|
کسی به من بگوید!
کسی به من بگوید کسی به من بگوید چگونه می توان چون کوه استوار بود؟ کسی به من بگوید در طول یک زندگی چقدر میتوان مصیبت و اندوه را تحمل کرد؟ کسی به من بگوید معنای یتیمی یعنی چه؟ کسی به من بگوید دنبال جنازه مادر رفتن در شب تاریک یعنی چه؟ کسی به من بگوید سالها شاهد خار در چشم و استخوان در گلوی پدر بودن یعنی چه؟ کسی به من بگوید معنای فرقی خونین میان محراب چیست؟ کسی به من بگوید معنای جگر پاره پاره را!! کسی به من بگوید چگونه میشود که جنازه ای در راه قبرستان تیر باران شود؟ کسی به من بگوید معنای لبهای تشنه را در کنار دریا علمدار بی دست را کسی بگوید سرباز شش ماهه یعنی چه؟ کسی بگوید بر نعش دو پسرخویش حاضر نشدن یعنی چه؟ کسی بگوید معنای خاربیابان را خیمه های سوخته را بدن های قطعه قطعه شده را کسی بگوید بوسه بر حنجر بریده یعنی چه؟ کسی بگوید و مرا در این تصور سرهای بر روی نیزه یاری نماید کسی بگوید صدای قرآن را کسی بگوید از ضرب تازیانه ها کسی بگوید از محمل نشین کاروان کسی بگوید از خرابه ها کسی بگوید از شبهای تار بیابان از بزم شراب و تشت طلا و سر معشوق و لبهای خشک و چوب ... از سری شکسته به ضرب چوبه محمل کسی بگوید چقدر فاصله است میان سال 61 تا 62؟ کسی بگوید چگونه و از چه راهی میتوان دوباره به شام برگشت؟ می شود که از کربلا گذر نکرد؟ کسی بگوید.....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

این الرجبیون؟
امشب ، شب اول ماه رجبه قانون و قاعده اش اینه که این موقع باید تو خواب ناز بود، ولی نمیدونم چرا امشب خواب به چشم نمیاد؟ نمیدونم گوشهای ما میشنوه صدای «اين الرجبیون» رو؟ میخوام به فال نیک بگیرم چیزی روکه امشب خدا تقدیم کرد برای نوشتن اینجا برکت ماه رجب از همین شب اول قسمت ما شد شب اول ماه رجب شب اول عملیات والفجر مقدماتی اورژانس خاتم الانبیاء اون موقع 25 سال سن داشت (الان به زور ازش پرسیدم وگرنه نمیگفت!!) امشب که شب اول ماه رجبه یاد اون شب کرد گفت اونشب یه ساعت بیشتر نشد که بخوابیم . گفتن اینجا جای خواب نیست جای کار و فعالیته میگفت: رفتم صورت خاک آلود و خونی یکیشون رو پاک کنم ولی نگذاشت. گفت میخوام با صورت خونی خاکی برم. میگفت توی اون اورژانس دکتری بود که از صبح تا ساعت 11 شب توی اتاق عمل بود . برای شام مقداری ماست و برنج بردیم براش. نگاهی کرد و گفت نان میخوام. گفتیم که نان نداریم، بطرف کیسه نان خشک زائد که گوشه راهرو بود رفت و تکه ای نان خشک برداشت و با همون شام خورد. و گفت اینجا باید با همین غذا تا حد توان کار کنید. ....... .... ... . امشب یه سوال از خودش پرسید همراه با یه آه که به یاد تمام اون روزها از دل بیرون اومد: «اون آدما الان کجان؟» ................ یه ساعتی از نیمه شب گذشته امشب پدر ما هم مثل ما بیخواب شده!!! شب اول رجب دیگه تموم شده و وارد روز اول ماه رجب شد یم. یادمه پارسال از خدا خواستم که یه سال دیگه به من لیاقت بده یه ماه ر جب دیگه رو درک کنم نمیدونم صدای «این الرجبیون» رو خواهیم شنید یا نه؟ .... ... .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)

ای اشکها بریزید!!!
ای اشکها بریزید! بریزید از فراق آن دلربا ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

