|
خدایا..
خدایا با تو سخن میگویم
با
تو راز و نیاز می کنم
با
تو نجوا می کنم....
خدایا درد این دل را فقط تو میدانی ... خدایا با تو حرف نزنم چه کنم؟
با
که درد و دل کنم؟
خدایا روسیاهم... شرمیگنم... با کوله باری از گناه و آلودگی
ولی غیر از درگاه تو جایی ندارم...
خدایا دیگر دلم نمیخواهد با کسی حرفی از غصه و اندوههای دلم بزنم
دوست دارم فقط با تو سخن بگویم ولی افسوس...
افسوس که این نفس سرکش مرا از تو دور میکند...
خدایا دوریت برایم سخت و سنگین است و تحمل لحظه هایی که میدانم از من رنجیده ای چه
سخت و دشوار...
خدایا ممنونم از تو ... ممنونم از اینکه هرجا که میروم سیراب نمی شوم...
هیچ چیز جز رضای تو مرا راضی نمیکند...
خدایا هرشب با تو و با خودم عهد می بندم.... ولی افسوس...
هر
شب با تو وعده می کنم... ولی ..
شرمگینم از اینهمه خلف وعده .... خدایا....
اینجا یک دل غمگین و شکسته است که بار سنگین غم دوری تو را به دوش می کشد....
خدایا اینجا بنده ای گنهکار است که با تمام عشقی که به تو دارد
گاه اسیر هوای نفس می شود و در محضر تو الوده گناه میشود...
خدایا این بنده کسی را جز تو ندارد... اگر تو هم رهایش کنی.......
خدایا عاشقانه ترین سخنانم برای توست....
خدیا زیباترین لحظاتم لحظاتی مناجات با توست...
خدایا از تو می خواهم مرا به جرم روسیاهم مواخذه نکنی...
خدایا مرا از درک و لذت زیباترین لحظات زندگی در این ناکجا آباد محروم مکن....
ای
منتهای آرزوی من...
ای
مهربان ترین...
ای
یگانه من... دوست ندارم این سطور را به پایان برسانم...
دوست ندارم کلماتم تمام شود...
خدایا تو بزرگتر و عزیزتر از آنی که گنهکاری را از درگاهت برانی...
خدایا این سخنان بنده گنهکار توست سر بر آستانت نهاده است...
و
جز تو کسی را ندارد... خدایا نا امیدش مکن .... و از لطف و رحمتت محرومش نساز...
یا
ارحم الراحمین...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

