|
ای اشکها بریزید!!!
ای اشکها بریزید! بریزید از فراق آن دلربا ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ای اشکها بریزید ....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

رسم است که آخر فاطمیه را....
لحظات سختیست... میان زمین و آسمان!! همه این رنجها را تحمل میکنم اما ... چه کنم با درد دوری تو؟ و بدتر از آن چه کنم با شرمندگی از تو؟ سخت است این لحظات !! خدا کند نیائی تا جانم تمام شود شرمنده ام از رویت... کاش نیائی تا بمیرم ولی گویا قبل از تو کسی اینجاست وای خدای من... چه میبینم؟ چه کسیست که نام مرا صدا میزند؟ کیست که مرا پسر میخواند؟ باور کنم؟ خدایا دیگر رمقی باقی نمانده کاش بیائی تا یک بار دیگر ببینمت صدایت کردم با ته مانده رمقی که در وجودم باقی مانده بود کاش بیائی تا یک بار دیگر ببینمت شاید اگر قبل از تو مادرت نیامده بود اینگونه صدایت نمیکردم اما بیا . بیا و برادرت را دریاب لحظات سختیست میان زمین و آسمان!! همه این رنجها را تحمل میکنم ... شرمندگی از تو اما ... اما بیا! بیا تا یک بار دیگر ببینمت... یا اخا ادرک اخاک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم...
برگشتیم! هیچ کس حال حرف زدن نداره! حال بابا از همه بدتره... وقتی از در خونه وارد می شدیم .... نمیدونم اون لحظه ها چطور گذشت... سرشبی بهمون گفته بود یه کناری بایستیم و طوری گریه کنیم که کسی صدامون رو نشنوه اما لحظاتی میشد که خودش بلند بلند و های های گریه میکرد. میخواستم برم جلو و بهش بگم بابا من میدونستم . بابا به خدا من میدونستم . ولی مامان خودش نمیذاشت بهت بگم. نمی دونم از این به بعد چطوری باید توی این خونه زندگی کنیم. چطور باید جای خالی مادر رو تحمل کنیم. بابا یه گوشه نشسته و زانوی غم بغل گرفته خدایا به ما رحم کن پدرمون رو از ما نگیر خدایا ما زود بود که یتیم بشیم. پدرمون رو از ما نگیر برادر کوچکم هم یه گوشه دیگه نشسته و خواهرم میدونم که هوای هم رو دارند ولی منم باید بیشتر مراقبشون باشم جرات ندارم که سرم رو بیشتر بچرخونم تا اون سمت خونه رو ببینم دوست ندارم که نگاهم به اون در بیافته در خونه هنوز نیمه سوخته است میخ در هنوز سرجاشه نه اصلا دوست ندارم اون طرف رو نگاه کنم ........................ برگشتیم! یه شب غریب! یه پدر غریب! و مادری که غریبانه دفنش کردیم باز اومدیم توی همین خونه احساس میکنم از این به بعد روزگار سختی برای ما شروع شده کاش پدر بزرگ اینقدر زود ما رو ترک نکرده بود...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

آرزو
از در که وارد میشم همونجا می ایستم دیگه جلوتر نمیشه رفت زنگ خطر! باغچه اینجا خیلی قشنگتر بود... این حیاط خیلی با صفا تر بود... نشانه های تو نه اینکه نباشه، هست ولی... توی این کوچه با این دیوارهای گلی، گویا مدتیه بوی تو نپیچیده... ..... شاخه آرزوئی که توی اون گلدون گلی کاشته بودم، کم مونده خشک بشه دنبال بوی تو میگردم هست ولی... داخل اتاق هم دست کمی از حیاط و کوچه نداره... لب طاقچه خاک گرفته! آینه رو غبار گرفته! و این صندوقچه با اونهمه خاطره که درونش پنهان کردم... کاش یه بار دیگه ما رو لایق بدونی و از این کوچه عبور کنی کاش دوباره بوی تو، توی این کوچه و حیاط بپیچه... کاش صدای عشق اینجا شنیده بشه... از کجا شروع کنم؟ اول از آینه... به دلم افتاده که میائی....
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

