|
معجزه
روزی که خیال میکنی دنیا برات به آخر رسیده
روزی که احساس میکنی تمام سختی ها به تو رو کردن
و
مثل سوزن جای جای قلبت رو سوراخ سوراخ میکنن
روزی که نمیدونی دیگه با چه امیدی و با چه بهانه ای باید توی دنیا زنده بمونی
روزی که همه چیز برات تموم میشه
و
احساس میکنی تمام درهای رحمت به روت بسته شده
روزی که فکر میکنی فقط مردن میتونه ارومت کنه
روزی که به زور نفس میکشی و بغض سنگین رو تحمل میکنی
روزی که اشکهات رو محکم نگه میداری تا نکنه نامحرمی ببینه
روزی که از همه چیز بدت میاد ...
روزی که خیال میکنی هیچ مهربونی توی دنیا نیست تا بدادت برسه
روزی که ....
درست توی لحظه هایی که با خودت فکر میکنی چطوری باید این دنیا رو تحمل کنی
و
با غمهای سنگینی که مثل کوه جلوت قد علم کردن دست و پنجه نرم کنی
توی لحظاتی که شیطان هم بیکار ننشسته و تو رو سرتاپا تبدیل کرده به یه موجود شاکی
شاکی از همه چیز، از زمین و زمان
درست توی همون لحظه ها
چیزی شبیه به معجزه اتفاق میافته
تا یادت بیاد خدایی که خیال میکردی فراموشت کرده، تنهات نذاشته
و
تو فقط چند دقیقه بعد تبدیل شدی به آدمی که تفاوتش با قبل از اون مثل تفاوت مرده و
زنده است
باور کردنش گرچه سخته ولی اتفاق افتاده
حداقل برا تو اتفاق افتاده ....
تازه که فکر میکنی میبینی به به همه اون لحظات و سختی ها بازتاب عمل خودت بوده
و
همین که جبران میکنی
میبینی که چطور سبک شدی و بارگناه از روی دوشت برداشته شد
و
همه اون سختی ها و دل نگرانی ها جاشون رو به آرامش دادن
چطور دنیا بهت لبخند میزنه
و
چطور کوههای سربه فلک کشیده غم و اندوه از مقابلت کنار رفتن و دشتهای سرسبز محبت و
دوستی و عشق پیش چشمت هویدا شدن...
خدای مهربون تو یه بار دیگه محبتش رو بهت ثابت کرد
تو چی؟
بندگیت رو ثابت کردی یا باز زدی تو جاده فراموشی؟
دو رکعت نماز شکر یادت نره.......
دعا برای ظهور اقا یادت نره.....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (21 نظر)

تولد
وقتی رسیدم پشت میزم یک دفعه یادم افتاد که اونروز باید روز تولد یه کوچولوی
نازنازی باشه
نمیدونستم بالاخره تصمیم گرفته پا بذاره توی این دنیا یا نه
گوشی تلفن رو برداشتم تا به باباش زنگ بزنم و خبری بگیرم
اما صدای پشت تلفن مادر بزرگ اون نی نی کوچولو بود...
و
جمله ای که با یک صدای پر از خوشحالی و هیجان شنیدم این بود:
«همین الان به دنیا اومد»
کلی تبریک گفتم و گوشی رو گذاشتم و دوباره زنگ زدم جایی که مطمئن بودم باباش گوشی
رو برمیداره
صدای ایندفعه، یه صدای منتظر بود که انتظار نداشت خبر تولد کوچولوش رو از من
بشنوه!!!
اینم از عجائب روزگاره. از یه شهر دیگه تو خبر تولد بدی به بابای بچه!!!!
.....................
...........
......
...
.
دارم فکر میکنم به حادثه «تولد»
شاید شیرین ترین حادثه این دنیای پرهیاهو
میدونید چرا؟
چون ما آدمها اونقدر غرق این دنیا میشیم و یادمون میره که چی بودیم و چی هستیم
که
وقتی یه گل متولد میشه که هنوز آلوده دنیا نشده،
زیبائیش، لطافتش، معصومیتش، تازگیش و خلاصه
همه چیزش ما رو به وجد میاره
اونقدر که گاهی دست و پامون رو گم میکنیم و از خوشحالی پر از هیجان و انرژی
میشیم...
و
گاهی هم این تولد
اونقدر برامون غیر منتظره و جالب هست
که
خدا رو به عظمت و بزرگیش یاد میکنیم و سجده شکر به جا میاریم
.........
تولد زیباترین خاطره اذهان هست که خودمون هیچوقت یادمون نمیاد
ولی یه تولدی هست که حتما تا قیام قیامت به خاطر خواهیم داشت...
کاش اون خاطره بهترین خاطره ما باشه.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