اعتراض...
امروز روز زن است!!
آنقدر خوابم می آید که نگو..
خسته ام یک عالمه
از چه نمیدانم... بیشتر از خودم!!!
با هزار وعده و عید الکی ، خودم را راضی میکنم که نخوابم تا نکند تاخیر بخورم
گرسنه ام دلم نان تازه میخواهد! ولی یادم می آید که سهم من از نان تازه صبح فقط
هفته ای دو روز است
که یک روزش را هم خانواده از نان مانده در فریزر استفاده میکنند.......
دلم گرفته ... نه از این چیزهای مادی
بیشتر از غم دوری ... دوری از خودم.......
همه مردهای خانه خوابند....
از خانه که می آیم بیرون رویم نمیشود به آسمان نگاه کنم
فقط زیر لب می خوانم
بسم الله و بالله
آمنت بالله و توکل علی الله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم....
چقدر بد است که با تنها مونس خودت نتوانی حرف بزنی...
چقدر سخت است که با تنها همدم و همرازت نجوا نکنی..
مثل عقده شده است در دلم....
به خودم یاد داده ام محکم باشم حتی اگر در اوج احساسات هستم
به خودم یاد داده ام چطور در عین آتش بودن خودم را آرام نشان دهم
به خودم یاد داده ام خیلی چیزها را،مثل سکوت.....
مثل گریه نکردن....و چقدر این یکی بد است و سخت .... ولی چاره ای نیست...
امروز مثلا روز زن است....
مترو خراب است...
جایی برای نشستن نیست...
آنقدر جمعیت زیاد است که تحملش فقط با خنده های الکی میسر است...
چهارتا خانم سوار تاکسی میشویم...
و من می بینم که راننده چطور با همه گرانتر از همیشه حساب میکند...
امروز روز زن است...
بخاطر خراب شدن مترو تاخیر میخورم...
اشکهایم تا پشت پلکها رسیده اند ولی اجازه نمیدهم که بیرون بیایند....
به خودم یاد داده ام سخت باشم و محکم....
و وانمود کنم که خیلی خوبم و همه چیز روبراه است...
اعتراضی ندارم ... راضیم
فقط یک چیز عذابم میدهد...
و آن دوری از توست...
تو با منی اما.. من از خودم دورم..
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
خیابونهائی که تا همین یک ساعت پیش خلوت بودند حالا دچار ترافیک سنگین بودند... سیل جمعیت به سوی حرم روان شده بود وارد حرم که شدیم دوباره بغض کردم جمعیت اونقدر زیاد بود که به سختی میشد حرکت کرد با سختی خودمون رو رسوندیم به صحن باغ طوطی درست روبروی گنبد خدایا ممنون چقدر لحظه ها شده که باحسرت به این گنبد طلائی نگاه کردم، به امید دیدار گنبد مولا؟ چقدر به یاد خنکی ضریحش صورت به این ضریح مطهر گذاشتم خدایا ممنونم ممنونم که مرا از نسل مردمانی قرار داده ای که در طول تاریخ چیزی که ساخته دست خودشان باشد را نپرستیده اند مرا از نسل آنانی قرار داده ای که پیش از ایرانی بودن، مسلمانند و بیش از هر چیز، محبت اهل بیت در قلبشان موج میزند تو را بخاطر چنین ثروتهائی تا ابد شکرگذارم و باز در آستانه آغاز سال نو، و در شب اربعین اینجا هستم کنار این آقائی که زیارت قبرش با زیارت امام حسین (ع) در کربلا برابر است خدایا از تو ممنونم ........... ...... ... دعای توسل در لحظات اخر سال خوانده شد اشک و شور و حال و دعا و یاد شهدا، امام، مریضان اسلام و ملتمسین دعا...... و پس از آن اعلام آغاز سال 1385 خورشیدی دعای تحویل سال و بعد: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله آمنت بالله و توکل علی الله و لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی ابن ابیطاب ...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

می خواهم همیشه با تو بمانم!
آمده ای و با آمدنت... تو را هزار بار دیده ام، اما اینبار چیز دیگریست. تو هم هزار بار مرا نظاره کرده ای، مراقبم بوده ای، اما اینبار چیز دیگریست. هزار بار چهره ات را دیدم ولی فقط دیدم، دستم به تو نمی رسید و تو آن بالا چه اشتیاقی بود میان چشمهای من و تو هزار بار سرم را آنقدر بالا گرفتم تا تو را در آن بالا ببینم و تو هزار بار پایین را نگاه کردی تا من را ببینی هزار لحظه در آرزوی در آغوش گرفتن تو سوختم و به امید این لحظه همه مرارتها را تحمل کردم چقدر فاصله مان کم بود ولی رسیدن به تو دشوار چقدر غریبانه گریستم از دوری تو، حال آنکه تو در روبرویم بودی ولی دست نیافتنی! ولی امشب ، دیگر صبر و قراری نمانده! دیگر تحمل این فراق ممکن نیست امشب از فراق تو چنان ناله از دل سر داده ام که قرار از عالمیان ربوده ام امشب تنها در کنار تو آرام خواهم گرفت، تا بیائی و مرا با خود ببری از میان این نامردمان... نشسته ام اینجا کنار این خرابه تاریک و غم فزا این بی خردان و نامردان عالم برایم غذا آورده اند! ولی من تو را میخواهم و بس ولی نه این تشت بوی غذا نمیدهد از زیر این پارچه بوی تو می آید باورم نمی شود! آمده ای، مگر میشود؟ با سر آمده ای یادت هست هزار لحظه من تو را از آن پایین نگاه میکردم؟ و حالا تو روی دامان منی! طاقت نیاورده ای صدای ناله های مرا، باورم نمیشود که آمده ای آمده ای و با آمدنت تمام رنجها و غم ها را از این جان خسته برده ای آمده ای و با آمدنت مرا امید زندگی بخشیده ای ولی زندگی برای من فقط در کنار توست که معنی پیدا میکند بعد از این وصال حتی لحظه ای دوریت را نمی خواهم می خواهم همیشه با تو بمانم می خواهم همیشه با تو بمانم
آمده ای و با آمدنت... به مدد حضرت رقيه سلام الله عليها، ساست اينترنتي حضرت رقيه سلام الله عليها با هدف بررسي تاريخي حضور حضرت رقيه در حادثه ي عاشورا و پس از آن، در شام شهادت حضرت راه اندازي شد.، http://www.roghayeh.com/ لطفا براي همه دوستانتون ارسال كنيد/ يا علي
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

