جمعیت خیلی زیاد بود!!
تا چشم کار میکرد آدمهائی رو میدیدی که با شوقی وصف ناشدنی صف کشیده بودند همه منتظر بودند...
همه اونقدر خوشحال و هیجان زده بودند که حال خودشون رو نمی فهمیدند...
خیلی ها گریه میکردند...
خیلی ها یه عکس به دست داشتند و به دنبال گمشده شون میگشتند...
بچه های کوچکی رو میتونستی بین جمعیت ببینی که عکسی رو به دست گرفته بودند همینطوری تو جمعیت راه میرفتند...
اینهمه هیجان اینهمه شوق اینهمه عشق برای چی بود؟
برای استقبال از کی بود؟
یعنی دوران فراق دیگه به پایان میرسید؟
............................
................
.........
....
..
.
شوقی وصف ناشدنی وجودشون رو پر کرده بود... باورشون نمیشد که سالهای دوری داره تموم مشه...
سعی میکردند تو وقت باقی مونده یه بار دیگه به در و دیوارهای سالن نگاه کنند و خاطرات گذشته رو برا خودشون مرور کنند... خیلی ها بهترین سالهای جوونی شون رو توی این سالن ها و روی این پتوها!! و در کنار این در و دیوارها سپری کرده بودند...
سالها آرزوی رهائی از اینجا رو داشتند و حالا که میخواستند رها بشن داشتند یه بار دیگه خاطرات رو مرور میکردند...
یاد بچه ها بخیر... کاش بودند و امروز رو میدیدند... وصیتها رو به یاد می آوردند... خیلی هاشون باید برای خانواده دوستانشون خبر میبرند... چه کار سختی... خدایا مثل همیشه یاریشون کن....
............................
................
.........
....
..
.
داشت نگاه میکرد...
خیلی واضح بود... تا آزادی فقط یه کم دیگه فاصله داشت...
دوستان آزاد شده خودش رو میدید که چطور سر برخاک گذاشته بودند...
ولی یه چیزی باعث میشد که اینطرف بمونه...
یه عقده توی گلوش گیر کرده بود و داشت خفه اش میکرد...
به دوستانش گفت میخواد چه کار کنه...
همه سعی کردند منعش کنند ولی اون نمیتونست...
دوستاش گفتن لااقل بذار بریم اونطرف بعد هرچی دلت میخواد بهشون بگو ... اونجا دیگه دستشون بهت نیمرسه...
ولی او جواب داد: من اگه مرد باشم توی خاک خودشون جوابشون رو میدم...
برگشت...
به سمت سرهنگی که روزی در مقابل او به امام و رهبرش توهین کرده بود..
جواب جانانه ای بهش داد و خیالش راحت شد. دیگه اون عقده گلوش رو فشار نمیداد...
دوستانش اینطرف مرز میدیدند که رفیقشون دوباره داره برمیگرده ... با لبخندی که تا به حال روی لبش ندیده بودند... چند سال بعد جنازه اش برگشت...
............................
................
.........
....
..
.
بین جمعیت میگشت... فقط یه عکس توی دستش بود...سرش پائین بود و به جستجوی دخترکی میگشت که شبیه عکس باشد...
بین جمعیت میگشت... فقط یه عکس توی دستش بود... سرش بالا بود و به دنبال مردی میگشت که شبیه عکس باشد....
همدیگر رو از روی عکس شناخته بودند و در آغوش گرفته بودند.. برای نخستین بار...
............................
................
.........
....
..
.
با هزار التماس راضیشون کرده بود که بی سرو صدا بره خونه شون....
خواسته بود خبر رسیدنش رو به کسی نگن..
میدونست که خانواده حتماً خبر دارند... هنوز کله شق بود... دوست داشت تنهائی بره و از دیدن کوچه ها و خیابونهای محله لذت ببره... رفته بود بستنی بخوره !! بعد حس امر به معروفش گل کرده بود. به فروشنده گفته بود آقا چرا گرانفروشی؟ بستنی دوتومن رو میدی 50 تومن!! و با نگاه متعجب فروشنده مواجه شده بود... تازه یادش اومده بود آخرین باری که بستنی خورده سال 59 بوده...
............................
................
.........
....
..
.
وقتی برگشت خواهرش منتظرش بود... دوید جلو !! داداش الهی قربونت برم...
گفت آبجی خانم بازم میگی الهی بری و برنگردی؟
خواهر سرش رو از خجالت پائین انداخت...
روز آخر باهم جرو بحث کرده بودند... مثل همه خواهر و برادرها
وقتی پاش رو از در گذاشته بود بیرون خواهرش به شوخی گفته بود: الهی بری و برنگردی!! رفته بود و شش سال اسیر عراقی ها شده بود!!!