گمان نیک
یک
عمر است که گفته ام و هنوز هم میگویم...
یک
عمر است که همیشه با خود زمزمه کرده ام و تو هیچگاه نگذاشته ای این فکر از ذهنم پاک
شود....
یک
عمر است که در هر مشکلی دست تو را در کار دیده ام...
یک
عمر نمیدانم راست یا دروغ ، نمیدانم... ولی یک عمر بر زبان رانده ام «توکلت علی
الله»
چه
کرده ای تو با دلم؟ چه میکنی؟
نمیخواهم، نمیخواهم رنگ تو و بوی تو لحظه ای از خانه دلم بیرون رود...
چه
کرده ای؟
یک
عمر است که گفته ام و هنوز هم میگویم...
ولی یقین را بیشتر دوست دارم تا آنچه لغلغه زبان است....
میخواهم اگر میگویم با یقین دل بگویم... که میدانم تو هم این را بیشتر میپسندی....
یک
عمر است که اول و آخر هر جمله ای نام تو را برده ام...
آنچنانکه گاهی متوجه نگاه های چپ دیگران شده ام.... ولی باز با افتخار تو را صدا
کرده ام...
اما تو چه میکنی با دلم؟ میخواهی رهایم کنی؟ رهایم کنی در این دنیای پر از .....
اگر رهایم کنی چه میگویند آنها که یک عمر سنگ تو را در مقابلشان به سینه زده ام؟
اگر تو مرا امان ندهی به کجا پناه برم از اینهمه آشوب؟.....
بد
کرده ام. میدانم. قبول
اما یادت باشد که یک عمر گفته ام... و دلم میخواهد بازهم بگویم
..........................
یک
عمر است که گفته ام و میخواهم باز هم بگویم.....
و
تو هر بار که سست شده ام با یک نشانه به رهایم کردی از گرداب تردید....
مثل همین حالا......
میخواهم با یقین بگویم. و از ته دل.
به
تمام آنها که در مقابل نام تو جبهه میگیرند...
به
آنها که در برابر مشکلات و سختی ها آسان راهشان را عوض میکنند...
به
آنها که ....
میخواهم برای تمام زمین فریاد بزنم...
بگویم که :
«من
به خدای خویش گمان نیک دارم»
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

فریاد
چند روز است که میخواهم بنویسم
چند روز است که میخواهم فریاد بزنم
کاش میشد فریادی زد به بلندای تاریخ بشریت
کاش میشد نوشت از مظلومیت بشر ... از بی کسی....
میخواهم فریاد بزنم.... فریادی به بلندای تاریخ....
کاش در این فریاد تنها یک کلمه را صدا بزنم..... یک تن را....
تنها یک نام را....
کاش میشد یک بار به بلندای تاریخ بشریتی که راه را گم کرده در این کوره راه
به دام گرگهای گرسنه افتاده فریاد زد...
کاش میشد یک بار با تمام توان بشریت صدا زد
صدا زد آن نام زیبا را....
کاش میشد صدا زد از عمق جان... شصت و سه سال تلاش برای بشریت را....
بشریتی که به دست خویش، خود را در سراشیبی هلاکت افکند....
کاش میشد فریاد زد
از عمق جان... آن بهترین را...
شاید بار دیگر با دستان مهربانش برای بشریتی که رو به نابودی میرود دست به دعا
بردارد....
این خیال باطلی است....
مظلوم واقعی ما هستیم... مظلوم واقعی بشریتی است که به دست خویش مولایش را خانه
نشین میکند و آنگاه در محراب ....
کاش میشد فریاد زد... فریادی به بلندای تاریخ بشریت
بشریتی که در زمان متوقف شده ولی خیال میکند که به پیش میرود....
کاش میشد فریاد زد....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

