|
عاشق روی توام دست بدار از دل من... به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من...
صبح زود از خونه زدم بيرون. بعد از چند روز تعطيلی، دوباره کلاسهای دانشکده شروع می شد و بايد می رفتيم سر کلاس. توی راه مدام تو ذهنم می خوندم : "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من"..... پا که گذاشتم توی دانشکده از خلوتی حياط حدس زدم که امروز درس و کلاس نبايد خبری باشه. توی دانشکده ما بچه های شهرستانی تعيين کننده بودند. آخر هفته گذشته مصادف شد با تاسوعا و عاشورا و چند روز تعطیلی پشت سر هم. دانشجو های شهرستانی هم که هميشه مترصد شکار تعطيلات برای ديدار خانواده هستند، از اين فرصت استفاده کردند و اينطور که معلوم بود هنوز هم خبری از بچه های شهرستانی نبود و اين يعنی تعطيلی کلاس و درس. وقتی سراغ کلاسها رفتم حدسم به يقين تبديل شد. بله از درس و کلاس خبری نبود. بعد از کمی اينطرف و آنطرف رفتن و چرخيدن، تصميم گرفتم سری به خوابگاه بزنم و ببينم از دوستانم کسی هست يا نه. جلوی در اتاق دمپائی بود و اين يعنی اينکه کسی توی اتاق هست. در زدم و در را باز کردم . مينا؟ - سلام مينا! تو مگه نرفتی خونه؟ - سلام ميبينی که نرفتم همينجا هستم. - اين چند روز رو تنها اينجا چيکار کردی؟ نگاهی به نِی اش که گوشه اتاق بود انداخت و گفت : - تنها نبودم مينا يکی از بهترين دوستانم بود. اهل قزوين بود. اهل موسيقی و شعر و کلاً هنر. روح لطيف ولی بزرگی داشت. چطوری سر از رشته کامپيوتر در آورده بود خودش هم نمی دونست. اشعار حافظ رو خيلی زيبا و دلنشين می خوند. و کلاً انس عجيبی با اشعار حافظ داشت. همين آدم، هميشه از من می خواست تا ديوان حافظ رو باز کنم و براش بخونم. نمی دونم ولی می گفت زيبا می خونی. اولين بار هم اين مينا بود که ديوان حافظ رو داد دستم و ازم خواست که بخونم. گفتم : - ولی مينا من تاحالا اشعار حافظ رو اينطور جدی نخوندم - بخون! می تونی و من ديوان رو باز کردم و شروع کردم به خوندن . بدون غلط ! چندين غزل رو پشت سر هم خوندم. يادم هست که مينا گفت تا حالا کسی براش اينطوری شعر حافظ نخونده..... مينا چائی آورد. - خب تعريف کن . عزاداريها قبول . ياد ما بودی؟ عزاداری! دوباره يادم اومد "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من" دست کردم توی کيفم و ديوان امام رو درآوردم. حافظ من امام بود! هميشه اشعارش رو می خوندم. اونقدر خونده بودم که اگه کسی يک مصراع را میخوند من مصراع بعدی رو می گفتم.تشخيص مينا هم اين بود که من چون اشعار امام رو زياد خوندم در خوندن اشعار حافظ مشکلی نداشتم. ديوان رو باز کردم. دوباره همين غزل اومد: "عاشق روی توام دست بدار از دل من به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من" از شب عاشورا که خاله هام اون ماجرا رو تعريف کرده بودند تا حالا هر بار که ديوان امام رو باز کردم اين غزل اومده احساس می کنم اين غزل و بخصوص اين بيت خيلی عجيبه . حسی غريبی هست موقع خوندن اين بيت. گفتم مينا خاله های من چند شب پيش کنار حجله دامادی حضرت قاسم، امام زمان رو ديدند. اول نشناختند ولی خاله بزرگم تا ديده شناخته . آخه خيلی عاشق مولاست. اما تا بخودشون بيان آقا رفته بوده. از وقتی اين ماجرا رو برای من تعريف کردند اين بيت افتاده توی ذهن من و عيجب اينه که هر وقت هم ديوان امام رو باز می کنم درست همين غزل مياد. مينا يه حس غريبی دارم. دوست دارم کشف کنم که امام منظورش از اين بيت چی بوده . ولی هر چی فکر می کنم به جائی نمی رسم. نمی دونم چی کار کنم. در همين بين يک دفعه يه فکری اومد توی ذهنم. گفتم مينا حالش رو داری يه جائی بريم؟ - کجا؟ - کلاس و درس که هنوز خبری نيست . يه سر بريم مرقد امام؟ به کی داشتم می گفتم؟ به مينا؟ با سه شماره حاضر بود. اون روز زيارت امام تنها چيزی بود که تونست التهاب و عطش چند روزه من رو آروم کنه. و من رو به اين يقين برسونه که امام بيشتر اشعارش رو مستقيم یا غیر مستقيم خطاب به امام زمان (عج) سروده اند. در مورد اين بيت خاص هم سالهاست که فکر می کنم . مطمئنم که امام اين بيت رو مستقيماً خطاب به حضرت ولی عصر(عج) سروده اند. اگه به اين بيت خوب دقت بشه حتی با يه منطق عقلی ميشه ثابت کرد که امام زمان هميشه و همه جا ............. خب دوستان ! این یه خاطره بود از دوران دانشگاه... راستش رو بخواهید خیلی وقت بود که این خاطره رو نوشته بودم. ولی یادم نیست که میخواستم آخرش رو چطوری تموم کنم... ولی چه فرقی میکنه؟ آخرش رو اصلا شماها بگید .... اینم یه شعر از سروده های پارسال هست برای محرم... دیگه میبخشید ... این روزها علاوه براینکه سرمون خیلی شلوغ شده حال و هوای درست و حسابی هم برای نوشتن ندارم... باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده کسی میان این دل خیمه ماتم زده باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست از این همه عاشقی، دوباره ام مست مست باز محرم رسید، میکده ها وا شدند تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند باز محرم رسید، این من و گریه هایم رفع عطش می کند، فرات اشکهایم باز محرم رسید، شهر سیه پوش توست دل ، نگران رنج خواهر مظلوم توست باز محرم رسید، مدرسه عشق باز کلاس درس زینب، کار نموده آغاز باز محرم رسید، وعده گه بیدلان فصل جنون و مستی، وعده صاحبدلان باز محرم رسید، تا سحر آواره ام میان میخانه ها، مستم و دیوانه ام باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)

آیه الیوم اکملت لکم دین فاش گوید : تو امید امتی... شاهنشه خم غدیری
فرمود همه برگردند... و صبر کرد تا آنها که نرسیده اند برسند... هیچکس نمیدانست چرا... شنیده بود"يا اَیُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَیکَ مِن رَّبَّک...." که اگر انجام ندهی رسالتت را به پایان نرسانده ای... آن چه کار بود مگر؟ نگاهش میکرد...با تمامی محبتی که در دلش نسبت به او داشت... یادش بخیر آن روزهای نخست... یادت می آید؟ از کعبه که بیرون آمد... در آغوش تو ... همانجا بود که تو را و نبوتت را تأیید کرد... با آنکه هم سن و سالهایش هنوز کودکانی بیش نبودند ولی او پا پیش نهاد و دستش را برای یاریش دراز کرد.... یادش بخیر آنجا که قوم و قبیله را دعوت کرد تا پیام وحی را به آنها برساند... چه کسی یاریش کرد آنروز؟ چه کسی عهد کرد که تا آخر راه همراهش باشد؟ چقدر محبت آمیز نگاهش میکرد.... چه انتخاب درستی کرده است پروردگار... اگر بار دیگر نام او را اینجا میان این جمع نبرم رسالت خود را به پایان نرسانده ام... اگر امروز او را امامشان نخوانم تمام این بیست سال ناقص میماند و نتیجه ندارد...
