... شايد دلش
به رحم بياد!!!
مي ايستم روبروي ضريح درست دم در. سر ميذارم روي در و با گريه عاشورا رو ميخونم...
اونشب ولي ناي ايستادن نبود... رفتم كمي دورتر روبروي ضريح ، روي يك پله كوتاه
تا چند دقيقه سر به ديوار گذاشته بودم و فقط ضريح رو نگاه ميكردم...
توي مكه ميگفتن به كعبه نگاه كنيد كه نگاه به كعبه عبادته و چقدر نگاه به كعبه لذت
بخش و ارامش بخش بود ....
بعد از اون ديدم نگاه به ضريح هاي متبركه هم خيلي لذت بخش و دوست داشتنيه فقط بشيني
و نگاه كني همين...
تا يك ربع فقط نگاه ميكردم و سر به ديوار... حال گريه نبود... دلم ولي عجيب و غريب
گرفته بود...
اروم اروم شروع كردم... السلام عليك يا اباعبدالله ....
بعد از زيارت هنوز وقت داشتم توي نايلون دستم يه كادو بود كه گوشه اش رو باز كرده
بودم ولي درست نفهميده بودم كه چي به چيه
تصميم گرفتم روبروي ضريح بازش كنم
يه جعبه سي دي نرم افزار سيد شهيدان اهل قلم و يه سررسيد ‹محض يار مهربان›
سر رسيد رو باز كردم از اونجايي كه بند نشانه گرش بود
روز عيد سعيد فطر اومد...
خوش ذوقي كه اين هديه رو داده بود عيد رو تبريك گفته بود... نگاه كنجكاو من بقيه
صفحات رو ديد بله توي هر روز بسته به مناسبت اون روز تبريك يا تسليت رو با خودكار
نوشته بود
خيلي برام جالب بود...
يه دفعه ياد روز تولد خودم افتادم. رفتم اونجا ........ حالم گرفته شد... صفحه خالي
خالي بود...
توي اون حال ناگفتني كه غمش از هرچه شادي دلخوشاتر يه دفعه به ذهنم رسيد خداكنه
خدا خودش بهترين هديه رو بده
گوشه اون صفحه با خودكار نوشتم
خدايا به من شكيبايي عطاكن و عشق .... و دلي به وسعت دريا...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

درديست در دل ما درمان نمي پذيرد... دستي به عاشقان ده كز شوق دل بميرند
من چند ساعته که دنبال پاهام
میگردم!!!....
فكر نكرده بود كه من ظرفيت
ندارم؟
من كجا و بندگان خوب خدا
كجا ...
من كجا و ....
هزار بار گفته ام و بازهم
ميگويم كه بر در خانه اش جز شرم و روسياهي توشه دگر ندارم...
و كاش به اندازه نقطه اي و
سر سوزني برايش بنده باشم...
الهي رضاً برضاءك و تسليماً
لامرك
كاش از سر خلوص باشد و زهر
ريا در آن وارد نشود...
كاش اشكهايم تمام نشود...
كاش بتوانم با اشكانم از رخ كودكان خاك نشين گردي فشانم...
كاش .... كاش...
كاش دلم پر از حسرت خوب
بودن و آدم بودن نبود...
اي اشكها بريزيد و اي دل
بنال براي خودت كه هيچ نداري جز شرم ...
و اي خدا حرفهاي ناگفته ام
براي تو...
.............................
اين شعر رو شايد براي سومين
بار باشه كه تو وبلاگ ميذارم
هميشه بخاطر اين شعر شرمنده
خدا خواهم بود دلم ميخواهد حتي براي يك شب هم در طول عمرم
واقعا واقعا اينطور كه در
اين شعر گفته شده باشم.
امشب حاليست تا صبح كنار
اين ميز كه چند ساليست جاي سجاده است براي ما!!!
نه هنوز خيلي فاصله است تا
معناي حقيقي اين شعر... خيلي... خيلي ...
چيزي به صبح نمانده است...
به ياد صبح ظهوري كه مست
بوي تو باشم...
و سلام بر آن بنده خوب خدا
كه امشب ما را باراني كرد (و سلامٌ قولاً من رب الرحيم)
باز شب!...
در به در،
واماندگي...
در ميان کوچه ها
آوارگي...
باز شب!...
نغمه ي ويرانگي...
بر در ميخانه ها
ديوانگي...
باز شب!...
بس شراب آلودگي...
مست ازجام مي و
آشفتگي...
باز شب!...
جرعه جرعه بندگي..
لحظه لحظه تا سحر
شرمندگي...
باز شب!...
دل زعشقت پرشرار...
در تمناي وصالت
بيقرار...
باز شب!...
جان زهجران بي
شکيب...
چشمها از خواب مانده
بي نصيب...
باز شب!...
عقل بهر جان طبيب...
اي خدا فرياد از جهل
طبيب...
باز شب!...
انتظاري تا سحر...
ناله هاي بيقراري ،
تا سحر...
باز شب!...
شهر يک ظلمتکده...
اين دل اما هست چون
آتشکده...
باز شب!...
يک پرنده بي
نفس...
آرزويش يک فرار از
اين قفس...
باز شب!...
در به در،
واماندگي...
در ميان کوچه ها
آوارگي...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