ای تنها حقیقت زنده در دلها...
خدایا
من
چه کسی را دارم غیر از تو که برایش از تنهایی و غربت این دنیا بگویم؟
خدایا ای بهترین، روح من تنها با یاد تو آرامش میگیرد ولی چه کنم از این دنیا که
مدام بازیهایش مرا
از
یاد تو غافل میکند؟
خدایا ای منتهای آرزوی آرزومندان، از تو میخواهم مرا در درک واقعیات این جهان یاری
نمایی
ای
بلندمرتبه و عالیقدر... من در برابر عظمت و بزرگی تو چه هستم؟
هیچ .... هیچ هم نیستم.... آنچه هستی تویی
تویی که زنده ای، بزرگی، امروزی، فردایی، اول و آخری تنها تویی
ومن ؟
مدام درگیر هیاهوی پوچ این دنیا، اسیر شهوات ولذات این تن خاکی
بیخبر و غافل از گذران عمر...
عاجز و ناتوان از درک راز هستی...
درمانده در برابر بازیهای چرخ فلک....
فراموشکاری بزرگ که مدام ابتدا و انتهای راه خود را از یاد میبرد....
مانند کودکی سرگرم زیباییهای ظاهری و بیهوده و پوچ...
خیالبافی که گمان میکند عمری جاودانه خواهد داشت در این سرای چند روزه .....
بی
طاقتی که تاب تحمل چندکلام حرف و راز در دل را ندارد...
وای بر این مخلوق تو.... وای بر من
وای بر من اگر رهایم کنی...
نمیدانم تو را با کدام نام زیبایت بخوانم که همه نامهای تو زیبایند و من عاجز از
درک...
ای
تنها حقیقت زنده در دلها...
مرا.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

میدونم یه روز میایی اونوقت دیگه نماز ما.......
وقتی رسیدم توی نمازخونه، نماز اول داشت تموم میشد،
چادرم رو عوض کردم
حالم خیلی گرفته بود، انگار که دنیا دور سرم میچرخید
حال بدی بود... خدایا حالا میفهمم معنی نگهداشتن آتش
بر کف دست رو...
نماز اول تموم شد، رفتم توی صف نماز دعای بین نماز با
صدای حزینی خونده میشد
بغض کرده بودم...
............
.........
.....
...
و بغض توی قنوت شکست اونجا که امام جماعت خوند
اللهم عجل لولیک الفرج
آقا جانم، آقا جانم، آقا جانم....
دعای قنوتم رو نیمه رها کردم
و فقط خواندم اللهم عجل لولیک الفرج...
میگن گریه نماز رو باطل میکنه ... عیبی نداره
یادمه یه بار حاج منصور خیلی سال قبل توی تولد آقا
میخوند:
از خدا دلگیرم از طول فرج... بعد از این سوی تو
میخوانم نماز
عیبی نداره خدایا اگه دوست داری نماز ما رو باطل حساب
کن...
کی جز خودت حال ما رو درک میکنه؟
......................
..................
......
خیلی وقته که هروقت میخوام برای امری دعا کنم اول
برای فرج اقا دعا میکنم ولی حالا
دیگه تو زندگیم برای هیچی دعا نمیکنم جز فرج اقام...
میدونم یه روز میایی اونوقت دیگه نماز ما.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

