|
كاش ميمردم و اين ديده نميديد كه خلق ... با سر تو به سر نيزه چه ها ميكردند...
حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانگونه كه تو ايستاده بودي تا پاي جان به پاي عشق... حكايت تو، حكايت ياران باوفائيست كه جان خود را در راه تو فدا كردند... حكايت من، حكايت خانداني كه به اسارت رفته است... حكايت تو، حكايت لبهاي عطشان و تيرهاي سه شعبه است... و حكايت من، حكايت سرهايي بر روي نيزه ... حكايت تو، حكايت نظاره لحظه شهادت علمدار است... و حكايت من، حكايت سري ميان طشت و چوب خيزران.... حكايت تو، حكايت سنگهاي بيابان است در دست آنان كه سلاحي نداشتند... و حكايت من، حكايت چوب محمل ... حكايت تو، حكايت پدريست كه فرزند شش ماهه به قربانگاه ميبرد... و حكايت من، حكايت پدري كه با سر به استقبال كودك سه ساله مي آيد.. حكايت تو، حكايت دستان بريده است .... حكايت من، حكايت دستاني به زنجير كشيده شده... حكايت تو، حكايت بندنهايي پاره پاره است... و حكايت من ؛ حكايت بدنهايي تازيانه خورده... حكايت تو،حكايت محاسني خضاب شده از خون است... و حكايت من، حكايت موئي سپيد از فراغ تو... ................ ............... ........ .... .. حكايت من حكايت عشق است ... همانطور كه حكايت تو، حكايت عشق بود... و من ايستاده ام تا پاي جان به پاي اين عشق همانطور كه تو ايستادي تا پاي جان....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

که حیف باشد از او غیر او تمنایی....
دوباره آسمان این شهر بارانی است و آسمان دل من هم...
.................
............
.......
.....
..
.
من
اینجا ایستاده ام میان آتش، آتشی که از هر جهت هجوم می آورد و تمام وجود را
میسوزاند...
باران اشک من کجا مهیب این آتش کجا...
من
اینجا ایستاده ام و نظاره میکنم این آتش را....
خود را به دست آتش سپرده ام و جز از خدای خلیل تمنا نخواهم کرد.
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بردلم بود که آدم شوم اما نشدم....
حساب که میکنیم میبینم 5 سالی میشه که وبلاگ مینویسم...
قبلا ها که توی پرشین بلاگ می نوشتم و حالا که مثلا با کلاس شدیم و دات کام
هستیم!!!
همه
متنهای وبلاگ رو از 5 سال پیش تاحالا نگه داشتم خیلی وقت پیش که شمردم نزدیک به 130
متن بود
و
حالا نمیدونم شماره اش به چند رسیده..
گاهی که دلم میگیره و یاد قدیمها و به قول شعرا ایام شباب(!!!) میرم و اون متنها رو
میخونم
و
بعد پر میشم از حسرت، اندوه، غربت، و خیلی حس های دیگه که شاید اصلا نشه معناشون
کرد
یادمه به خودم قول داده بودم که تو وبلاگم هیچوقت شعر و متن از جای دیگه برندارم و
توی این5 سال فقط یه بار یک شعر از جای دیگه گذاشتم توی وبلاگ...
چرا
اینا رو میگم؟
حالا که میرم و متنهای قدیمی رو میخونم باورم نمیشه که اون متنها، اون حس های قشنگ
، اون لحظات زیبا رو تجربه کردم و حس کردم و توی وبلاگ نوشتم...
با
خوندن متنهای قدیمی همش به این فکر میکنم که چی بودم و چی شدم ؟ به کجا رسیدم؟ آدم
شدم یا نه؟
و
اون ترس قدیمی که همیشه با من هست و خواهد بود که نکنه بشم مصداق خسرالدنیا و
الاخره؟
احساس خوف و رجا، احساس قشنگیه و یک حس سوختن عجیبی داره
حالا دیگه من نمیتونم مثل اون قدیمها توی وبلاگ اونقدر ساده و روون و صمیمی بنویسم
چرا
نمیدونم...
میترسم... شاید اون وقتا نمیترسیدم وپروا نمیکردم
ولی
حالا...
تمام دغدغه من ........
دیدار روی دوست به روز اجل رسید.....
........................................
......................................
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