کلاس عمل!
برای اونهائی تو دلشون عشق دارند... برای اونهائی که دیوونه یه اسم شدند... برای اونهائی که این روزها فقط یه نام رو زیر لب زمزمه می کنند... برای اونهائی که با شنیدن اون اسم دلشون میلرزه و اشکشون جاری میشه... برای اونهائی که آرزوشون وصال معشوقه... برای اونهائی که فکر میکنن اگه پاش برسه سرشون رو در راه معشوق فدا میکنند... برای اونهائی که شب اول محرم تو هیئت از مادرشون اجازه گرفتند و مشکی پوشیدند... برای اونهائی که در راه عشقشون هر کاری میکنند... برای اونهائی که بعد از عاشورا سینه هاشون سرخ و پشتهاشون کبود شده... برای اون مردی که تو هیئت با یه دست نوزاد تازه به دنیا اومده رو بغل میگیره و با دست دیگه زنجیر میزنه... برای اونائی که با فریادهاشون میون هیئت شور به پا میکنند... برای اونائی که به یاد اون سری که با چوبه محل شکست بر سر میزنند... برای مادری که چند ماه قبل از محرم از خرجی اندک خونه پس انداز میکنه تا اول محرم لباس مشکی تن بچه هاش کنه... برای اونهائی که این شبا از هیئت به اون هیئت میرن ولی بازم دلشون آروم نمیگیره... برای اونهائی که تو هیئت ظرف می شورند... برای اونهائی که چائی میدن... برای اونهائی که اسپند دود میکنند... برای اونهائی که کفش ها رو جفت میکنند... برای اونهائی که دم در هیئت رو آب و جارو میکنند... برای اونهائی که این شبها و روزها پای دیگ نذری و کنار اجاق زندگی میکنند... برای اونهائی که علم به دوش میگیرند... برای اونهائی که میخونند و اشک میریزند... برای اونهائی که دنبال آدم شدن هستند... برای اونهائی که ... ................ ............. ......... ..... .. . برای من و توئی که پا میذاریم تو مجلس عزا برای یه قطره اشک چشمی که جاری بشه...
همه این کارها رو انجام میدیم چون قراره سفرای مولامون باشیم در جهان برای پیام عاشورا و پیام عاشورا چیزی نیست جز «هیهات من الذلة» و کسی که تو این راه قدم گذاشت اگه زمانش برسه جان عزیزش چیزیه که در طبق اخلاص میذاره تا نشون بده درسی که تو این روزها فراگرفته رو خوب یاد گرفته... یادمون باشه این روزها کلاسهای تئوریه و یه روز هم میشه که وقت کار عملی مون فرا میرسه!! و اونروز خیلی هم دور نیست! از امروز به فکر اون روز باشیم تا رو سفید باشیم انشاءلله
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