مرا دریاب...
مرا دریاب میان
امواج سهمگین وسوسه های شیاطین...
مرا دریاب میان کینه
ها و عداوتها
مرا دریاب....
خدایا من در این
تاریکی و ظلمت به دنبال روشنایی یک شمع میگردم
.... و گویی که این
شمع کوچک را در قلب من روشن نموده اند...
خدایا... ای
نور بی منتها...ای نور بر نور..
قلب مرا از روشنای
وجودت خالی مگردان... حتی به لحظه ای....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

گمشده
گم گشته ام!
میان برهوتی غیرقابل توصیف....
در پی حقیقت آمده ام و اینک!!!
میخواهم تو را فریاد بزنم.... اما....
چه شد؟ نمی دانم.... راه رهایی نمی یابم...
چه شد که طلوع و غروب دیگر معنای تو را تداعی نمیکند؟
چگونه دنیا بدون تو هم معنا شد؟
ولی پریشانی مرا چاره ای نبود؟
..................................
یاد می آید آنروز را....ولی افسوس...
روزی که به دنبال حقیقت پای از خانه دل بیرون نهادم....
تو حقیقت بودی که در آن خانه جای داشتی و من نمی دانستم....
امروز اگر هنوز مرا میبینی
راه بازگشت به خانه را نشانم ده...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

بیش از همگان گناه ما بود ولی...
همچین شبی
چیزی جز زیارت نجف شاید یه دل آشوب رو آروم نکنه...
همونطور که
زیارت کربلا توی روز عاشورا تاب تحمل ظهر عاشورا رو میده...
بازهم من
اینجام ولی دلم...
در قفس رو باز
کردم.... گرفتمش توی دستم... با دست روی سرش کشیدم...
صورتم رو
نزدیکش کردم...بوسه ای بر پرهای نازش و منقار نازکش...
در گوشش خوندم
و سفارش کردم و بعد رهاش کردم توی هوا...
عیدتون مبارک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

خدایا..
خدایا با تو سخن میگویم
با
تو راز و نیاز می کنم
با
تو نجوا می کنم....
خدایا درد این دل را فقط تو میدانی ... خدایا با تو حرف نزنم چه کنم؟
با
که درد و دل کنم؟
خدایا روسیاهم... شرمیگنم... با کوله باری از گناه و آلودگی
ولی غیر از درگاه تو جایی ندارم...
خدایا دیگر دلم نمیخواهد با کسی حرفی از غصه و اندوههای دلم بزنم
دوست دارم فقط با تو سخن بگویم ولی افسوس...
افسوس که این نفس سرکش مرا از تو دور میکند...
خدایا دوریت برایم سخت و سنگین است و تحمل لحظه هایی که میدانم از من رنجیده ای چه
سخت و دشوار...
خدایا ممنونم از تو ... ممنونم از اینکه هرجا که میروم سیراب نمی شوم...
هیچ چیز جز رضای تو مرا راضی نمیکند...
خدایا هرشب با تو و با خودم عهد می بندم.... ولی افسوس...
هر
شب با تو وعده می کنم... ولی ..
شرمگینم از اینهمه خلف وعده .... خدایا....
اینجا یک دل غمگین و شکسته است که بار سنگین غم دوری تو را به دوش می کشد....
خدایا اینجا بنده ای گنهکار است که با تمام عشقی که به تو دارد
گاه اسیر هوای نفس می شود و در محضر تو الوده گناه میشود...
خدایا این بنده کسی را جز تو ندارد... اگر تو هم رهایش کنی.......
خدایا عاشقانه ترین سخنانم برای توست....
خدیا زیباترین لحظاتم لحظاتی مناجات با توست...
خدایا از تو می خواهم مرا به جرم روسیاهم مواخذه نکنی...
خدایا مرا از درک و لذت زیباترین لحظات زندگی در این ناکجا آباد محروم مکن....
ای
منتهای آرزوی من...
ای
مهربان ترین...
ای
یگانه من... دوست ندارم این سطور را به پایان برسانم...
دوست ندارم کلماتم تمام شود...
خدایا تو بزرگتر و عزیزتر از آنی که گنهکاری را از درگاهت برانی...
خدایا این سخنان بنده گنهکار توست سر بر آستانت نهاده است...
و
جز تو کسی را ندارد... خدایا نا امیدش مکن .... و از لطف و رحمتت محرومش نساز...
یا
ارحم الراحمین...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