رسم است که آخر فاطمیه را....
لحظات سختیست... میان زمین و آسمان!! همه این رنجها را تحمل میکنم اما ... چه کنم با درد دوری تو؟ و بدتر از آن چه کنم با شرمندگی از تو؟ سخت است این لحظات !! خدا کند نیائی تا جانم تمام شود شرمنده ام از رویت... کاش نیائی تا بمیرم ولی گویا قبل از تو کسی اینجاست وای خدای من... چه میبینم؟ چه کسیست که نام مرا صدا میزند؟ کیست که مرا پسر میخواند؟ باور کنم؟ خدایا دیگر رمقی باقی نمانده کاش بیائی تا یک بار دیگر ببینمت صدایت کردم با ته مانده رمقی که در وجودم باقی مانده بود کاش بیائی تا یک بار دیگر ببینمت شاید اگر قبل از تو مادرت نیامده بود اینگونه صدایت نمیکردم اما بیا . بیا و برادرت را دریاب لحظات سختیست میان زمین و آسمان!! همه این رنجها را تحمل میکنم ... شرمندگی از تو اما ... اما بیا! بیا تا یک بار دیگر ببینمت... یا اخا ادرک اخاک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم...
برگشتیم! هیچ کس حال حرف زدن نداره! حال بابا از همه بدتره... وقتی از در خونه وارد می شدیم .... نمیدونم اون لحظه ها چطور گذشت... سرشبی بهمون گفته بود یه کناری بایستیم و طوری گریه کنیم که کسی صدامون رو نشنوه اما لحظاتی میشد که خودش بلند بلند و های های گریه میکرد. میخواستم برم جلو و بهش بگم بابا من میدونستم . بابا به خدا من میدونستم . ولی مامان خودش نمیذاشت بهت بگم. نمی دونم از این به بعد چطوری باید توی این خونه زندگی کنیم. چطور باید جای خالی مادر رو تحمل کنیم. بابا یه گوشه نشسته و زانوی غم بغل گرفته خدایا به ما رحم کن پدرمون رو از ما نگیر خدایا ما زود بود که یتیم بشیم. پدرمون رو از ما نگیر برادر کوچکم هم یه گوشه دیگه نشسته و خواهرم میدونم که هوای هم رو دارند ولی منم باید بیشتر مراقبشون باشم جرات ندارم که سرم رو بیشتر بچرخونم تا اون سمت خونه رو ببینم دوست ندارم که نگاهم به اون در بیافته در خونه هنوز نیمه سوخته است میخ در هنوز سرجاشه نه اصلا دوست ندارم اون طرف رو نگاه کنم ........................ برگشتیم! یه شب غریب! یه پدر غریب! و مادری که غریبانه دفنش کردیم باز اومدیم توی همین خونه احساس میکنم از این به بعد روزگار سختی برای ما شروع شده کاش پدر بزرگ اینقدر زود ما رو ترک نکرده بود...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

آرزو
از در که وارد میشم همونجا می ایستم دیگه جلوتر نمیشه رفت زنگ خطر! باغچه اینجا خیلی قشنگتر بود... این حیاط خیلی با صفا تر بود... نشانه های تو نه اینکه نباشه، هست ولی... توی این کوچه با این دیوارهای گلی، گویا مدتیه بوی تو نپیچیده... ..... شاخه آرزوئی که توی اون گلدون گلی کاشته بودم، کم مونده خشک بشه دنبال بوی تو میگردم هست ولی... داخل اتاق هم دست کمی از حیاط و کوچه نداره... لب طاقچه خاک گرفته! آینه رو غبار گرفته! و این صندوقچه با اونهمه خاطره که درونش پنهان کردم... کاش یه بار دیگه ما رو لایق بدونی و از این کوچه عبور کنی کاش دوباره بوی تو، توی این کوچه و حیاط بپیچه... کاش صدای عشق اینجا شنیده بشه... از کجا شروع کنم؟ اول از آینه... به دلم افتاده که میائی....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