امشب دلم هوای میخانه کرده ساقی! بوی شراب نابت دیوانه کرده ساقی!
دلم برات تنگ شده! خیلی تنگ کوچه های شهر رنگ و بوی تو رو گرفته و میخانه ها دوباره راه افتادند... سر هر گذر، کنار خیابون، بوی عاشقی دوباره همه جا پیچیده ومن بازهم نگران از خودم... نگران از گذر عمر... نگران از خسران بزرگ! شهر یه بار دیگه سیه پوش تو شد و من یه بار دیگه خیمه عزا رو در دل بپا کردم یادمه که قدیم ترها من عاشق تر بودم محرم که نرسیده بود آرزو میکردم که مسیرت رو در راه کربلا تغییر بدی! آرزو میکردم که امسال اصغر رو با خودت نیاری! هرچه که عمر میگذره و محرم های بیشتری رو تجربه می کنم انگار باورم میشه که این آرزو دست نیافتنیه انگار هرچی میگذره تو رو عاقلانه تر دوست دارم نه عاشقانه تر! کمتر فرصت میکنم به میخونه ها سر بزنم ولی به خودت قسم که عشق تو هنوز توی دلم حرف اول رو میزنه که حاضر نیستم با هیچ چیز توی این دنیا عوضش کنم خدا نیاره اون روزی که در راه محبت تو عقلم برام تصمیم بگیره میخونه ها توی شهر دوباره راه افتادند این شبا هرکی تو کوچه های غریبی و غربت آواره بشه در چادرهای عزای تو بروش بازه ............... .......... ...... .... .. . میخوام هیچ جا جز میخونه تو آروم نگیرم! من رو تو این کوچه ها آواره کن!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

عاشقان عیدتان مبارک باد
سلام خیلی بی معرفتیه اگه آدم وبلاگش رو روز عید غدیر هم آپ نکنه ولی آخه چی بنویسه؟ عید همتون مبارک باشه من هنوز درست نفهمیدم بالاخره من هم جزو کسانی هستم که امروز رو باید عیدی بدن یا نه!! ولی چه اشکالی داره اگه امروز هرکی هرچی از دستش برمیاد عیدی بده؟ چیزی که به ذهنم رسید این بود که این فایل صوتی رو بذارم برای دانلود خیلی قشنگه حجمش هم زیاد نیست از اینجا دانلود کنید عید همتون مبارک بیائید همه به هم عیدی بدیم شاید این وسط یکی اون چیزی رو که میخواد بگیره!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

ای قوم به حج رفته کجائید ؟
ای قوم به حج رفته کجائید معشوق همینجاست بیائید بیائید
سرها همه پائین بود حال عجیبی بود فقط به پائین نگاه میکردم شرح آن لحظات و دقایق شاید ممکن نباشد از پله ها عبور کردیم زیر پاهایمان سنگ فرش بود و گاهی فرش تا رسیدیم به صحن مسجد هنوز سرهایمان پائین بود فقط میرفتیم تا آنجا که نشستیم و سر به سجده بردیم شرح آن لحظات و دقایق ممکن نیست دیدار نخستین کعبه! اشکها همه صورتها را خیس کرده بودند صدای ناله ها بلند شده بود و کعبه در مقابل ما رسیدی به همین راحتی و از حالا به بعد نوبت دیوانگیست! اللهم عجل لولیک الفرج اللهم اجعل محیانا محیای محمد(ص) و آل محمد(ص) و مماتنا ممات محمد(ص) و آل محمد(ص) اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا بحق محمد (ص) و اله الطاهرین ................. ........ ..... .. . برای آخرین بار برگشتم از کعبه تنها قسمتی از دیوارش و ناودان طلایش در دیدرس من بود چه بگویم؟ خداحافظی کنم؟ از که؟ از خدا؟ نه مگر میشود؟ ته دلم غمی بود که همان عزیز میداند و بس برگشتم درحالی که کعبه را در وجود خود و در قلب خود داشتم و حس میکردم ................ تهران که رسیدیم عزیزی پرسید کجا دعا کنم که مستجاب شود؟ با اطمینان دست را بر قلب نهادم و گفتم : اینجا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (19 نظر)