كاش ميمردم و اين ديده نميديد كه خلق ... با سر تو به سر نيزه چه ها ميكردند...
حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانگونه كه تو ايستاده بودي تا پاي جان به پاي عشق... حكايت تو، حكايت ياران باوفائيست كه جان خود را در راه تو فدا كردند... حكايت من، حكايت خانداني كه به اسارت رفته است... حكايت تو، حكايت لبهاي عطشان و تيرهاي سه شعبه است... و حكايت من، حكايت سرهايي بر روي نيزه ... حكايت تو، حكايت نظاره لحظه شهادت علمدار است... و حكايت من، حكايت سري ميان طشت و چوب خيزران.... حكايت تو، حكايت سنگهاي بيابان است در دست آنان كه سلاحي نداشتند... و حكايت من، حكايت چوب محمل ... حكايت تو، حكايت پدريست كه فرزند شش ماهه به قربانگاه ميبرد... و حكايت من، حكايت پدري كه با سر به استقبال كودك سه ساله مي آيد.. حكايت تو، حكايت دستان بريده است .... حكايت من، حكايت دستاني به زنجير كشيده شده... حكايت تو، حكايت بندنهايي پاره پاره است... و حكايت من ؛ حكايت بدنهايي تازيانه خورده... حكايت تو،حكايت محاسني خضاب شده از خون است... و حكايت من، حكايت موئي سپيد از فراغ تو... ................ ............... ........ .... .. حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانطور كه تو ايستادي تا پاي جان....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