کاش هیچوقت نخواند!!
خدا کند هیچوقت این نوشته را نخواند!! میدانم که گاهی سراغ این صفحه می آید و این نوشته ها را میخواند ولی کاش اینبار...!!! ساعت دوازده و چهل دقیقه است و هنوز .... صبح که میرفت از لای در باز سفارش کرد به چه کسی رأی بدهم نمیدانم چه حکمتی هست میان رابطه خواهر و برادر نمیدانم چرا خواهرها همیشه اینقدر دلنگران برادر هستند!! ..................... اما نه چرا این در و آن ؟ بگویم بگویم آن چیزی را که از سر غروب نگرانم کرده خوب شد که از صبح به ذهنم نرسید وگرنه شاید تا الان دق کرده بودم ........ توقعی ندارم و ندارد که رئیس جمهو آینده بداند همین که خدا میداند بس است. و میدانم که کم نیستند امثال او... ....... در شعبه های رأی گیری کار نماینده فرماندار چیست؟ من نمیدانم خدا کند زیاد نوشتن نداشته باشد!! مگر با دست راستی که فقط دو انگشت دارد چقدر میتوان نوشت؟ ...................... چه میگوئی؟ دیوانه شده ای؟ مگر سالهاست که کارش نوشتن نیست؟ چند بار آن نیمه انگشت تاول زده اش را نشانت داده؟ ................... نمیخواهم خاطرات آن روز اول آبان را دوباره بخاطر آورم. گناه پدر مگر چه بود؟ جز اینکه برای کسب روزی جمعه را نیز باید سرکار میرفت؟ مگر چه خواسته بود از او؟ جز اینکه چندساعتی را به او کمک کند؟ هم سن و سالهای او، آنروز در استادیوم آزادی فوتبال تیم محبوبشان استقلال را تماشا میکردند. و او مثل همیشه سر بزیر کنار پدر و در کنار دستگاه پرس................... .................. .... انتخابات انتخابات انتخابات خبرگان رهبری.... ...... اتاق عمل نرفت تا رأیش را در صندوق انداخت... ............... و امروز!! انتخابات ریاست جمهوری هنوز نمیدانم کار یک نماینده فرماندار در شعبه چیست... شاید نوشتن زیاد داشته باشد نمی دانم... .......................... سلام آقای رئیس جمهور! نیازی نیست شما بدانید همین که خدا میداند بس است.... مثل او کم نیستند در این آب و خاک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

تولد
به نظر شما وقتی صبح ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح می شینم توی سرویس و بعد از 15 دقیقه میون خواب و بیداری من گوینده خبر ساعت شش صبح اعلام میکنه که امروز هفتم خرداده !!!  و تازه اون موقع یادم میافته که امروز روز تولدمه!!!!!!!  معنیش چیه؟؟؟؟ 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (23 نظر)