فرموده بود همه برگردند... و صبر کرده بود تا آنها که نرسیده اند برسند... شنیده بود"يا اَیُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ إلَیکَ مِن رَّبَّک وَ اِن لَم تَفعَل فَمَا بَلَّغتَ رِسَالَتَه..." و فرمود که منبری از جهاز شتران برپا کردند... بالا رفت و او نیز... دستش را در دست گرفت... دست خورشیدی در دست خورشیدی دیگر... لحظه ای باشکوه تر از این لحظه یافت میشود؟ شیعه امروز بر خویش میبالد ... فرمود:«مَن کُنتُ مَولَاه فَهذَا عَلیٌّ مَولاه» و شنید: «اَلیَومُ اَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم و اَتمَمتُ عَلیکُم نِعمَتی و رَضِیتُ لَکُمُ الاِسلامُ دِینا..»
چقدر امروز بر خود میبالم ... میدانی امروز به یاد تمام پدران و مادران خویش خواهم بود آنها که محبت تو را و آتش عشق تو را نسل به نسل و سینه به سینه به من رسانده اند... محبتی که هرگز کمرنگ نگردد و آتشی که هرگز خاموش نخواهد شد... چقدر امروز به خود میبالم که تو مولای من هستی... ............................................ فرمود همه برگردند... و صبر کرد تا آنها که نرسیده اند برسند... هیچکس نمیدانست چرا...

بزرگترین عید شیعیان بر تمام دنیا مبارک 
ما که بخیل نیستیم
التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

اونی که میون سینه میزنه سنگ حسینو... میون تموم خوبا داره آهنگ حسینو
سلام نمازش رو که داد برگشت... باورش نمیشد... هیچکس نبود!! هیچکس! از اونهمه آدمی که تا چند دقیقه پیش دورش رو گرفته بودن کسی باقی نمونده بود... خدای من! مگه میشه؟ چه فکرها که از سرش نگذشت... چاره ای نبود... از مسجد بیرون زد... توی این کوچه های تاریک... خدایا! توی این شهر غریب که حالا چهره بی وفائی و نامردیش رو شده چه باید کرد؟ خدایا! ای یار بی کسان... خدایا! ................................. توی حرم کلی چراغ روشن بود... مثل همیشه ... نور هرچراغ وقتی به آینه های سقف میخورد هزار شعاع نورانی تشکیل میشد... هر شعاع باز به آینه ها میخورد و هزار نور دیگر... نور در نور... اینجا کربلای من است... کنار ضریح باصفای تو ، به یاد ضریح شش گوشه اشک میریزم وگونه بر ضریحت میگذارم و اشک را به یادگار بر آن ضریح مبارک می فشانم... دلم ولی امشب کوفه است... میان آن کوچه های تاریک... همگام با مردی که در میان این کوچه ها میرود به امید پناهی ... ذکر برلب دارد و عشق مولا بردل... وای که امشب اینجا بردر و دیوار روی این پرچمهای سیاه نام اولین سفیر مولای عاشقان را نوشته اند... «مسلم به راه دین حق فدا شد... حسین حسین گفت و سرش جدا شد» آشوبی امشب در دل به پا شد مثل هرسال... همین شب... همون وقتی که نمازها رو شکستند و از مسجد گریختند و فرزند فاطمه (عليها سلام) را تنها گذاشتند... باز کسی در دلم فریاد زد مولا میا به کوفه!! کوفه وفا ندارد .................................. و امشب، باز هم شب ماتم و عزاست... امشب دیگه کسی توی مدینه باقی نمونده تا برای آخرین بازمانده عاشورا عزاداری کنه... امشب بقیع تنهای تنهاست... امشب صدای غربت و غریبی اهل بیت از همه جا بگوش میرسه... امشب شب شهادت امام پنجم شیعیان امام محمد باقر (علیه السلام ) نیز هست... ................................ امشب از اینجا کنار بارگاه ملکوتی سیدالکریم (علیه السلام) بانگ ماتم و عزای فرزند رسول الله (صلی الله علیه و اله ) ، بانگ غربت و مظلومی مسلم ابن عقیل (علیه السلام) در کوفه به گوش میرسه... این ناله ها و اشکها میره تا کربلا ، تا کوفه ، تا مدینه، و تا صحرای عرفات... امشب همه فریاد میزنن مولا میا به کوفه !! کوفه وفا ندارد ....................................... ................................. ************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