که حیف باشد از او غیر او تمنایی....
دوباره آسمان این شهر بارانی است و آسمان دل من هم...
.................
............
.......
.....
..
.
من
اینجا ایستاده ام میان آتش، آتشی که از هر جهت هجوم می آورد و تمام وجود را
میسوزاند...
باران اشک من کجا مهیب این آتش کجا...
من
اینجا ایستاده ام و نظاره میکنم این آتش را....
خود را به دست آتش سپرده ام و جز از خدای خلیل تمنا نخواهم کرد.
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بردلم بود که آدم شوم اما نشدم....
حساب که میکنیم میبینم 5 سالی میشه که وبلاگ مینویسم...
قبلا ها که توی پرشین بلاگ می نوشتم و حالا که مثلا با کلاس شدیم و دات کام
هستیم!!!
همه
متنهای وبلاگ رو از 5 سال پیش تاحالا نگه داشتم خیلی وقت پیش که شمردم نزدیک به 130
متن بود
و
حالا نمیدونم شماره اش به چند رسیده..
گاهی که دلم میگیره و یاد قدیمها و به قول شعرا ایام شباب(!!!) میرم و اون متنها رو
میخونم
و
بعد پر میشم از حسرت، اندوه، غربت، و خیلی حس های دیگه که شاید اصلا نشه معناشون
کرد
یادمه به خودم قول داده بودم که تو وبلاگم هیچوقت شعر و متن از جای دیگه برندارم و
توی این5 سال فقط یه بار یک شعر از جای دیگه گذاشتم توی وبلاگ...
چرا
اینا رو میگم؟
حالا که میرم و متنهای قدیمی رو میخونم باورم نمیشه که اون متنها، اون حس های قشنگ
، اون لحظات زیبا رو تجربه کردم و حس کردم و توی وبلاگ نوشتم...
با
خوندن متنهای قدیمی همش به این فکر میکنم که چی بودم و چی شدم ؟ به کجا رسیدم؟ آدم
شدم یا نه؟
و
اون ترس قدیمی که همیشه با من هست و خواهد بود که نکنه بشم مصداق خسرالدنیا و
الاخره؟
احساس خوف و رجا، احساس قشنگیه و یک حس سوختن عجیبی داره
حالا دیگه من نمیتونم مثل اون قدیمها توی وبلاگ اونقدر ساده و روون و صمیمی بنویسم
چرا
نمیدونم...
میترسم... شاید اون وقتا نمیترسیدم وپروا نمیکردم
ولی
حالا...
تمام دغدغه من ........
دیدار روی دوست به روز اجل رسید.....
........................................
......................................
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

غریبانه
خدایا
چه شده است بنی آدم را که اینچنین همه از هم گریزانند
حتی از آنها که با تمام صداقت رفتار میکنند......
نمی دانم چه کرده ایم با هم که هیچ کدام به هم اعتمادی نداریم
و
این چقدر دردناک است....
چقدر مانند گرگهای گرسنه به جان هم افتاده ایم... چه دیده ایم از هم
که دیگر به هیچ کس نمیتوانیم یک سلام صادقانه کنیم..... و سلام صادقانه هیچ کس را
هم باور نمیکنیم!!!
آنقدر به هم با دیده شک نگاه کرده ایم که باورمان شده امکان ندارد کسی به ما محبت
بی قصد و غرض داشته باشد!!!!
اگر یکی بگوید برای تو دعا کرده ام آنقدر تعجب میکنیم که می پرسیم چرا؟
آنقدر از هم زخم خورده ایم که باور نمیکنیم شاید کسی هم برای التیام زخم ها تلاش
میکند...
به کجا می رویم؟
میخواهم باور کنم که اینچنین نیست و انسان هنوز به اینجا نرسیده است
ولی هر از چندگاه ماجرایی ......
خدایا
حس میکنم و باور، غربت انسان را در این وانفسای روزگار که کسی غیر از تو و حجت تو
درمانش نیست
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

بوی بهشت
این
بوی بهشت سراج همیشه مرا دیوانه میکند
دیوانه تر از این که
بیایی توی وبلاگ بنویسی؟
یادش بخیر
دوسال پیش در اخرین روز
کاری اسفندماه وقتی همه رفتند من ماندم و دوست خوبم....
صدای بلند گو رو زیاد
کردیم و این اهنگ رو چندین و چند بار گوش کردیم...
یک دل سیر ، ولی من
هیچوقت سیر نشدم از این آهنگ...
هزاران بارگوش کردم ولی
هربار مثل دفعه اول دیوانه میشوم...
...............
تو را نادیدن ما غم
نباشد... که در خیلت به از ما کم نباشد......
درسته که اینطوریه ولی
آقا جان هوای دل ما رو هم داشته باش.....
.............
.......
...
..
.
روزهای اسفند ماه همیشه
برای من یادآور روزهایی است نه چندان خوش از سالهایی نه چندان دور...
روزهایی که امروز مطمئن
هستم تلخی هایش در سرنوشت امروز من بی تاثیر نبوده است و از این جهت همیشه خداوند
را شاکر بوده ام.
دیگه نمیدونم چی
بنویسم...
بهشت است
انکه من دیدم نه رخسار.... کمند است آنکه وی دارد نه گیسو...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (2 نظر)