الا یا ایها العشاق بوی یار می آید
صدای صلوات به گوش میرسد... تبریک می گویند... شب میلاد است، امشب این جور شبها که میشه آدم دلش هوائی میشه... کجا میره؟ خودتم نمیدونی ... اونقدر میدونی که کبوتر دلت میذاره و میره... تو تنها شدی ... خودتی و خودت و این خود همون عقلت هست که همیشه کنارت هست برخلاف دلت که هر وقت از دستت خسته بشه یا هر وقت دوست داشته باشه میذاره و میره دلت نیست با عقلت باید بشینی فکر کنی ببینی چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ |چند تا چرا؟ ده تا ؟ صد تا ؟ هزار تا؟ یه میلیون؟ چند تا سوال؟ چند تا چرا؟ ولی بدبختانه عقل ما کوچکتر و جاهل تر از اونه که بتونه جواب درست به خیلی از این چراها بده چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا منو آوردی اینجا؟ چرا عاشقی رو یادم دادی؟ چرا دیوونه ام کردی؟ چرا ویروونه شد خونه دلم؟ چطوری شد که محبت اونائی که دوستشون داری تو دلم جا گرفت؟ چطوری پشت پا بزنم به دنیا ؟ چطوری هرچی محبت به غیر تو رو بریزم بیرون از این خونه؟ چطوری صدات کنم؟ کجا دنبالت بگردم؟ کی صدات رو بشنوم؟ چقدر باید تحمل کنم این دوری و فراق رو؟ کی میائی و منو از این حیرونی نجات میدی؟ کی میشه تو این دریای طوفانی برسم به ساحل آرامش در کنار تو؟ کی میشه تموم بشه این روزگار سختی و محنت کی میشه سر بیاد دوران فصل نمیدونم عقل من نمیتونه به این چیزا جواب بده دلم نیست گذاشته و رفته منم و فراق تو و اشک منم و یاد تو و بوی تو و یک دنیا حسرت منم و درد دوری و .... منم و... ......... ...... ....... .......... باز امشب چشم من از خواب مانده بی نصیب... باز امشب روح من زین عشق گشته بی شکیب... خواستم امشب به یاری خدا درمان کنم.... درد این دل را هزار افسوس از جهل طبیب!!! صدای صلوات به گوش میرسد... تبریک می گویند... شب میلاد است، امشب این جور شبها که میشه آدم دلش هوائی میشه... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

و امروز باز هم پس از سالها.....
امروز روز تازه ایست روزی که سپاس از عمق قلبها متولد میشود و می کوشد راه خود را بیابد و بر زبان جاری شود اما! اما هیچ کس را یارای گفتن نیست امروز قلم مرا واداشته است تا از تو بگویم ودر کلامی که پس از نام معبود با نام تو آغاز تو میشود از تو بگویم و برای تو باقی بماند امروز روز توست میخواستم در این روز هدیه ای برایت آورم اما نمیدانی وقتی به دستها گفتم شاخه گلی تقدیم حضورت کنند وقتی به چشمها گفتم که در چشمهای روشنت نور صداقت و ایمان را جستجو کنند وقتی به قلم التماس کردم چند کلامی از من برایت بنویسد... نمیدانی چگونه برسرم فریاد زدند که در برابر کسی چون تو چگونه حضور داشته باشند؟ ماندم تنها نمیدانستم چه کنم زبان قاصر! قلم عاجز! دست و پاها ناتوان و چشمها شرمسار از مهربان کسی به نام معلم به یاد تو بودم به یاد مهربانی های تو به یاد تلاشها و دلسوزی هایت به یاد آنروز که همچون طبیبی به روی زخمهای دلم مرحم میگذاشتی که ناگاه خود را یافتم که به سوی تو می آمدم به سوی محبت به سوی مهر به سوی صداقت به سوی نور می آمدم در تاریکی مطلق به سوی تو می آمدم در راه به یاد آنروز افتادم .... آنروز که مادرم به من راه رفتن آموخت آنروز که در برابر خنده شادمان پدر و مادرم بابا و مامان و گفتم و آنروز که آموختم خوبی چیست! مهربانی چیست! .......... و آنروز که در کلاس درس تو آموختم چگونه راه درست را انتخاب کنم آنروز که تو به من آموختی چگونه با قلمم این یگانه دوست دیرینه ام خوبی ها و زیبائی ها را به نمایش درآورم و آنروز که از تو آموختم چگونه محبت کنم به پدر و مادر، به آنان که دوستم دارند و آنان که دوستشان دارم. ..................... رسیده بودم صدایت کرده بودم اما نمیدانستم برای چه همه چیز را فراموش کرده بودم و تو منتظر در حالی که همان لبخند همیشگی را برلب داشتی ................ نمیتوانستم بیش از این سکوتت را و انتظارت را تحمل کنم جولانه تنها جمله ای گفتم جمله ای که خلاصه ایست از تمام حرفهای دلم در این چندسال که با تو بودم و این راه را تا به اینجا پیمودم دستم در دست تو بود و تو بودی راهنمایم و آن جمله این است «ای معلم عزیزم دوستت دارم» ................................... با گذشت چند سال هنوز خاطره خواندن این انشاء در مدرسه و در روز معلم برام هیجان انگیزه . خاطره خواندن این متن سر کلاس خانم پیروزی دبیر تاریخ و قتی که متن تمام شده بود هیچ کس باور نمیکرد که خانم پیروزی داره گریه میکنه.
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)