به کجا چنین شتابان؟
جاده !!! ... جاده !!! ... جاده !!! ... من و شب و جاده .... زیبائی جاده در شب کمتر از روز نیست اگه بیشتر نباشه... باز منم و جاده ... میدونم این جاده که فوقش تا یه ساعت دیگه تموم میشه... فرودگاه 45 .... تهران 75.... ولی بعدش چی؟ اون جاده اصلی... همون جاده ای که تا صبح قیامت میره و این پاهای من !!! خسته اند؟ نه... نباید خسته بشن... نه... فرودگاه 35... تهران 65... باز منم و جاده و شب .... و یه پرسش که «فاین تذهبون؟» باز منم و... بیرون پنجره، اون دور دورا اونجائی که تا ده دوازده ساعت دیگه خورشید بالا میاد ستاره های دوران کودکی من بالا اومدن... همونائی که شبای قشنگ کودکی رو با رصدشون سرمیکردم!!! کجان اون روزها و شبهای زیبای کودکی؟ فرودگاه 5 .... تهران 35... کجاست اونی که باید آدم بشه قبل از اینکه این جاده تموم بشه؟ تهران 25... کجاست اونی که در انتهای این جاده میخواد سرش رو بالا بگیره تا محبوبش بهش افتخار کنه؟ تهران 15... کجاست اونی که باید... تهران 10... کجاست؟ تهران 5..... ............... .......... ..... .. .
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (16 نظر)

آنجا که ارادت بود انکار نباشد...
خیلی مهربونه!! خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم!! پام رو که از در خونه گذاشتم بیرون یه کسی اومد توی دلم گفت خوش اومدی!! گفتم آقا جون من که هنوز نیومدم ولی فایده نداشت از همون پشت در خونه مهمون نوازیش رو شروع کرده بود... یه چند دقیقه معطل شدم تا اونی که فرستاده بود بیاد منو ببره از راه برسه!! خیلی کارش قشنگ بود... یه بچه سیدی رو از سمنان فرستاده بود دنبالم!! از اون آدمهائی که آدم افتخار میکنه از هوائی تنفس میکنه که اونام ازش استفاده میکنن!! با اینکه ماهی پونصد هزار تومن از درآمد مغازه پدر خدابیامرزش گیرش میومد ولی هفته ای سه روز میرفت سمنان تا به دانشجوها تاریخ درس بده... تا برسیم راه آهن کلی چیز ازش یاد گرفته بودم... خدا رو شکر کردم که بازم میشه از این آدما یافت.. آخ که چقدر مهمون نواز بود آقام...از همونجا بود که فهمیدم چه سفر خوبی باید باشه... تعریف از لحظات خوش انتظار برای قطار و دیدار دوستان و روبوسی و احوالپرسی و آشنائی های جدید بماند... وظیفه لذت بخش شمارش خانمها هم که از همون اول با غیب شدن یکی توی اونهمه مهمون آقا شروع شد بماند... ماجراهای شب لذت بخشی در قطار، شیطنتهای داخل کوپه و سربه سر گذاشتن با بزرگترها و آخرش اخراج از کوپه توسط یک عزیز (البته به مزاح) همه بماند... نوحه ها و ناله ها و گریه ها و اشکهای بچه ها هنگام رویت شدن حرم آقا که واگن قطار رو پر کرده بود... اینها هم بماند... لذت زیارت و دیدار اون حرم زیبا و اشک شوق و زیارت عاشورا و عشق و شور و کبوتر و حوض و پیاله و آب و اشک و اشک و اشک و .... پرسه زدن و راه رفتن توی حرمش و نگاه کردن به گنبد طلائیش و نماز مغرب تو ایوون طلاش و نماز صبح کنار ضریحش و دعا و التماس به خدا و اشک و اشک و اشک.... فدای حرمش و پنجره فولادش و کبوتراش و سقانه خونه اش و صحن و سراش و گنبدش و مسجد گوهرشادش و زائراش و دیوونه هاش و عاشقاش و .... بنازم لطفش و کرمش و مهمون نوازیش و غریب نوازیش و .... بمیرم برای خودش و جوادش و مادرش و پدرش و جدش و .... یادش بخیر.... دیدار دوستان مشهدی... اونائی که تا حالا فقط تو اینترنت باهاشون صحبت