کاش هیچوقت نخواند!!
خدا کند هیچوقت این نوشته را نخواند!! میدانم که گاهی سراغ این صفحه می آید و این نوشته ها را میخواند ولی کاش اینبار...!!! ساعت دوازده و چهل دقیقه است و هنوز .... صبح که میرفت از لای در باز سفارش کرد به چه کسی رأی بدهم نمیدانم چه حکمتی هست میان رابطه خواهر و برادر نمیدانم چرا خواهرها همیشه اینقدر دلنگران برادر هستند!! ..................... اما نه چرا این در و آن ؟ بگویم بگویم آن چیزی را که از سر غروب نگرانم کرده خوب شد که از صبح به ذهنم نرسید وگرنه شاید تا الان دق کرده بودم ........ توقعی ندارم و ندارد که رئیس جمهو آینده بداند همین که خدا میداند بس است. و میدانم که کم نیستند امثال او... ....... در شعبه های رأی گیری کار نماینده فرماندار چیست؟ من نمیدانم خدا کند زیاد نوشتن نداشته باشد!! مگر با دست راستی که فقط دو انگشت دارد چقدر میتوان نوشت؟ ...................... چه میگوئی؟ دیوانه شده ای؟ مگر سالهاست که کارش نوشتن نیست؟ چند بار آن نیمه انگشت تاول زده اش را نشانت داده؟ ................... نمیخواهم خاطرات آن روز اول آبان را دوباره بخاطر آورم. گناه پدر مگر چه بود؟ جز اینکه برای کسب روزی جمعه را نیز باید سرکار میرفت؟ مگر چه خواسته بود از او؟ جز اینکه چندساعتی را به او کمک کند؟ هم سن و سالهای او، آنروز در استادیوم آزادی فوتبال تیم محبوبشان استقلال را تماشا میکردند. و او مثل همیشه سر بزیر کنار پدر و در کنار دستگاه پرس................... .................. .... انتخابات انتخابات انتخابات خبرگان رهبری.... ...... اتاق عمل نرفت تا رأیش را در صندوق انداخت... ............... و امروز!! انتخابات ریاست جمهوری هنوز نمیدانم کار یک نماینده فرماندار در شعبه چیست... شاید نوشتن زیاد داشته باشد نمی دانم... .......................... سلام آقای رئیس جمهور! نیازی نیست شما بدانید همین که خدا میداند بس است.... مثل او کم نیستند در این آب و خاک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

تولد
به نظر شما وقتی صبح ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح می شینم توی سرویس و بعد از 15 دقیقه میون خواب و بیداری من گوینده خبر ساعت شش صبح اعلام میکنه که امروز هفتم خرداده !!!  و تازه اون موقع یادم میافته که امروز روز تولدمه!!!!!!!  معنیش چیه؟؟؟؟ 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (23 نظر)

الا یا ایها العشاق بوی یار می آید
صدای صلوات به گوش میرسد... تبریک می گویند... شب میلاد است، امشب این جور شبها که میشه آدم دلش هوائی میشه... کجا میره؟ خودتم نمیدونی ... اونقدر میدونی که کبوتر دلت میذاره و میره... تو تنها شدی ... خودتی و خودت و این خود همون عقلت هست که همیشه کنارت هست برخلاف دلت که هر وقت از دستت خسته بشه یا هر وقت دوست داشته باشه میذاره و میره دلت نیست با عقلت باید بشینی فکر کنی ببینی چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ |چند تا چرا؟ ده تا ؟ صد تا ؟ هزار تا؟ یه میلیون؟ چند تا سوال؟ چند تا چرا؟ ولی بدبختانه عقل ما کوچکتر و جاهل تر از اونه که بتونه جواب درست به خیلی از این چراها بده چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا منو آوردی اینجا؟ چرا عاشقی رو یادم دادی؟ چرا دیوونه ام کردی؟ چرا ویروونه شد خونه دلم؟ چطوری شد که محبت اونائی که دوستشون داری تو دلم جا گرفت؟ چطوری پشت پا بزنم به دنیا ؟ چطوری هرچی محبت به غیر تو رو بریزم بیرون از این خونه؟ چطوری صدات کنم؟ کجا دنبالت بگردم؟ کی صدات رو بشنوم؟ چقدر باید تحمل کنم این دوری و فراق رو؟ کی میائی و منو از این حیرونی نجات میدی؟ کی میشه تو این دریای طوفانی برسم به ساحل آرامش در کنار تو؟ کی میشه تموم بشه این روزگار سختی و محنت کی میشه سر بیاد دوران فصل نمیدونم عقل من نمیتونه به این چیزا جواب بده دلم نیست گذاشته و رفته منم و فراق تو و اشک منم و یاد تو و بوی تو و یک دنیا حسرت منم و درد دوری و .... منم و... ......... ...... ....... .......... باز امشب چشم من از خواب مانده بی نصیب... باز امشب روح من زین عشق گشته بی شکیب... خواستم امشب به یاری خدا درمان کنم.... درد این دل را هزار افسوس از جهل طبیب!!! صدای صلوات به گوش میرسد... تبریک می گویند... شب میلاد است، امشب این جور شبها که میشه آدم دلش هوائی میشه... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