غریبانه
خدایا
چه شده است بنی آدم را که اینچنین همه از هم گریزانند
حتی از آنها که با تمام صداقت رفتار میکنند......
نمی دانم چه کرده ایم با هم که هیچ کدام به هم اعتمادی نداریم
و
این چقدر دردناک است....
چقدر مانند گرگهای گرسنه به جان هم افتاده ایم... چه دیده ایم از هم
که دیگر به هیچ کس نمیتوانیم یک سلام صادقانه کنیم..... و سلام صادقانه هیچ کس را
هم باور نمیکنیم!!!
آنقدر به هم با دیده شک نگاه کرده ایم که باورمان شده امکان ندارد کسی به ما محبت
بی قصد و غرض داشته باشد!!!!
اگر یکی بگوید برای تو دعا کرده ام آنقدر تعجب میکنیم که می پرسیم چرا؟
آنقدر از هم زخم خورده ایم که باور نمیکنیم شاید کسی هم برای التیام زخم ها تلاش
میکند...
به کجا می رویم؟
میخواهم باور کنم که اینچنین نیست و انسان هنوز به اینجا نرسیده است
ولی هر از چندگاه ماجرایی ......
خدایا
حس میکنم و باور، غربت انسان را در این وانفسای روزگار که کسی غیر از تو و حجت تو
درمانش نیست
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

بوی بهشت
این
بوی بهشت سراج همیشه مرا دیوانه میکند
دیوانه تر از این که
بیایی توی وبلاگ بنویسی؟
یادش بخیر
دوسال پیش در اخرین روز
کاری اسفندماه وقتی همه رفتند من ماندم و دوست خوبم....
صدای بلند گو رو زیاد
کردیم و این اهنگ رو چندین و چند بار گوش کردیم...
یک دل سیر ، ولی من
هیچوقت سیر نشدم از این آهنگ...
هزاران بارگوش کردم ولی
هربار مثل دفعه اول دیوانه میشوم...
...............
تو را نادیدن ما غم
نباشد... که در خیلت به از ما کم نباشد......
درسته که اینطوریه ولی
آقا جان هوای دل ما رو هم داشته باش.....
.............
.......
...
..
.
روزهای اسفند ماه همیشه
برای من یادآور روزهایی است نه چندان خوش از سالهایی نه چندان دور...
روزهایی که امروز مطمئن
هستم تلخی هایش در سرنوشت امروز من بی تاثیر نبوده است و از این جهت همیشه خداوند
را شاکر بوده ام.
دیگه نمیدونم چی
بنویسم...
بهشت است
انکه من دیدم نه رخسار.... کمند است آنکه وی دارد نه گیسو...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (2 نظر)

جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز ....
تمام شد
اخرین ماه سال هم رسید!!
یادم هست که امسال را با این جمله شروع کرده بودم
«بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله »
و
تمام شد...
گویا وقت خانه تکانی دلهایمان فرا رسیده است باز...
و
در این میان من مانده ام با انگشتی از حیرت بر دهان
ازبازیهای چرخ روزگار... از حکمت های پروردگار که گاه ...
و
از روزگار غریبی که در مقابل رنگ ها و حیله ها و فریبکاریهایش تنها می توان
انگشت حیرت بر دهان گرفت....
من هستم و هزاران پرسش بی جواب...
من هستم و خانه ای ویران در میان کوچه ای با دیوارهای کاهگلی...
که گاهی نسیم آشنا از ان گذر می کند و دل را مست...
من هستم و امتحان های سخت ....
من و این فکر که خدایا
هنوز بر سر حرف خود هستم
دوست دارم انطور که میپسندی این کلبه دل را ویرانه کنی....
دوست دارم بسوزانی مرا در آتش آنچنان که خاکستری هم باقی نماند...
دوست دارم فریاد بزنم که دوستت دارم و از در خانه ات هیچ کجای دیگر نخواهم رفت...
فقط یک چیز...
معلمهای مدرسه را دیده ای؟ وقتی که امتحان سخت میگیرند چقدر هوای دانش آموزان را
دارند؟
-
خانم اجازه اینجا را درست نوشته ام؟
-
نه... راه حل این مسئله این نیست... یه کمی بیشتر فکر کن
-
خانم اجازه درست شد الان؟
-
آهان ، آفرین . درست شد حالا
-
خانم اجازه بریم سوال بعد؟
-
..........
-
خانم اجازه جواب این سوال همینه دیگه؟
-
..............
-
خانم اجازه ......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست....
این روزها عجب روزهایی است برای من
شرحش ناگفتنی است...
چگونه میگذرند نمیدانم
چگونه تحملشان میکنم نمیدانم
این روزها هوا ابریست و خبری از آسمان آبی نیست
چقدر دلم برای آن آسمان زیبای آبی تنگ شده است... چقدر برایش دلتنگم
یادش بخیر
نقش زیبای خاطره است بر ذهنم
ازکبوترهای سفید محبت که در آن زمینه آبی رنگ چه سرخوش و شادمان پرواز میکردند...
مانند چادر نمازی آبی رنگ که با گلهای سفید تزئین شده اند...
چقدر آبی آسمان را دوست داشتم از کودکی
و حالا این روزها چقدر دلم تنگ است برای آسمان آبی ...
افسوس که آسمان آبی من خود را پنهان کرده است... و این شهر
این شهر دود گرفته چهره آسمان آبی مرا در پشت دود ماشین های هزار رنگ مخفی کرده
است....
سعی میکنم ، سعی میکنم از آنها که میان من و آسمان آبی جدایی انداخته اند دلگیر
نباشم
که دلگیر بودن از آدمها و کینه داشتن از آنها کاری ناشایست است...
دیروز مهربانی میگفت:
آسمان آبی ، دل دریایی میخواهد...
و من سعی میکنم ، تمرین میکنم تا دل دریایی داشته باشم
روزی که آسمان آبی من ، دوباره خود را به من نشان دهد..
باید دل دریایی داشته باشم
آن روز دوباره متولد میشوم و باز پرواز کبوترها را در آن زمینه آبی به تماشا می
نشینم ....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

معجزه
روزی که خیال میکنی دنیا برات به آخر رسیده
روزی که احساس میکنی تمام سختی ها به تو رو کردن
و
مثل سوزن جای جای قلبت رو سوراخ سوراخ میکنن
روزی که نمیدونی دیگه با چه امیدی و با چه بهانه ای باید توی دنیا زنده بمونی
روزی که همه چیز برات تموم میشه
و
احساس میکنی تمام درهای رحمت به روت بسته شده
روزی که فکر میکنی فقط مردن میتونه ارومت کنه
روزی که به زور نفس میکشی و بغض سنگین رو تحمل میکنی
روزی که اشکهات رو محکم نگه میداری تا نکنه نامحرمی ببینه
روزی که از همه چیز بدت میاد ...
روزی که خیال میکنی هیچ مهربونی توی دنیا نیست تا بدادت برسه
روزی که ....
درست توی لحظه هایی که با خودت فکر میکنی چطوری باید این دنیا رو تحمل کنی
و
با غمهای سنگینی که مثل کوه جلوت قد علم کردن دست و پنجه نرم کنی
توی لحظاتی که شیطان هم بیکار ننشسته و تو رو سرتاپا تبدیل کرده به یه موجود شاکی
شاکی از همه چیز، از زمین و زمان
درست توی همون لحظه ها
چیزی شبیه به معجزه اتفاق میافته
تا یادت بیاد خدایی که خیال میکردی فراموشت کرده، تنهات نذاشته
و
تو فقط چند دقیقه بعد تبدیل شدی به آدمی که تفاوتش با قبل از اون مثل تفاوت مرده و
زنده است
باور کردنش گرچه سخته ولی اتفاق افتاده
حداقل برا تو اتفاق افتاده ....
تازه که فکر میکنی میبینی به به همه اون لحظات و سختی ها بازتاب عمل خودت بوده
و
همین که جبران میکنی
میبینی که چطور سبک شدی و بارگناه از روی دوشت برداشته شد
و
همه اون سختی ها و دل نگرانی ها جاشون رو به آرامش دادن
چطور دنیا بهت لبخند میزنه
و
چطور کوههای سربه فلک کشیده غم و اندوه از مقابلت کنار رفتن و دشتهای سرسبز محبت و
دوستی و عشق پیش چشمت هویدا شدن...
خدای مهربون تو یه بار دیگه محبتش رو بهت ثابت کرد
تو چی؟
بندگیت رو ثابت کردی یا باز زدی تو جاده فراموشی؟
دو رکعت نماز شکر یادت نره.......
دعا برای ظهور اقا یادت نره.....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (21 نظر)