کرده بودیم... مهربونی هاشون... یادگاری دادن ها و یافتن دوستان و همراهان جدید و ... شب آخر و خداحافظی و هق هق گریه و اشکهائی که یه لحظه هم امان نمیدادن و چشمهائی که سیر نمیشدن و دستهای لرزان و پاهای ناتوان از رفتن و حس اینکه داره بدرقه ات میکنه و بازم اشک و اشک و اشک .... بازم قطار و همون قطار و بازم اشکها و گریه ها ایندفعه برای وداع، یاد مدینه و بقیع و کربلا... یاد غربت و غریبی اهل بیت علیهم السلام و واگنی که سراسر ناله و گریه بود و بازم اشک و اشک و اشک ... شیطنتهای شب رفتن جای خودشون رو داده بودن به توسل و دعای فرج و حرفها و حدیثهای حکیمانه و .... عمر سفر کوتاه!!! مثل یه خواب.. دلم برات تنگ شده... برای حرمت ... برای گنبد زیبات... برای سقا خونه ات... برای صحنه زیبای پرواز کبوترات... دلم برات تنگه آقا..
میلاد با سعادت مولای مهربونمون برهمه عاشقا مبارک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

وقتی که چشمام روی هم بسته میشه...
مرا عاشق نه حيرون آفريدند مرا عاقل نه مجنون آفريدند
وجودم گرچه خاک سر باشد بر اين تن يک دل خون آفريدند
زديده تا لب همواره خاموش رهی چون رود جيحون آفريدند
مرا در اوج محنتهای دنيا مطيع چرخ گردون آفريدند
مرا جانی خداجو، راه پيما عطا کردند و بيرون آفريدند
نماز عید فطر رو مثل پارسال توی صحن جنوبی حرم حضرت عبدالعظیم (ع) بودم... ........................... ................ ....... ... . موقع سلام سمت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) چشمام رو بستم... گنبد طلائی آقام اومد تو نظرم... آقا جون ما رو دعوت نمیکنی؟... عیدی نمیدی؟... اشکم دراومد... آقا جون لایق زیارتت نیستم؟ ................... ........ ... .. . اینا رو گفتم که بگم تا چند ساعت دیگه با جمعی از بروبچه های وبلاگ نویس عازم مشهدیم... یاد همه دوستان هستم... اگه لایق باشم... التماس دعا.... .... ..
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

اللهم اهل الکبریاء و العظمه...
اللهم اهل الکبریاء والعظمة... و اشکی که جاری میشه و صورتت رو خیس خیس میکنه... زیر این آسمونی که از دیشب داره میباره... خدایا چه ماه مبارکی بود ... این هم از آخرش با بارونی که تا همین چند ساعت پیش میبارید.. بارونی که عین رحمتت هست... بین اینهمه آدم... اینهمه نمازگزار که همه زمزمه میکنن: و اهل الجود و الجبروت... و اهل العفو والرحمة... و اهل التقوی و المغفرة... .............. اسئلک بحق هذا الیوم... خدایا اگه من رو نبخشی... خدایا دیگه نمیدونم به چی قسمت بدم... ...................... خدایا میدونم... خوب میدونم... بازم قول میدم... ولی میدونم.. پارسال هم قول دادم... امسال هم قول میدم... ولی میدونم که بعد از یه مدتی روزمرگی های این دنیا باز قولم رو از یادم میبره... خدایا... کسی غیر از تو برام نمونده...این حرفا فقط مال خودته... توی این قنوت زیبا... بین اینهمه بنده بعد از یه ماه عبادتت... مگه ممکنه؟ .............. عیب از منه... نقص از منه... تو بزرگی .... بخشش از تو ... رحمت از تو... گذشت از تو... و من توی این روز عزیز غیر از این اشک چیز دیگه ای ندارم که بیارم... خدایا......... ............ اللهم انی اسئلک خیر ما سئلک منه عبادک الصالحون .... قسمت میدم به اونائی که دوستشون داری.. و اعوذبک فیه مما استعاذ منه عبادک الصالحون (المخلصون) .......... همین... تموم شد... تا سال بعد... باشم یا نباشم... ************************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

جانا ببین غم دوری چه ها نکرد....