اعتراض...
امروز روز زن است!!
آنقدر خوابم می آید که نگو..
خسته ام یک عالمه
از چه نمیدانم... بیشتر از خودم!!!
با هزار وعده و عید الکی ، خودم را راضی میکنم که نخوابم تا نکند تاخیر بخورم
گرسنه ام دلم نان تازه میخواهد! ولی یادم می آید که سهم من از نان تازه صبح فقط
هفته ای دو روز است
که یک روزش را هم خانواده از نان مانده در فریزر استفاده میکنند.......
دلم گرفته ... نه از این چیزهای مادی
بیشتر از غم دوری ... دوری از خودم.......
همه مردهای خانه خوابند....
از خانه که می آیم بیرون رویم نمیشود به آسمان نگاه کنم
فقط زیر لب می خوانم
بسم الله و بالله
آمنت بالله و توکل علی الله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم....
چقدر بد است که با تنها مونس خودت نتوانی حرف بزنی...
چقدر سخت است که با تنها همدم و همرازت نجوا نکنی..
مثل عقده شده است در دلم....
به خودم یاد داده ام محکم باشم حتی اگر در اوج احساسات هستم
به خودم یاد داده ام چطور در عین آتش بودن خودم را آرام نشان دهم
به خودم یاد داده ام خیلی چیزها را،مثل سکوت.....
مثل گریه نکردن....و چقدر این یکی بد است و سخت .... ولی چاره ای نیست...
امروز مثلا روز زن است....
مترو خراب است...
جایی برای نشستن نیست...
آنقدر جمعیت زیاد است که تحملش فقط با خنده های الکی میسر است...
چهارتا خانم سوار تاکسی میشویم...
و من می بینم که راننده چطور با همه گرانتر از همیشه حساب میکند...
امروز روز زن است...
بخاطر خراب شدن مترو تاخیر میخورم...
اشکهایم تا پشت پلکها رسیده اند ولی اجازه نمیدهم که بیرون بیایند....
به خودم یاد داده ام سخت باشم و محکم....
و وانمود کنم که خیلی خوبم و همه چیز روبراه است...
اعتراضی ندارم ... راضیم
فقط یک چیز عذابم میدهد...
و آن دوری از توست...
تو با منی اما.. من از خودم دورم..
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
خیابونهائی که تا همین یک ساعت پیش خلوت بودند حالا دچار ترافیک سنگین بودند... سیل جمعیت به سوی حرم روان شده بود وارد حرم که شدیم دوباره بغض کردم جمعیت اونقدر زیاد بود که به سختی میشد حرکت کرد با سختی خودمون رو رسوندیم به صحن باغ طوطی درست روبروی گنبد خدایا ممنون چقدر لحظه ها شده که باحسرت به این گنبد طلائی نگاه کردم، به امید دیدار گنبد مولا؟ چقدر به یاد خنکی ضریحش صورت به این ضریح مطهر گذاشتم خدایا ممنونم ممنونم که مرا از نسل مردمانی قرار داده ای که در طول تاریخ چیزی که ساخته دست خودشان باشد را نپرستیده اند مرا از نسل آنانی قرار داده ای که پیش از ایرانی بودن، مسلمانند و بیش از هر چیز، محبت اهل بیت در قلبشان موج میزند تو را بخاطر چنین ثروتهائی تا ابد شکرگذارم و باز در آستانه آغاز سال نو، و در شب اربعین اینجا هستم کنار این آقائی که زیارت قبرش با زیارت امام حسین (ع) در کربلا برابر است خدایا از تو ممنونم ........... ...... ... دعای توسل در لحظات اخر سال خوانده شد اشک و شور و حال و دعا و یاد شهدا، امام، مریضان اسلام و ملتمسین دعا...... و پس از آن اعلام آغاز سال 1385 خورشیدی دعای تحویل سال و بعد: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله آمنت بالله و توکل علی الله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطاب ...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