عشق عالمین
دیوونه ام کرده... دیوونه... یادم میاد که تو یه رؤیای شیرین سرم رو از یکی از اون درهای کوچکتر کردم داخل و یک پا را هم... بعد گفتم : «آقا جون دیدی بالاخره رسیدم؟ دیدی اومدم؟» بعد با شوقی وصف ناشدنی گفتم : «میرم و برمیگردم» و منظورم اون سمت بین الحرمین بود... همون روبرو... اونجا که یه پرچم سرخ روی یه گنبد طلائی خودنمائی میکنه... رسیده بودم.. اونجائی که کبوتر دلم بارها رسیده بود... افسوس ! هزار افسوس! که رؤیا بود وحالا این عکس دیوونه ام کرده... ............................ ................. رسیده بودم به حرم عباس... گفتم:«آقا جون دیدی بالاخره رسیدم؟... میرم و برمیگردم...» و در یکی از همین درها بود.... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (15 نظر)

بهار شد در میخانه باز باید کرد.. به سوی عاشق مجنون نماز باید کرد!!
امروز که این حرفها رو برات می نویسم بیست روز از رسیدن بهار میگذره... این روزا رنگ همه جا سبز شده ... سبز سبز سبز.... یه سبز زیبا و تازه که آدم رو قبل از هر چیز به یاد تو می اندازه... صدای آواز پرنده ها هم گوش رو نوازش میده... حتی قناری توی قفس بهار رو درک کرده و حسابی میخونه... امروز که این حرفها رو برات می نویسم.... قراره شب از مادرت اجازه بگیرن و لباس مشکی ها رو در بیارن صبح قبل از اذان قراره بریم در مسجد... بریم بگیم که ماه صفر تموم شد... بریم بگیم تا بهار راستی راستی بیاد... بریم بگیم... ......................... ................. بهار میاد تو کوچه ها... تو کوچه های پائین شهر یا بالای شهر... فرقی نمیکنه تو کوچه های شهر یا روستا... بهار میاد تو کوچه های آسفالت شده یا سنگفرش شده یا خاکی... ......................... ................. نمیدونم این روزها نسیم بهار به اون کوچه هم میرسه؟ راستی امروز یا شاید فردا چه خبر میشه توی اون کوچه خاکی؟ کجائی بهار؟ بهار زیبای ما کجائی؟ میدونم ! میدونم بهار زیبای من مگه میشه سر نزنی به اون کوچه؟ یه کوچه تنگ ... یه دل سنگ... صدای سیلی... چادر خاکی... آی بهار! بهار! بهار! دلم میخواد با همه وجودم صدات کنم بهار! بهار! بهار! بهار من کجائی؟ ......................... ................. امروز که این حرفها رو برات می نویسم بیست روز از رسیدن بهار میگذره... میشه یه روز بیاد که بگم بیست روز از رسیدن بهار میگذره؟ ......................... ................. ........... ..... .. .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

بهارانه

عيد باز آمد اين بهار و همه شهر جنب و جوش فرياد شادي از همه جا مي رسد به گوش
باز آمد اين بهار و همه کودکان چه شاد صورت به خنده و لبها چه پرسروش
اما چگونه عيد کنم من که دختري کنج خرابه از فراق پدر مي رود ز هوش
آخر چگونه عيد کنم من که ياد او در روح و جسم و جان و دلم مي کند خروش
فرياد عيد و شادي مستانه مرا آن سوزِ آه زينب کبري کند خموش
ديگر چگونه از ته دل خنده سر کنم وقتي که بار دوري مهدي (عج) کشم به دوش
باز آمد اين بهار و دل "بيقرار" من همواره تشنه محبت آن پير مي فروش