ای یگانه شاهد خلوتگه منتظران!
خدایا ! ای مهربان من ای آشنای من! ای تنها محرم دلهای غمدیده ای یگانه شاهد خلوتگه منتظران! ای مهربان من! حرفهای نگفته ام را میدانی و رازهای دلم را بهتر از هر کس آگاهی خدایا! مرا در سختیهای روزگارچنان تنها مگذار که راز دل را برای غیر تو بازگویم! خدایا! ای مهربان من! این دل خسته را دریاب و در غمهای روزگار یاریش کن که جز با یاری خودت تحمل آنها ناممکن است خدایا! ای مهربان من! مرا دریاب که برخود بیمناکم خدایا! ای مهربان من! من جز با مدد تو توان رام کردن این نفس سرکش و لجام گسیخته را ندارم مرا رها نکن خدایا! ای مهربان من! شرم دارم از تو ولی میدانی که کسی غیر از تو را نیز ندارم خدایا! ای مهربان من! حلاوت و شیرینی یادت را چنان بر ضمیرم جاری ساز که تلخی هزاران مرگ غریبانه و دردناک را بر لحظه ای دوریت ترجیح دهم. خدايا! ای مهربان من! این بنده شرمگین و روسیاهت را لحظه ای به خودش وا مگذار که ولی نعمتش تنها توئی و بس ای مهربان من! ای یگانه معبود من! ای پناه بی پناهان ! و ای یگانه شاهد خلوتگه منتظران! این پای خسته در این راه را یاری نما و در راه راست هدایتش نما ای مهربان من! مرا دریاب!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

السلام علیک یا حبیب الله
چه بگویم؟ نمی دانم! ازکجا بگویم؟ نمی دانم! از بقیع بگویم و قبرهای خراب آن؟ ازگنبد سبز ولی خاک آلود رسول الله؟ چند سال است که رسول خدا نظاره گر مظلومیت و غربت فرزندانش در بقیع است؟ چرا گنبدش خاکی نباشد؟ بگویم از غربت و مظلومیت اهل بیت؟ از چهارده قرن خار در چشم و استخوان در گلو؟ آنها که رفته اند و دیده اند میدانند! چه بگویم از مدینه؟ از صفای صبحهای بین الحرمین آن که روح را صفا میدهد... از دعای عهد میان گنبد پیامبر و مزار غریب امامان معصوم... چه بگویم از مدینه؟ بگویم از قبر ام البنین که دیگر هیچ صورت ظاهری ندارد؟ بگویم از کبوترهای بقیع... از غروب های بقیع... بگویم از خاکهای بقیع.... بگویم از آن بانوئی که هنوز شیعه غم غربت و مظلمویتش را به دوش میکشد... بگویم از آن قبر ناپیدا که نمیدانی کجا باید به دنبالش بگردی و کجا را باید به امید زیارت قبرش ببوسی چه بگویم از مدینه؟ گفته بودند مدینه که بروی احساس غریبی و دلتنگی نمیکنی و همینطور بود احساس میکردی کسی صدایت میزند بیا! بیا ای شیعه علی(ع) بیا و ساعاتی در این مظلومیت و غربت با ما شریک باش! احساس غریبی نمیکنی ولی دلت از غصه لبریز میشود! روزی پنج بار دلت با شنیدن اذان آتش میگیرد که نام مولایت را نمیشنوی... درمدینه همه چیز تو را به یاد علی (ع) و مظلومیت آن حضرت می اندازد اذان های مدینه! نمازهای مدینه! غروب های مدینه! حتی دست فروشهای مدینه! وقتی کنارشان می نشستی و هنگام برخاستن یا علی میگفتی آن زن سیه چهره میگفت یاعلی نه یا الله! در مدینه دلت پر از غصه میشود! گلویت پر ازعقده! چشمانت پر از اشک! پاهایت پر از درد! دستانت چون کاسه های گدائی! گوشهایت پرازحسرت شنیدن نام مولا! زبانت پر از لعن!... چه بگویم از مدینه؟ از آن همه غربت و مظلومیت؟ ............................ ..................... ............... ........ ..... ... .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (14 نظر)