می خواهم همیشه با تو بمانم!
آمده ای و با آمدنت... تو را هزار بار دیده ام، اما اینبار چیز دیگریست. تو هم هزار بار مرا نظاره کرده ای، مراقبم بوده ای، اما اینبار چیز دیگریست. هزار بار چهره ات را دیدم ولی فقط دیدم، دستم به تو نمی رسید و تو آن بالا چه اشتیاقی بود میان چشمهای من و تو هزار بار سرم را آنقدر بالا گرفتم تا تو را در آن بالا ببینم و تو هزار بار پایین را نگاه کردی تا من را ببینی هزار لحظه در آرزوی در آغوش گرفتن تو سوختم و به امید این لحظه همه مرارتها را تحمل کردم چقدر فاصله مان کم بود ولی رسیدن به تو دشوار چقدر غریبانه گریستم از دوری تو، حال آنکه تو در روبرویم بودی ولی دست نیافتنی! ولی امشب ، دیگر صبر و قراری نمانده! دیگر تحمل این فراق ممکن نیست امشب از فراق تو چنان ناله از دل سر داده ام که قرار از عالمیان ربوده ام امشب تنها در کنار تو آرام خواهم گرفت، تا بیائی و مرا با خود ببری از میان این نامردمان... نشسته ام اینجا کنار این خرابه تاریک و غم فزا این بی خردان و نامردان عالم برایم غذا آورده اند! ولی من تو را میخواهم و بس ولی نه این تشت بوی غذا نمیدهد از زیر این پارچه بوی تو می آید باورم نمی شود! آمده ای، مگر میشود؟ با سر آمده ای یادت هست هزار لحظه من تو را از آن پایین نگاه میکردم؟ و حالا تو روی دامان منی! طاقت نیاورده ای صدای ناله های مرا، باورم نمیشود که آمده ای آمده ای و با آمدنت تمام رنجها و غم ها را از این جان خسته برده ای آمده ای و با آمدنت مرا امید زندگی بخشیده ای ولی زندگی برای من فقط در کنار توست که معنی پیدا میکند بعد از این وصال حتی لحظه ای دوریت را نمی خواهم می خواهم همیشه با تو بمانم می خواهم همیشه با تو بمانم
آمده ای و با آمدنت... به مدد حضرت رقيه سلام الله عليها، ساست اينترنتي حضرت رقيه سلام الله عليها با هدف بررسي تاريخي حضور حضرت رقيه در حادثه ي عاشورا و پس از آن، در شام شهادت حضرت راه اندازي شد.، http://www.roghayeh.com/ لطفا براي همه دوستانتون ارسال كنيد/ يا علي
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