سلام اومدم دیگه تموم شد... اومدم تا برای همیشه پیشت بمونم... مطمئن باش که دیگه دوران دوری ما هم به سر اومد... سالهای غم و دوری تموم شد... اومدم تا برای همیشه پیشت بمونم... خیلی سخت بود... دوری از تو یک طرف و نامردی نامردمان یک طرف... راستش رو بخواهی دیگه طاقتشون رو نداشتم... خودم از خدا خواستم... مثل تو یادته؟ تو هم از خدا خواستی... خیلی خوشحالم... وقتی یادم میاد که سالهای دوری و فراغ تموم شده تحمل رنج این لحظه های آخر برام آسون میشه... فقط یه نگرانی دارم... میدونم تو هم همون نگرانی رو داری... راستی به بچه ها سفارش کردم من رو هم شبانه دفن کنند... مثل تو نه!! نگاه نکن این زخم سر که چیزی نیست... یادته روزهای آخر صورتت رو به من هم نشون نمیدادی؟ اون شب آخر فهمیدم چرا!!! آخ اگه سفارشهای پدرت نبود برای صبر میدونستم چطور حساب اون صاحب شمشیر رو برسم... این زخم سر که چیزی نیست... ولی دیگه این تموم شد... اومدم پیشت برای همیشه... فقط نگران زینبم... امشب باید از بین اون کفنهائی که تو بهش دادی، دومی رو برای من بیرون بیاره... راستی این جوون رو میبینی بالای سرم؟ میدونی کیه؟ میبینی چطور حواسش به زینب هست؟ هرکاری میکنه تا آب به دل زینبت تکون نخوره... میخوام بهت بگم نمیخواد نگران حسین باشی... حسابی سفارشش رو به عباس کردم... بیا بریم... بیا بریم که دوران فراغ و دوری ما به پایان رسید... راستی پدرت؟ با صفوفی از فرشتگان داره به استقبال من میاد... من به خاطر تو همیشه از روش شرمنده هستم... کاش توی اون کوچه دستام بسته نبود... بیا بریم... بیا بریم... بیا که دیگه طاقت دوری رو ندارم... ...................................... .............................. .................. ..........
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

امشب شب جاری شدن اشک چو خون است...