شد بهاران شد بهاران نيک بنگر که طبيعت زندگی از سر گرفت مادر ابر بهاری بارِش از نو سر گرفت
باغ آذين بسته شد در فصل زيبای بهار عيش برپا شد ميان باغ در اين نوبهار
اين درختانی که تا ديروز اندر خواب سرد يک زمستان را به سر می برده اند ناگهان امروز در جشن بهار مخمل سبزی به تن بنموده اند
جشن پيوندی مهيا بين باغ چشمه جوشان يک شکوفه روی موجش شد سوار می رود پيک بهار
بلبلان عشق حيران و در اين جشن عروسی در ميان باغ گل همه اينک نغمه خوان
بر سر هر بوته گل بس غنچه ها در دل هر غنچه ها بس حجله ها در دل اين حجله ها، نوعروسان بهاری مست يار تازه دامادان همه، محو گيسوی نگار
بر فراز باغ گل در آسمان ابر چون مادر تگرگ نقل می ريزد بر اين بزم ز شادی اشک می ريزد چو باران
شد بهاران نيک بنگر که طبيعت زندگی از سر گرفت مادر ابر بهاری بارش از نو سر گرفت
همه مست اين وصال منتظر تا از اين پيوندها ماه دگر، ارديبهشت گل برويد در جهان همچون بهشت
اينک ای ياران در اين فصل بهار دل به نور ايزدی روشن کنيد خانه را از کينه ها خالی کنيد تا رسد روز وصال عاشقان عشق را بر جان خود مهمان کنيد 
..........................................................................
تمام شد و دوباره آغاز شد نقطه سرخط!
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (14 نظر)

نامه ای برای بابا علی! (پدر بزرگ عزیزم )
بابا علی جان سلام چند شب هست که میخواهم برایت نامه بنویسم نمیدونم چی شد که به امشب افتاد بابا علی جان امشب شب عاشوراست... همین الان صدای یا حسین از کوچه می آید... بابا علی زنجیر زن، زنجیر میزنه سینه زن، سینه میزنه طبل زن ، طبل میزنه نی نواز ، نوای غم انگیز نی را مینوازه ولی همه یا حسین میگویند... بابا علی جان! ......................... ................ ........ ..... .. . بابا علی جان! الان که دارم ادامه این نامه رو برات مینویسم عصر عاشوراست دیشب نشد که ادامه بدم... بابا علی جان! با اینکه از صبح تاحالا کلی گریه کردم ولی هنوز یه بغض سنگینی راه گلوم رو بسته یعنی تموم شد؟ تاسوعا و عاشورای امسال هم رفت؟ بابا علی من که نمیدونم ولی میدونم تو اونقدر خوبی که حتما میدونی الان کربلا چه خبره... بابا علی تو بگو این بغض چیه که اینقدر به گلوم فشار میاره؟ میخوام گریه کنم ولی نمیتونم... تا همین بعد از ظهر میشد گریه کرد ولی نمیدونم یه دفعه چی شد که دیگه نمیشه گریه کرد... بابا علی نکنه ... نکنه تو کربلا هم دیگه کسی نمیتونه گریه کنه؟ بابا علی جان! میگن خانم زینب از این به بعد به همه سفارش میکرد جلوی دشمن گریه نکنن... ولی مگه میشه؟ بابا علی به خدا اینجا آسمون هم بغض داره... یه بغض سنگین بابا علی کاش بودی پیشم... بابا علی خوش به حالت... کاش منم میتونستم مثل تو یه نوکر حسابی باشم... بابا علی جان! نگو نیستی! بودی و هستی... خودم هرسال تو شبای مسلمیه تو حرم میبینمت میون جمعیت... امسال پا که گذاشتم تو حرم یادت افتادم و اشکم سرازیر شد ولی یه دفعه همون موقع دیدمت ... بابا علی جان! یه جمله میخوام بهت بگم بین خودمون باشه خیلی بامعرفتی، خیلی با مرامی .... منظورم رو میدونی دیگه... همون زیارت عاشورائی که دوسال پیش کنار قبرت خوندم رو میگم... بابا علی خدا خیرت بده... میدونم میدونم که تو بهشت پیش امام حسینی... همون که یه عمر روضه اش رو خوندی... تنها کاری که کردی توی زندگیت همین بود.. همه زندگیت روضه خوندن برای آقا... بعد از همون نونی که دادی به مادرم، مادرم هم به من شیر داد و حالا من... بابا علی جان! ولی من اونطوری که باید باشم نیستم .... شرمنده ام به خدا... بابا علی! ........................... ................. ......... ..... .. . بابا علی جان! به خدا من خیلی سعی میکنم خوب باشم... ولی نمیدونم چرا نمیشه... بابا علی! میدونی همه میگن خوب بودن سخت نیست تو بگو پس چرا من نمیتونم؟ بابا علی جان! دلم خیلی برات تنگ شده برای روضه خوندنت دلم میخواد بیام کنار قبرت بشینم زیارت عاشورا بخونم بابا علی برام دعا کن من که میدونم تو زائرش هستی... بابا علی جان! برای من دعا کن... فقط دعا کن که آدم بشم... دعا کن دیوونه بشم... یه دیووونه واقعی... دعا کن بابا علی ... دعا کن
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذالک اللهم العن العصابة التی جاهدت الحسین (علیه السلام) و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