کلاس عمل!
برای اونهائی تو دلشون عشق دارند... برای اونهائی که دیوونه یه اسم شدند... برای اونهائی که این روزها فقط یه نام رو زیر لب زمزمه می کنند... برای اونهائی که با شنیدن اون اسم دلشون میلرزه و اشکشون جاری میشه... برای اونهائی که آرزوشون وصال معشوقه... برای اونهائی که فکر میکنن اگه پاش برسه سرشون رو در راه معشوق فدا میکنند... برای اونهائی که شب اول محرم تو هیئت از مادرشون اجازه گرفتند و مشکی پوشیدند... برای اونهائی که در راه عشقشون هر کاری میکنند... برای اونهائی که بعد از عاشورا سینه هاشون سرخ و پشتهاشون کبود شده... برای اون مردی که تو هیئت با یه دست نوزاد تازه به دنیا اومده رو بغل میگیره و با دست دیگه زنجیر میزنه... برای اونائی که با فریادهاشون میون هیئت شور به پا میکنند... برای اونائی که به یاد اون سری که با چوبه محل شکست بر سر میزنند... برای مادری که چند ماه قبل از محرم از خرجی اندک خونه پس انداز میکنه تا اول محرم لباس مشکی تن بچه هاش کنه... برای اونهائی که این شبا از هیئت به اون هیئت میرن ولی بازم دلشون آروم نمیگیره... برای اونهائی که تو هیئت ظرف می شورند... برای اونهائی که چائی میدن... برای اونهائی که اسپند دود میکنند... برای اونهائی که کفش ها رو جفت میکنند... برای اونهائی که دم در هیئت رو آب و جارو میکنند... برای اونهائی که این شبها و روزها پای دیگ نذری و کنار اجاق زندگی میکنند... برای اونهائی که علم به دوش میگیرند... برای اونهائی که میخونند و اشک میریزند... برای اونهائی که دنبال آدم شدن هستند... برای اونهائی که ... ................ ............. ......... ..... .. . برای من و توئی که پا میذاریم تو مجلس عزا برای یه قطره اشک چشمی که جاری بشه...
همه این کارها رو انجام میدیم چون قراره سفرای مولامون باشیم در جهان برای پیام عاشورا و پیام عاشورا چیزی نیست جز «هیهات من الذلة» و کسی که تو این راه قدم گذاشت اگه زمانش برسه جان عزیزش چیزیه که در طبق اخلاص میذاره تا نشون بده درسی که تو این روزها فراگرفته رو خوب یاد گرفته... یادمون باشه این روزها کلاسهای تئوریه و یه روز هم میشه که وقت کار عملی مون فرا میرسه!! و اونروز خیلی هم دور نیست! از امروز به فکر اون روز باشیم تا رو سفید باشیم انشاءلله
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

امشب دلم هوای میخانه کرده ساقی! بوی شراب نابت دیوانه کرده ساقی!
دلم برات تنگ شده! خیلی تنگ کوچه های شهر رنگ و بوی تو رو گرفته و میخانه ها دوباره راه افتادند... سر هر گذر، کنار خیابون، بوی عاشقی دوباره همه جا پیچیده ومن بازهم نگران از خودم... نگران از گذر عمر... نگران از خسران بزرگ! شهر یه بار دیگه سیه پوش تو شد و من یه بار دیگه خیمه عزا رو در دل بپا کردم یادمه که قدیم ترها من عاشق تر بودم محرم که نرسیده بود آرزو میکردم که مسیرت رو در راه کربلا تغییر بدی! آرزو میکردم که امسال اصغر رو با خودت نیاری! هرچه که عمر میگذره و محرم های بیشتری رو تجربه می کنم انگار باورم میشه که این آرزو دست نیافتنیه انگار هرچی میگذره تو رو عاقلانه تر دوست دارم نه عاشقانه تر! کمتر فرصت میکنم به میخونه ها سر بزنم ولی به خودت قسم که عشق تو هنوز توی دلم حرف اول رو میزنه که حاضر نیستم با هیچ چیز توی این دنیا عوضش کنم خدا نیاره اون روزی که در راه محبت تو عقلم برام تصمیم بگیره میخونه ها توی شهر دوباره راه افتادند این شبا هرکی تو کوچه های غریبی و غربت آواره بشه در چادرهای عزای تو بروش بازه ............... .......... ...... .... .. . میخوام هیچ جا جز میخونه تو آروم نگیرم! من رو تو این کوچه ها آواره کن!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

|