تولد
وقتی رسیدم پشت میزم یک دفعه یادم افتاد که اونروز باید روز تولد یه کوچولوی
نازنازی باشه
نمیدونستم بالاخره تصمیم گرفته پا بذاره توی این دنیا یا نه
گوشی تلفن رو برداشتم تا به باباش زنگ بزنم و خبری بگیرم
اما صدای پشت تلفن مادر بزرگ اون نی نی کوچولو بود...
و
جمله ای که با یک صدای پر از خوشحالی و هیجان شنیدم این بود:
«همین الان به دنیا اومد»
کلی تبریک گفتم و گوشی رو گذاشتم و دوباره زنگ زدم جایی که مطمئن بودم باباش گوشی
رو برمیداره
صدای ایندفعه، یه صدای منتظر بود که انتظار نداشت خبر تولد کوچولوش رو از من
بشنوه!!!
اینم از عجائب روزگاره. از یه شهر دیگه تو خبر تولد بدی به بابای بچه!!!!
.....................
...........
......
...
.
دارم فکر میکنم به حادثه «تولد»
شاید شیرین ترین حادثه این دنیای پرهیاهو
میدونید چرا؟
چون ما آدمها اونقدر غرق این دنیا میشیم و یادمون میره که چی بودیم و چی هستیم
که
وقتی یه گل متولد میشه که هنوز آلوده دنیا نشده،
زیبائیش، لطافتش، معصومیتش، تازگیش و خلاصه
همه چیزش ما رو به وجد میاره
اونقدر که گاهی دست و پامون رو گم میکنیم و از خوشحالی پر از هیجان و انرژی
میشیم...
و
گاهی هم این تولد
اونقدر برامون غیر منتظره و جالب هست
که
خدا رو به عظمت و بزرگیش یاد میکنیم و سجده شکر به جا میاریم
.........
تولد زیباترین خاطره اذهان هست که خودمون هیچوقت یادمون نمیاد
ولی یه تولدی هست که حتما تا قیام قیامت به خاطر خواهیم داشت...
کاش اون خاطره بهترین خاطره ما باشه.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