و امروز باز هم پس از سالها.....
امروز روز تازه ایست روزی که سپاس از عمق قلبها متولد میشود و می کوشد راه خود را بیابد و بر زبان جاری شود اما! اما هیچ کس را یارای گفتن نیست امروز قلم مرا واداشته است تا از تو بگویم ودر کلامی که پس از نام معبود با نام تو آغاز تو میشود از تو بگویم و برای تو باقی بماند امروز روز توست میخواستم در این روز هدیه ای برایت آورم اما نمیدانی وقتی به دستها گفتم شاخه گلی تقدیم حضورت کنند وقتی به چشمها گفتم که در چشمهای روشنت نور صداقت و ایمان را جستجو کنند وقتی به قلم التماس کردم چند کلامی از من برایت بنویسد... نمیدانی چگونه برسرم فریاد زدند که در برابر کسی چون تو چگونه حضور داشته باشند؟ ماندم تنها نمیدانستم چه کنم زبان قاصر! قلم عاجز! دست و پاها ناتوان و چشمها شرمسار از مهربان کسی به نام معلم به یاد تو بودم به یاد مهربانی های تو به یاد تلاشها و دلسوزی هایت به یاد آنروز که همچون طبیبی به روی زخمهای دلم مرحم میگذاشتی که ناگاه خود را یافتم که به سوی تو می آمدم به سوی محبت به سوی مهر به سوی صداقت به سوی نور می آمدم در تاریکی مطلق به سوی تو می آمدم در راه به یاد آنروز افتادم .... آنروز که مادرم به من راه رفتن آموخت آنروز که در برابر خنده شادمان پدر و مادرم بابا و مامان و گفتم و آنروز که آموختم خوبی چیست! مهربانی چیست! .......... و آنروز که در کلاس درس تو آموختم چگونه راه درست را انتخاب کنم آنروز که تو به من آموختی چگونه با قلمم این یگانه دوست دیرینه ام خوبی ها و زیبائی ها را به نمایش درآورم و آنروز که از تو آموختم چگونه محبت کنم به پدر و مادر، به آنان که دوستم دارند و آنان که دوستشان دارم. ..................... رسیده بودم صدایت کرده بودم اما نمیدانستم برای چه همه چیز را فراموش کرده بودم و تو منتظر در حالی که همان لبخند همیشگی را برلب داشتی ................ نمیتوانستم بیش از این سکوتت را و انتظارت را تحمل کنم جولانه تنها جمله ای گفتم جمله ای که خلاصه ایست از تمام حرفهای دلم در این چندسال که با تو بودم و این راه را تا به اینجا پیمودم دستم در دست تو بود و تو بودی راهنمایم و آن جمله این است «ای معلم عزیزم دوستت دارم» ................................... با گذشت چند سال هنوز خاطره خواندن این انشاء در مدرسه و در روز معلم برام هیجان انگیزه . خاطره خواندن این متن سر کلاس خانم پیروزی دبیر تاریخ و قتی که متن تمام شده بود هیچ کس باور نمیکرد که خانم پیروزی داره گریه میکنه.
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

عشق عالمین
دیوونه ام کرده... دیوونه... یادم میاد که تو یه رؤیای شیرین سرم رو از یکی از اون درهای کوچکتر کردم داخل و یک پا را هم... بعد گفتم : «آقا جون دیدی بالاخره رسیدم؟ دیدی اومدم؟» بعد با شوقی وصف ناشدنی گفتم : «میرم و برمیگردم» و منظورم اون سمت بین الحرمین بود... همون روبرو... اونجا که یه پرچم سرخ روی یه گنبد طلائی خودنمائی میکنه... رسیده بودم.. اونجائی که کبوتر دلم بارها رسیده بود... افسوس ! هزار افسوس! که رؤیا بود وحالا این عکس دیوونه ام کرده... ............................ ................. رسیده بودم به حرم عباس... گفتم:«آقا جون دیدی بالاخره رسیدم؟... میرم و برمیگردم...» و در یکی از همین درها بود.... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (15 نظر)