باز شب!
میدونم که تکراریه ولی فکر کنم تو حال و هوای این شبهای بچه هیأتی ها بد نیست باز شب!... در به در، واماندگي... در ميان کوچه ها آوارگي... باز شب!... نغمه ي ويرانگي... بر در ميخانه ها ديوانگي... باز شب!... بس شراب آلودگي... مست ازجام مي و آشفتگي... باز شب!... جرعه جرعه بندگي.. لحظه لحظه تا سحر شرمندگي... باز شب!... دل زعشقت پرشرار... در تمناي وصالت بيقرار... باز شب!... جان زهجران بي شکيب... چشمها از خواب مانده بي نصيب... باز شب!... عقل بهر جان طبيب... اي خدا فرياد از جهل طبيب... باز شب!... انتظاري تا سحر... ناله هاي بيقراري ، تا سحر... باز شب!... شهر يک ظلمتکده... اين دل اما هست چون آتشکده... باز شب!... يک پرنده بي نفس... آرزويش يک فرار از اين قفس... باز شب!... در به در، واماندگي... در ميان کوچه ها آوارگي... ************************************ التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

عاشق روی توام دست بدار از دل من... به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من...
صبح زود از خونه زدم بيرون. بعد از چند روز تعطيلی، دوباره کلاسهای دانشکده شروع می شد و بايد می رفتيم سر کلاس. توی راه مدام تو ذهنم می خوندم : "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من"..... پا که گذاشتم توی دانشکده از خلوتی حياط حدس زدم که امروز درس و کلاس نبايد خبری باشه. توی دانشکده ما بچه های شهرستانی تعيين کننده بودند. آخر هفته گذشته مصادف شد با تاسوعا و عاشورا و چند روز تعطیلی پشت سر هم. دانشجو های شهرستانی هم که هميشه مترصد شکار تعطيلات برای ديدار خانواده هستند، از اين فرصت استفاده کردند و اينطور که معلوم بود هنوز هم خبری از بچه های شهرستانی نبود و اين يعنی تعطيلی کلاس و درس. وقتی سراغ کلاسها رفتم حدسم به يقين تبديل شد. بله از درس و کلاس خبری نبود. بعد از کمی اينطرف و آنطرف رفتن و چرخيدن، تصميم گرفتم سری به خوابگاه بزنم و ببينم از دوستانم کسی هست يا نه. جلوی در اتاق دمپائی بود و اين يعنی اينکه کسی توی اتاق هست. در زدم و در را باز کردم . مينا؟ - سلام مينا! تو مگه نرفتی خونه؟ - سلام ميبينی که نرفتم همينجا هستم. - اين چند روز رو تنها اينجا چيکار کردی؟ نگاهی به نِی اش که گوشه اتاق بود انداخت و گفت : - تنها نبودم مينا يکی از بهترين دوستانم بود. اهل قزوين بود. اهل موسيقی و شعر و کلاً هنر. روح لطيف ولی بزرگی داشت. چطوری سر از رشته کامپيوتر در آورده بود خودش هم نمی دونست. اشعار حافظ رو خيلی زيبا و دلنشين می خوند. و کلاً انس عجيبی با اشعار حافظ داشت. همين آدم، هميشه از من می خواست تا ديوان حافظ رو باز کنم و براش بخونم. نمی دونم ولی می گفت زيبا می خونی. اولين بار هم اين مينا بود که ديوان حافظ رو داد دستم و ازم خواست که بخونم. گفتم : - ولی مينا من تاحالا اشعار حافظ رو اينطور جدی نخوندم - بخون! می تونی و من ديوان رو باز کردم و شروع کردم به خوندن . بدون غلط ! چندين غزل رو پشت سر هم خوندم. يادم هست که مينا گفت تا حالا کسی براش اينطوری شعر حافظ نخونده..... مينا چائی آورد. - خب تعريف کن . عزاداريها قبول . ياد ما بودی؟ عزاداری! دوباره يادم اومد "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من" دست کردم توی کيفم و ديوان امام رو درآوردم. حافظ من امام بود! هميشه اشعارش رو می خوندم. اونقدر خونده بودم که اگه کسی يک مصراع را میخوند من مصراع بعدی رو می گفتم.تشخيص مينا هم اين بود که من چون اشعار امام رو زياد خوندم در خوندن اشعار حافظ مشکلی نداشتم. ديوان رو باز کردم. دوباره همين غزل اومد: "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من" از شب عاشورا که خاله هام اون ماجرا رو تعريف کرده بودند تا حالا هر بار که ديوان امام رو باز کردم اين غزل اومده احساس می کنم اين غزل و بخصوص اين بيت خيلی عجيبه . حسی غريبی هست موقع خوندن اين بيت. گفتم مينا خاله های من چند شب پيش کنار حجله دامادی حضرت قاسم، امام زمان رو ديدند. اول نشناختند ولی خاله بزرگم تا ديده شناخته . آخه خيلی عاشق مولاست. اما تا بخودشون بيان آقا رفته بوده. از وقتی اين ماجرا رو برای من تعريف کردند اين بيت افتاده توی ذهن من و عيجب اينه که هر وقت هم ديوان امام رو باز می کنم درست همين غزل مياد. مينا يه حس غريبی دارم. دوست دارم کشف کنم که امام منظورش از اين بيت چی بوده . ولی هر چی فکر می کنم به جائی نمی رسم. نمی دونم چی کار کنم. در همين بين يک دفعه يه فکری اومد توی ذهنم. گفتم مينا حالش رو داری يه جائی بريم؟ - کجا؟ - کلاس و درس که هنوز خبری نيست . يه سر بريم مرقد امام؟ به کی داشتم می گفتم؟ به مينا؟ با سه شماره حاضر بود. اون روز زيارت امام تنها چيزی بود که تونست التهاب و عطش چند روزه من رو آروم کنه. و من رو به اين يقين برسونه که امام بيشتر اشعارش رو مستقيم یا غیر مستقيم خطاب به امام زمان (عج) سروده اند. در مورد اين بيت خاص هم سالهاست که فکر می کنم . مطمئنم که امام اين بيت رو مستقيماً خطاب به حضرت ولی عصر(عج) سروده اند. اگه به اين بيت خوب دقت بشه حتی با يه منطق عقلی ميشه ثابت کرد که امام زمان هميشه و همه جا ............. خب دوستان ! این یه خاطره بود از دوران دانشگاه... راستش رو بخواهید خیلی وقت بود که این خاطره رو نوشته بودم. ولی یادم نیست که میخواستم آخرش رو چطوری تموم کنم... ولی چه فرقی میکنه؟ آخرش رو اصلا شماها بگید .... اینم یه شعر از سروده های پارسال هست برای محرم... دیگه میبخشید ... این روزها علاوه براینکه سرمون خیلی شلوغ شده حال و هوای درست و حسابی هم برای نوشتن ندارم... باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده کسی میان این دل خیمه ماتم زده باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست از این همه عاشقی، دوباره ام مست مست باز محرم رسید، میکده ها وا شدند تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند باز محرم رسید، این من و گریه هایم رفع عطش می کند، فرات اشکهایم باز محرم رسید، شهر سیه پوش توست دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست باز محرم رسید، مدرسه عشق باز کلاس درس زینب، کار نموده آغاز باز محرم رسید، وعده گه بیدلان فصل جنون و مستی، وعده صاحبدلان باز محرم رسید، تا سحر آواره ام میان میخانه ها، مستم و دیوانه ام باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