گمان نیک
یک
عمر است که گفته ام و هنوز هم میگویم...
یک
عمر است که همیشه با خود زمزمه کرده ام و تو هیچگاه نگذاشته ای این فکر از ذهنم پاک
شود....
یک
عمر است که در هر مشکلی دست تو را در کار دیده ام...
یک
عمر نمیدانم راست یا دروغ ، نمیدانم... ولی یک عمر بر زبان رانده ام «توکلت علی
الله»
چه
کرده ای تو با دلم؟ چه میکنی؟
نمیخواهم، نمیخواهم رنگ تو و بوی تو لحظه ای از خانه دلم بیرون رود...
چه
کرده ای؟
یک
عمر است که گفته ام و هنوز هم میگویم...
ولی یقین را بیشتر دوست دارم تا آنچه لغلغه زبان است....
میخواهم اگر میگویم با یقین دل بگویم... که میدانم تو هم این را بیشتر میپسندی....
یک
عمر است که اول و آخر هر جمله ای نام تو را برده ام...
آنچنانکه گاهی متوجه نگاه های چپ دیگران شده ام.... ولی باز با افتخار تو را صدا
کرده ام...
اما تو چه میکنی با دلم؟ میخواهی رهایم کنی؟ رهایم کنی در این دنیای پر از .....
اگر رهایم کنی چه میگویند آنها که یک عمر سنگ تو را در مقابلشان به سینه زده ام؟
اگر تو مرا امان ندهی به کجا پناه برم از اینهمه آشوب؟.....
بد
کرده ام. میدانم. قبول
اما یادت باشد که یک عمر گفته ام... و دلم میخواهد بازهم بگویم
..........................
یک
عمر است که گفته ام و میخواهم باز هم بگویم.....
و
تو هر بار که سست شده ام با یک نشانه به رهایم کردی از گرداب تردید....
مثل همین حالا......
میخواهم با یقین بگویم. و از ته دل.
به
تمام آنها که در مقابل نام تو جبهه میگیرند...
به
آنها که در برابر مشکلات و سختی ها آسان راهشان را عوض میکنند...
به
آنها که ....
میخواهم برای تمام زمین فریاد بزنم...
بگویم که :
«من
به خدای خویش گمان نیک دارم»
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

فریاد
چند روز است که میخواهم بنویسم
چند روز است که میخواهم فریاد بزنم
کاش میشد فریادی زد به بلندای تاریخ بشریت
کاش میشد نوشت از مظلومیت بشر ... از بی کسی....
میخواهم فریاد بزنم.... فریادی به بلندای تاریخ....
کاش در این فریاد تنها یک کلمه را صدا بزنم..... یک تن را....
تنها یک نام را....
کاش میشد یک بار به بلندای تاریخ بشریتی که راه را گم کرده در این کوره راه
به دام گرگهای گرسنه افتاده فریاد زد...
کاش میشد یک بار با تمام توان بشریت صدا زد
صدا زد آن نام زیبا را....
کاش میشد صدا زد از عمق جان... شصت و سه سال تلاش برای بشریت را....
بشریتی که به دست خویش، خود را در سراشیبی هلاکت افکند....
کاش میشد فریاد زد
از عمق جان... آن بهترین را...
شاید بار دیگر با دستان مهربانش برای بشریتی که رو به نابودی میرود دست به دعا
بردارد....
این خیال باطلی است....
مظلوم واقعی ما هستیم... مظلوم واقعی بشریتی است که به دست خویش مولایش را خانه
نشین میکند و آنگاه در محراب ....
کاش میشد فریاد زد... فریادی به بلندای تاریخ بشریت
بشریتی که در زمان متوقف شده ولی خیال میکند که به پیش میرود....
کاش میشد فریاد زد....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