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز ....
تمام شد
اخرین ماه سال هم رسید!!
یادم هست که امسال را با این جمله شروع کرده بودم
«بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله »
و
تمام شد...
گویا وقت خانه تکانی دلهایمان فرا رسیده است باز...
و
در این میان من مانده ام با انگشتی از حیرت بر دهان
ازبازیهای چرخ روزگار... از حکمت های پروردگار که گاه ...
و
از روزگار غریبی که در مقابل رنگ ها و حیله ها و فریبکاریهایش تنها می توان
انگشت حیرت بر دهان گرفت....
من هستم و هزاران پرسش بی جواب...
من هستم و خانه ای ویران در میان کوچه ای با دیوارهای کاهگلی...
که گاهی نسیم آشنا از ان گذر می کند و دل را مست...
من هستم و امتحان های سخت ....
من و این فکر که خدایا
هنوز بر سر حرف خود هستم
دوست دارم انطور که میپسندی این کلبه دل را ویرانه کنی....
دوست دارم بسوزانی مرا در آتش آنچنان که خاکستری هم باقی نماند...
دوست دارم فریاد بزنم که دوستت دارم و از در خانه ات هیچ کجای دیگر نخواهم رفت...
فقط یک چیز...
معلمهای مدرسه را دیده ای؟ وقتی که امتحان سخت میگیرند چقدر هوای دانش آموزان را
دارند؟
-
خانم اجازه اینجا را درست نوشته ام؟
-
نه... راه حل این مسئله این نیست... یه کمی بیشتر فکر کن
-
خانم اجازه درست شد الان؟
-
آهان ، آفرین . درست شد حالا
-
خانم اجازه بریم سوال بعد؟
-
..........
-
خانم اجازه جواب این سوال همینه دیگه؟
-
..............
-
خانم اجازه ......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست....
این روزها عجب روزهایی است برای من
شرحش ناگفتنی است...
چگونه میگذرند نمیدانم
چگونه تحملشان میکنم نمیدانم
این روزها هوا ابریست و خبری از آسمان آبی نیست
چقدر دلم برای آن آسمان زیبای آبی تنگ شده است... چقدر برایش دلتنگم
یادش بخیر
نقش زیبای خاطره است بر ذهنم
ازکبوترهای سفید محبت که در آن زمینه آبی رنگ چه سرخوش و شادمان پرواز میکردند...
مانند چادر نمازی آبی رنگ که با گلهای سفید تزئین شده اند...
چقدر آبی آسمان را دوست داشتم از کودکی
و حالا این روزها چقدر دلم تنگ است برای آسمان آبی ...
افسوس که آسمان آبی من خود را پنهان کرده است... و این شهر
این شهر دود گرفته چهره آسمان آبی مرا در پشت دود ماشین های هزار رنگ مخفی کرده
است....
سعی میکنم ، سعی میکنم از آنها که میان من و آسمان آبی جدایی انداخته اند دلگیر
نباشم
که دلگیر بودن از آدمها و کینه داشتن از آنها کاری ناشایست است...
دیروز مهربانی میگفت:
آسمان آبی ، دل دریایی میخواهد...
و من سعی میکنم ، تمرین میکنم تا دل دریایی داشته باشم
روزی که آسمان آبی من ، دوباره خود را به من نشان دهد..
باید دل دریایی داشته باشم
آن روز دوباره متولد میشوم و باز پرواز کبوترها را در آن زمینه آبی به تماشا می
نشینم ....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

|