آیه الیوم اکملت لکم دین فاش گوید : تو امید امتی... شاهنشه خم غدیری
فرمود همه برگردند... و صبر کرد تا آنها که نرسیده اند برسند... هیچکس نمیدانست چرا... شنیده بود"يا اَیُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَیکَ مِن رَّبَّک...." که اگر انجام ندهی رسالتت را به پایان نرسانده ای... آن چه کار بود مگر؟ نگاهش میکرد...با تمامی محبتی که در دلش نسبت به او داشت... یادش بخیر آن روزهای نخست... یادت می آید؟ از کعبه که بیرون آمد... در آغوش تو ... همانجا بود که تو را و نبوتت را تأیید کرد... با آنکه هم سن و سالهایش هنوز کودکانی بیش نبودند ولی او پا پیش نهاد و دستش را برای یاریش دراز کرد.... یادش بخیر آنجا که قوم و قبیله را دعوت کرد تا پیام وحی را به آنها برساند... چه کسی یاریش کرد آنروز؟ چه کسی عهد کرد که تا آخر راه همراهش باشد؟ چقدر محبت آمیز نگاهش میکرد.... چه انتخاب درستی کرده است پروردگار... اگر بار دیگر نام او را اینجا میان این جمع نبرم رسالت خود را به پایان نرسانده ام... اگر امروز او را امامشان نخوانم تمام این بیست سال ناقص میماند و نتیجه ندارد...
فرموده بود همه برگردند... و صبر کرده بود تا آنها که نرسیده اند برسند... شنیده بود"يا اَیُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَیکَ مِن رَّبَّک وَ اِن لَم تَفعَل فَمَا بَلَّغتَ رِسَالَتَه..." و فرمود که منبری از جهاز شتران برپا کردند... بالا رفت و او نیز... دستش را در دست گرفت... دست خورشیدی در دست خورشیدی دیگر... لحظه ای باشکوه تر از این لحظه یافت میشود؟ شیعه امروز بر خویش میبالد ... فرمود:«مَن کُنتُ مَولَاه فَهذَا عَلیٌّ مَولاه» و شنید: «اَلیَومُ اَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم و اَتمَمتُ عَلیکُم نِعمَتی و رَضِیتُ لَکُمُ الاِسلامُ دِینا..»
چقدر امروز بر خود میبالم ... میدانی امروز به یاد تمام پدران و مادران خویش خواهم بود آنها که محبت تو را و آتش عشق تو را نسل به نسل و سینه به سینه به من رسانده اند... محبتی که هرگز کمرنگ نگردد و آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد... چقدر امروز به خود میبالم که تو مولای من هستی... ............................................ فرمود همه برگردند... و صبر کرد تا آنها که نرسیده اند برسند... هیچکس نمیدانست چرا...

بزرگترین عید شیعیان بر تمام دنیا مبارک 
ما که بخیل نیستیم
التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

|