بهار شد در میخانه باز باید کرد.. به سوی عاشق مجنون نماز باید کرد!!
امروز که این حرفها رو برات می نویسم بیست روز از رسیدن بهار میگذره... این روزا رنگ همه جا سبز شده ... سبز سبز سبز.... یه سبز زیبا و تازه که آدم رو قبل از هر چیز به یاد تو می اندازه... صدای آواز پرنده ها هم گوش رو نوازش میده... حتی قناری توی قفس بهار رو درک کرده و حسابی میخونه... امروز که این حرفها رو برات می نویسم.... قراره شب از مادرت اجازه بگیرن و لباس مشکی ها رو در بیارن صبح قبل از اذان قراره بریم در مسجد... بریم بگیم که ماه صفر تموم شد... بریم بگیم تا بهار راستی راستی بیاد... بریم بگیم... ......................... ................. بهار میاد تو کوچه ها... تو کوچه های پائین شهر یا بالای شهر... فرقی نمیکنه تو کوچه های شهر یا روستا... بهار میاد تو کوچه های آسفالت شده یا سنگفرش شده یا خاکی... ......................... ................. نمیدونم این روزها نسیم بهار به اون کوچه هم میرسه؟ راستی امروز یا شاید فردا چه خبر میشه توی اون کوچه خاکی؟ کجائی بهار؟ بهار زیبای ما کجائی؟ میدونم ! میدونم بهار زیبای من مگه میشه سر نزنی به اون کوچه؟ یه کوچه تنگ ... یه دل سنگ... صدای سیلی... چادر خاکی... آی بهار! بهار! بهار! دلم میخواد با همه وجودم صدات کنم بهار! بهار! بهار! بهار من کجائی؟ ......................... ................. امروز که این حرفها رو برات می نویسم بیست روز از رسیدن بهار میگذره... میشه یه روز بیاد که بگم بیست روز از رسیدن بهار میگذره؟ ......................... ................. ........... ..... .. .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

بهارانه

عيد باز آمد اين بهار و همه شهر جنب و جوش فرياد شادي از همه جا مي رسد به گوش
باز آمد اين بهار و همه کودکان چه شاد صورت به خنده و لبها چه پرسروش
اما چگونه عيد کنم من که دختري کنج خرابه از فراق پدر مي رود ز هوش
آخر چگونه عيد کنم من که ياد او در روح و جسم و جان و دلم مي کند خروش
فرياد عيد و شادي مستانه مرا آن سوزِ آه زينب کبري کند خموش
ديگر چگونه از ته دل خنده سر کنم وقتي که بار دوري مهدي (عج) کشم به دوش
باز آمد اين بهار و دل "بيقرار" من همواره تشنه محبت آن پير مي فروش

شد بهاران شد بهاران نيک بنگر که طبيعت زندگی از سر گرفت مادر ابر بهاری بارِش از نو سر گرفت
باغ آذين بسته شد در فصل زيبای بهار عيش برپا شد ميان باغ در اين نوبهار
اين درختانی که تا ديروز اندر خواب سرد يک زمستان را به سر می برده اند ناگهان امروز در جشن بهار مخمل سبزی به تن بنموده اند
جشن پيوندی مهيا بين باغ چشمه جوشان يک شکوفه روی موجش شد سوار می رود پيک بهار
بلبلان عشق حيران و در اين جشن عروسی در ميان باغ گل همه اينک نغمه خوان
بر سر هر بوته گل بس غنچه ها در دل هر غنچه ها بس حجله ها در دل اين حجله ها، نوعروسان بهاری مست يار تازه دامادان همه، محو گيسوی نگار
بر فراز باغ گل در آسمان ابر چون مادر تگرگ نقل می ريزد بر اين بزم ز شادی اشک می ريزد چو باران
شد بهاران نيک بنگر که طبيعت زندگی از سر گرفت مادر ابر بهاری بارش از نو سر گرفت
همه مست اين وصال منتظر تا از اين پيوندها ماه دگر، ارديبهشت گل برويد در جهان همچون بهشت
اينک ای ياران در اين فصل بهار دل به نور ايزدی روشن کنيد خانه را از کينه ها خالی کنيد تا رسد روز وصال عاشقان عشق را بر جان خود مهمان کنيد 
..........................................................................
تمام شد و دوباره آغاز شد نقطه سرخط!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (14 نظر)