لبيک اللهم لبيک ...
نمیدونم چی بگم چند روزه که میخوام اینجا بنویسم ولی هرکار میکنم نمیشه دوست داشتم بیام اینجا و یه خداحافظی درست و حسابی بکنم ولی نشد این قلم ما وقتی میذاره میره برگشتنش با کرام الکاتبینه از این که این روزها چه چیزهائی توی ذهنم میگذره و چه لحظاتی رو سپری میکنم هیچی نگم بهتره دارم میرم یه جای خوب که میدونم خیلی ها حتی اگه چندین و چند بار رفته باشن آرزوی رفتنش رو همیشه توی ذهن دارند آدم تا یه جائی نرفته فقط دلش میخواد که بره ولی وقتی رفتی و مزه اش رو چشیدی حرصت بیشتر میشه و بیشتر میخوای دعا کنید دعا کنید وقتی از زیارت قبر پیامبر و ائمه بقیع برگشتم شده باشم یه دیوونه واقعی از اونائی که همه وجودشون پر از آتش عشق میشه دعا کنید و من هم قول میدم که دعا گو و نایب الزیاره باشم اول امام زمان و بعد همه کسانی که التماس دعا گفتند همین والسلام
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (15 نظر)

و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه!
گیرش آورده بودم بهمین خاطر احساس یک فاتح خوش شانس رو داشتم. دوست داشتم بخاطر این پیروزی به دیگران فخر بفروشم! توی راه باریکی که در دو طرف درختان کاج تا حد امکان قد کشیده بودند، آروم آروم و شونه به شونه قدم میزدیم. گرچه او از من قدبلندتر بود. میرفتیم تا انتها و دوباره برمی گشتیم. احساس آرامش خوبی بود. دوست داشتم که این لحظات هیچوقت تموم نشه . دوست داشتم زمان متوقف بشه و این لحظه های لذت بخش رو جزو عمر من حساب نکنه گفته بودم که چیزی برای گفتن ندارم. فقط برام حرف بزن و هرچی فکر میکنی به دردم میخوره برام بگو و او سعی میکرد توی اون فرصت کم، مهمترین ها رو بگه. گرچه من دوست نداشتم به گذر زمان فکر کنم ولی مطمناً او حواسش بود به گذر سریع عمر! حالا که فکرش رو میکنم میبینم خیلی دانش آموز خوش اقبالی بودم که با معلم فیزیک تو اون حیاط قشنگ و زیر اون درختان کاج، روی اون سنگ فرشهای قشنگ مدرسه قدیمی راه میرفتم و از نصیحتهاش استفاده میکردم و سعی میکردم خوب گوش بدم و تمام حرفهاش رو در قاب ذهنم با دقت حک کنم.
یادم میاد که ازم پرسید میدونی آرزوی الان من چیه؟ و من گفتم که نمیدونم در حالی که از پشت اون عینک ساده، با نگاه عمیقش به دوردستهای آسمان خیره شده بود، و درحالی که احساس کردم جملاتش از لابلای یک بغض اسرار آمیز بیرون میاد گفت: دوست داشتم الان تمام آدمهای اطراف من سنگ میشدند و فقط من میماندم و خدا. حجابها رو پاره میکردم و با تمام قدرتم سرعت میگرفتم و به سویش می شتافتم. در اون عصر زیبای بهاری، شاید هنوز اونقدر بچه بودم یا شاید حواسم پرت بود که هرچه کردم معنای حرفش رو نفهمیدم. ولی بعدها توی زندگی بارها و بارها در شرایطی گرفتار شدم که درست همین آرزو رو کردم. چنان بی تاب شدم که دوست داشتم تا ته ته ته دشت بدوم و تا سر سر سر کوه بالا بروم و به جائی برسم که فقط من بمانم و خدا! مثل همین روزها !
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