ای تنها حقیقت زنده در دلها...
خدایا
من
چه کسی را دارم غیر از تو که برایش از تنهایی و غربت این دنیا بگویم؟
خدایا ای بهترین، روح من تنها با یاد تو آرامش میگیرد ولی چه کنم از این دنیا که
مدام بازیهایش مرا
از
یاد تو غافل میکند؟
خدایا ای منتهای آرزوی آرزومندان، از تو میخواهم مرا در درک واقعیات این جهان یاری
نمایی
ای
بلندمرتبه و عالیقدر... من در برابر عظمت و بزرگی تو چه هستم؟
هیچ .... هیچ هم نیستم.... آنچه هستی تویی
تویی که زنده ای، بزرگی، امروزی، فردایی، اول و آخری تنها تویی
ومن ؟
مدام درگیر هیاهوی پوچ این دنیا، اسیر شهوات ولذات این تن خاکی
بیخبر و غافل از گذران عمر...
عاجز و ناتوان از درک راز هستی...
درمانده در برابر بازیهای چرخ فلک....
فراموشکاری بزرگ که مدام ابتدا و انتهای راه خود را از یاد میبرد....
مانند کودکی سرگرم زیباییهای ظاهری و بیهوده و پوچ...
خیالبافی که گمان میکند عمری جاودانه خواهد داشت در این سرای چند روزه .....
بی
طاقتی که تاب تحمل چندکلام حرف و راز در دل را ندارد...
وای بر این مخلوق تو.... وای بر من
وای بر من اگر رهایم کنی...
نمیدانم تو را با کدام نام زیبایت بخوانم که همه نامهای تو زیبایند و من عاجز از
درک...
ای
تنها حقیقت زنده در دلها...
مرا.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

میدونم یه روز میایی اونوقت دیگه نماز ما.......
وقتی رسیدم توی نمازخونه، نماز اول داشت تموم میشد،
چادرم رو عوض کردم
حالم خیلی گرفته بود، انگار که دنیا دور سرم میچرخید
حال بدی بود... خدایا حالا میفهمم معنی نگهداشتن آتش
بر کف دست رو...
نماز اول تموم شد، رفتم توی صف نماز دعای بین نماز با
صدای حزینی خونده میشد
بغض کرده بودم...
............
.........
.....
...
و بغض توی قنوت شکست اونجا که امام جماعت خوند
اللهم عجل لولیک الفرج
آقا جانم، آقا جانم، آقا جانم....
دعای قنوتم رو نیمه رها کردم
و فقط خواندم اللهم عجل لولیک الفرج...
میگن گریه نماز رو باطل میکنه ... عیبی نداره
یادمه یه بار حاج منصور خیلی سال قبل توی تولد آقا
میخوند:
از خدا دلگیرم از طول فرج... بعد از این سوی تو
میخوانم نماز
عیبی نداره خدایا اگه دوست داری نماز ما رو باطل حساب
کن...
کی جز خودت حال ما رو درک میکنه؟
......................
..................
......
خیلی وقته که هروقت میخوام برای امری دعا کنم اول
برای فرج اقا دعا میکنم ولی حالا
دیگه تو زندگیم برای هیچی دعا نمیکنم جز فرج اقام...
میدونم یه روز میایی اونوقت دیگه نماز ما.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

مرا دریاب...
مرا دریاب میان
امواج سهمگین وسوسه های شیاطین...
مرا دریاب میان کینه
ها و عداوتها
مرا دریاب....
خدایا من در این
تاریکی و ظلمت به دنبال روشنایی یک شمع میگردم
.... و گویی که این
شمع کوچک را در قلب من روشن نموده اند...
خدایا... ای
نور بی منتها...ای نور بر نور..
قلب مرا از روشنای
وجودت خالی مگردان... حتی به لحظه ای....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

گمشده
گم گشته ام!
میان برهوتی غیرقابل توصیف....
در پی حقیقت آمده ام و اینک!!!
میخواهم تو را فریاد بزنم.... اما....
چه شد؟ نمی دانم.... راه رهایی نمی یابم...
چه شد که طلوع و غروب دیگر معنای تو را تداعی نمیکند؟
چگونه دنیا بدون تو هم معنا شد؟
ولی پریشانی مرا چاره ای نبود؟
..................................
یاد می آید آنروز را....ولی افسوس...
روزی که به دنبال حقیقت پای از خانه دل بیرون نهادم....
تو حقیقت بودی که در آن خانه جای داشتی و من نمی دانستم....
امروز اگر هنوز مرا میبینی
راه بازگشت به خانه را نشانم ده...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

|