نامه ای برای بابا علی! (پدر بزرگ عزیزم )
بابا علی جان سلام چند شب هست که میخواهم برایت نامه بنویسم نمیدونم چی شد که به امشب افتاد بابا علی جان امشب شب عاشوراست... همین الان صدای یا حسین از کوچه می آید... بابا علی زنجیر زن، زنجیر میزنه سینه زن، سینه میزنه طبل زن ، طبل میزنه نی نواز ، نوای غم انگیز نی را مینوازه ولی همه یا حسین میگویند... بابا علی جان! ......................... ................ ........ ..... .. . بابا علی جان! الان که دارم ادامه این نامه رو برات مینویسم عصر عاشوراست دیشب نشد که ادامه بدم... بابا علی جان! با اینکه از صبح تاحالا کلی گریه کردم ولی هنوز یه بغض سنگینی راه گلوم رو بسته یعنی تموم شد؟ تاسوعا و عاشورای امسال هم رفت؟ بابا علی من که نمیدونم ولی میدونم تو اونقدر خوبی که حتما میدونی الان کربلا چه خبره... بابا علی تو بگو این بغض چیه که اینقدر به گلوم فشار میاره؟ میخوام گریه کنم ولی نمیتونم... تا همین بعد از ظهر میشد گریه کرد ولی نمیدونم یه دفعه چی شد که دیگه نمیشه گریه کرد... بابا علی نکنه ... نکنه تو کربلا هم دیگه کسی نمیتونه گریه کنه؟ بابا علی جان! میگن خانم زینب از این به بعد به همه سفارش میکرد جلوی دشمن گریه نکنن... ولی مگه میشه؟ بابا علی به خدا اینجا آسمون هم بغض داره... یه بغض سنگین بابا علی کاش بودی پیشم... بابا علی خوش به حالت... کاش منم میتونستم مثل تو یه نوکر حسابی باشم... بابا علی جان! نگو نیستی! بودی و هستی... خودم هرسال تو شبای مسلمیه تو حرم میبینمت میون جمعیت... امسال پا که گذاشتم تو حرم یادت افتادم و اشکم سرازیر شد ولی یه دفعه همون موقع دیدمت ... بابا علی جان! یه جمله میخوام بهت بگم بین خودمون باشه خیلی بامعرفتی، خیلی با مرامی .... منظورم رو میدونی دیگه... همون زیارت عاشورائی که دوسال پیش کنار قبرت خوندم رو میگم... بابا علی خدا خیرت بده... میدونم میدونم که تو بهشت پیش امام حسینی... همون که یه عمر روضه اش رو خوندی... تنها کاری که کردی توی زندگیت همین بود.. همه زندگیت روضه خوندن برای آقا... بعد از همون نونی که دادی به مادرم، مادرم هم به من شیر داد و حالا من... بابا علی جان! ولی من اونطوری که باید باشم نیستم .... شرمنده ام به خدا... بابا علی! ........................... ................. ......... ..... .. . بابا علی جان! به خدا من خیلی سعی میکنم خوب باشم... ولی نمیدونم چرا نمیشه... بابا علی! میدونی همه میگن خوب بودن سخت نیست تو بگو پس چرا من نمیتونم؟ بابا علی جان! دلم خیلی برات تنگ شده برای روضه خوندنت دلم میخواد بیام کنار قبرت بشینم زیارت عاشورا بخونم بابا علی برام دعا کن من که میدونم تو زائرش هستی... بابا علی جان! برای من دعا کن... فقط دعا کن که آدم بشم... دعا کن دیوونه بشم... یه دیووونه واقعی... دعا کن بابا علی ... دعا کن
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذالک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین (علیه السلام) و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

باز شب!
میدونم که تکراریه ولی فکر کنم تو حال و هوای این شبهای بچه هیأتی ها بد نیست باز شب!... در به در، واماندگي... در ميان کوچه ها آوارگي... باز شب!... نغمه ي ويرانگي... بر در ميخانه ها ديوانگي... باز شب!... بس شراب آلودگي... مست ازجام مي و آشفتگي... باز شب!... جرعه جرعه بندگي.. لحظه لحظه تا سحر شرمندگي... باز شب!... دل زعشقت پرشرار... در تمناي وصالت بيقرار... باز شب!... جان زهجران بي شکيب... چشمها از خواب مانده بي نصيب... باز شب!... عقل بهر جان طبيب... اي خدا فرياد از جهل طبيب... باز شب!... انتظاري تا سحر... ناله هاي بيقراري ، تا سحر... باز شب!... شهر يک ظلمتکده... اين دل اما هست چون آتشکده... باز شب!... يک پرنده بي نفس... آرزويش يک فرار از اين قفس... باز شب!... در به در، واماندگي... در ميان کوچه ها آوارگي... ************************************ التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

|