کسی به من بگوید!
کسی به من بگوید کسی به من بگوید چگونه می توان چون کوه استوار بود؟ کسی به من بگوید در طول یک زندگی چقدر میتوان مصیبت و اندوه را تحمل کرد؟ کسی به من بگوید معنای یتیمی یعنی چه؟ کسی به من بگوید دنبال جنازه مادر رفتن در شب تاریک یعنی چه؟ کسی به من بگوید سالها شاهد خار در چشم و استخوان در گلوی پدر بودن یعنی چه؟ کسی به من بگوید معنای فرقی خونین میان محراب چیست؟ کسی به من بگوید معنای جگر پاره پاره را!! کسی به من بگوید چگونه میشود که جنازه ای در راه قبرستان تیر باران شود؟ کسی به من بگوید معنای لبهای تشنه را در کنار دریا علمدار بی دست را کسی بگوید سرباز شش ماهه یعنی چه؟ کسی بگوید بر نعش دو پسرخویش حاضر نشدن یعنی چه؟ کسی بگوید معنای خاربیابان را خیمه های سوخته را بدن های قطعه قطعه شده را کسی بگوید بوسه بر حنجر بریده یعنی چه؟ کسی بگوید و مرا در این تصور سرهای بر روی نیزه یاری نماید کسی بگوید صدای قرآن را کسی بگوید از ضرب تازیانه ها کسی بگوید از محمل نشین کاروان کسی بگوید از خرابه ها کسی بگوید از شبهای تار بیابان از بزم شراب و تشت طلا و سر معشوق و لبهای خشک و چوب ... از سری شکسته به ضرب چوبه محمل کسی بگوید چقدر فاصله است میان سال 61 تا 62؟ کسی بگوید چگونه و از چه راهی میتوان دوباره به شام برگشت؟ می شود که از کربلا گذر نکرد؟ کسی بگوید.....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

این الرجبیون؟
امشب ، شب اول ماه رجبه قانون و قاعده اش اینه که این موقع باید تو خواب ناز بود، ولی نمیدونم چرا امشب خواب به چشم نمیاد؟ نمیدونم گوشهای ما میشنوه صدای «اين الرجبیون» رو؟ میخوام به فال نیک بگیرم چیزی روکه امشب خدا تقدیم کرد برای نوشتن اینجا برکت ماه رجب از همین شب اول قسمت ما شد شب اول ماه رجب شب اول عملیات والفجر مقدماتی اورژانس خاتم الانبیاء اون موقع 25 سال سن داشت (الان به زور ازش پرسیدم وگرنه نمیگفت!!) امشب که شب اول ماه رجبه یاد اون شب کرد گفت اونشب یه ساعت بیشتر نشد که بخوابیم . گفتن اینجا جای خواب نیست جای کار و فعالیته میگفت: رفتم صورت خاک آلود و خونی یکیشون رو پاک کنم ولی نگذاشت. گفت میخوام با صورت خونی خاکی برم. میگفت توی اون اورژانس دکتری بود که از صبح تا ساعت 11 شب توی اتاق عمل بود . برای شام مقداری ماست و برنج بردیم براش. نگاهی کرد و گفت نان میخوام. گفتیم که نان نداریم، بطرف کیسه نان خشک زائد که گوشه راهرو بود رفت و تکه ای نان خشک برداشت و با همون شام خورد. و گفت اینجا باید با همین غذا تا حد توان کار کنید. ....... .... ... . امشب یه سوال از خودش پرسید همراه با یه آه که به یاد تمام اون روزها از دل بیرون اومد: «اون آدما الان کجان؟» ................ یه ساعتی از نیمه شب گذشته امشب پدر ما هم مثل ما بیخواب شده!!! شب اول رجب دیگه تموم شده و وارد روز اول ماه رجب شد یم. یادمه پارسال از خدا خواستم که یه سال دیگه به من لیاقت بده یه ماه ر جب دیگه رو درک کنم نمیدونم صدای «این الرجبیون» رو خواهیم شنید یا نه؟ .... ... .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

ای اشکها بریزید!!!
ای اشکها بریزید! بریزید از فراق آن دلربا ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

|