............................
................
.........
....
..
.
ماه مهر بود!!
هنوز شوق و هیجان بازگشت آزاده ها در فضا پراکنده بود...
سال سوم راهنمائی بود... معلم انشاء سر کلاس دنبال موضوع میگشت...
بعد از یه مدتی فکر پای تخته نوشت:
موضوع انشاء: بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
هفته بعد یکی از شاگردان کلاس با ذوق و شوق انشاء خودش رو میخوند...
معلم مثل همیشه چاره ای نداشته جز اینکه بهش نمره بیست بده....
............................
................
.........
....
..
.
اینها یه سری خاطراتی بود که از اینور و اونور شنیده بودم و یکی دوتاش هم در دوستان و آشنایان نزدیک اتفاق افتاده بود... به هرحال 26 مرداد ماه برای ما از اون روزهای تاریخی هست که نمیتونیم از کنارش همینطوری بگذریم... یاد آزاده گرانقدر مرحوم حاج آقا ابوترابی هم گرامی باد..
این آخری خودم بودم... 
التماس دعا
مهمونی رفتن چیز خوبیه!
آدم وقتی میره مهمونی یه جورائی انگار احساس میکنه از خیلی چیزا رها شده...
دیدارها که تازه میشه آدم دلش هم باز میشه...
دلت که باز میشه بخوای نخوای مهربونتر میشی...
بوسه ای که برلبها میشینه عشق و محبت رو تو دلها زیاد میکنه...
خلاصه مهونی رفتن و مهمون داشتن خیلی خوبه...
اونم برای ما ایرانیها که هم ذاتاً مهمان نواز و مهمان دوست هستیم هم در فرهنگ اسلامی مون کلی این عادت خوب سفارش شده..
اما این وسط سلیقه ها هم یه کم متفاوته:
بعضی ها بیشتر دوست دارند مهمونی برن!
بعضی ها برعکس، راحتتر هستن که مهمون داشته باشن تا برن مهمونی!
برای بعضی ها هم فرقی نداره هر دو حالت رو دوست دارند..
بعضی ها هم متاسفانه اهل هیچکدومش نیستند!! یعنی رفت آمدی ندارند... نه میرن نه میان... خب حتماً اینطوری راحتن دیگه... اینم یه مدلشه!!
از موارد بالا غیر از اون آخری همشون یه جورائی خوبن... گرچه باید یادمون باشه که میانه روی همه جا باید رعایت بشه...
ولی میخوام بگم غیر از همه این حالتهای مهمونی رفتن و مهمون داشتن، یه حالت دیگه هم هست که از همه اینائی که گفتم هم عجیبتره! هم قشنگتره! هم دلانگیزتر!
این که توی خونه خودت، نه اصلا توی اتاق خودت!! بشینی بعد بهت بگن شما به یه مهمونی دعوت شدی!!
نیاز نیست بلند بشی از خونه بزنی بیرون! حتی از اتاقت حتی از سرجات نیاز نیست که بلند بشی!!
همونجا دعوتت میکنن به مهمونی!
میزبان خودش میاد خونه تو و از تو همونجا پذیرائی میکنه!!
شما فقط باید یه کار انجام بدی
یه زحمت کوچیک به خودت بدی
باید در خونه رو باز کنی تا میزبان بتونه بیاد تو!! همین
وقتی اومد دیگه همه چیز تمومه
یکی دو دفعه که بیاد اونوقته که دیگه
دلت براش تنگ میشه
همش دنبالش میگردی...
دیگه همش دلت از این مهمونی ها میخواد...
کار سختی نیست!! باور کن... باز کردن درو میگم
اگه بدونی میزبان چطور مشتاقانه پشت در منتظره تا تو در رو باز کنی!!
اگه بدونی چقدر دوست داره بیاد و ازت پذیرائی کنه..
هیچ کاری نداره
نگاه کن اونطرف سر طاقچه
یه کتاب هست!! میشناسیش؟
نکنه دیر به دیر بری سراغش که غبار روش رو بگیره ها؟
اون کتاب رو که باز کنی
صدای میزبان رو میشنوی که داره میاد تو...
این کتاب انگار یه پنجره است !! بازش که کنی صدای میزبانت رو میشنوی
داره باهات حرف میزنه... !! بذار بیاد تو...
.......................................
به نظرم حسین پناهی ارزش این رو داشت که امشب درگذشتش رو به همه دوستان و ایرانیان تسلیت بگم.
بازیهای زیبا و دلنشینش رو هیچوقت فراموش نخواهیم کرد.
شادی روحش صلوات