امشب دوباره کوله بارم رو میارم در خونه ات... سرافکنده و سرشکسته... روسیاهِ روسیاه... میدونم خیلی روم زیاده... ولی نه از پرروئی نیست... خودتی که داری صدام میکنی... دعوتم میکنی... من رو هم امید به رحمت و مغفرتت هست که به جلو میکشه... میدونم که کوله بارم سنگین از گناه هست و خالی از نیکی... فقط یه چیز... فقط یه چیز هست که دلم رو بهش خوش کردم... میدونی یکی بود که عاشق تو بود... اونقدر خاطر خواه تو بود که حتی یه ثانیه از زندگیش تو رو فراموش نکرد... اونقدر عاشق و دلداده تو بود که دیگه تو دنیا کسی مثل او عاشق تو نمیشه... تو هم عاشق او بودی و هستی... اونقدر دوستش داری که قول دادی آره خودت قول دادی هرکسی که محبتش رو تو دل داشته باشه در رحمتت به روش باز باشه... امشب آخرین نمازش رو در خانه تو خوند... چه سجود عاشقانه ای بود... رو سیاه روسیاهم... گنهکار گنهکار... خجالت زده با باری از گناه... رو به سوی آستانه ات کرده ام... سرافکنده... فقط یک امید... محبتش سالهاست که تو دلم جا گرفته... اسمش که میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه... هرکاری میکنم... خودم رو به هردری میزنم برای اسمش، برای محبتش، برای عشقش، برای یه کاسه آب که از دستش بگیرم... دارم میام سجده کنم... میدونم سجده من هزار سال دیگه هم به پای سجده هاش نمیرسه... ناله های من کجا و مناجاتهای او کجا... اشکهای من کجا و گریه های عاشقانه او کجا... شبهای احیای من کجا و شب زنده داریهای او کجا... ولی میدونم که تو قول دادی و امکان نداره که قولت رو فراموش کنی... دارم میام... با یه کوله بار از گناه و سرافکندگی... .......................................... ...................... ........... .... .. ایام شهادت مولای عاشقان حضرت علی(ع) بر تمام مخلوقات عالم تسلیت باد... التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

باز دلم هوای میخونه کرده!!!
حکایت ما حکایتی است جالب و شنیدنی... حکایتی است دوست داشتنی... قصه عشق ما را هزاران سال است که مادران همراه با آهنگ لای لای خود در گوش کودکان خوانده اند ... این آتش سوزان قرنهاست که جگرهامان را سوزانده و اشک چشم هایمان تنها آرامبخش جانمان بوده است... قصه عشق ما قصه ای است شنیدنی.. و حکایت این عاشقی شیرین و خواندنی... داغ این عشق را پدر در همان بدو تولد بر قلبمان زد!! آنگاه که در گوشمان خواند : «اشهد ان علیاً ولی الله» به سوی خود میکشد ما را... که قرنهاست اسیر ولایتش شده ایم... و از دستان پرمحبتش آب حیات نوشیده ایم... حکایتیست این حکایت... گفتنی نیست... نه با زبان و نه بر کاغذ... حس شدنی است... غریب است این حس سوختن... غریب و دوست داشتنی!!! و اما قصه درد ما نیز ناگفتنی است...که دیگر جان را به لب رسانده... میسوزیم و میسازیم با آتشی از عمق جان و دردی که تمام وجودمان را تسخیر کرده است... ظاهرمان با ظاهر دیگران فرقی ندارد... میخوریم مثل همه ولی به یاد او... می خوابیم ولی به امید دیدارش در خواب... می خندیم ولی از غم دوریش تلخ... راه میرویم ولی به دنبال او.. عاشق میشویم فقط برای تمرین عاشقی... ------------------------------------ ----------------------------------- خب خدا رو شکر که این وبلاگ هم بالاخره یه سر و سامونی گرفت... خدا خیر دنیا و آخرت رو نصیب طراحش کنه... آخر و عاقبت ما رو هم ختم به خیر کنه.. متن بالا ثمره یه روزی بود که توی سرویس اداره خوابم نبرد!!! همینطوری و بدون اینکه اصلاحش کنم اینجا نوشتمش!!! همینجا میلاد با سعادت حضرت امام حسن مجتبی رو خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم.... ******************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

نه بازی جای کار است و زمان تنگ!!!
ببینم تو آدم بشو نیستی؟  چقدر بگم دلت رو منور کن؟ چقدر بگم راه و رسم عاشقی یادت نره... چقدر بگم بندگی کن برای اون کسی که باید براش بندگی کنی... راه آدم شدن سخته ها.. وقت تنگه ها... این همه وقت تلف کردن... اینهمه درجا زدن... همه اش بازی!! تازه بعضی وقتها هم که پسرفت!!! «نه بازی جای کار است و زمان تنگ همین فردا بگوید وقت شادیست» (شعر از: ) کاش اون روز و اون لحظه زمان شادیت باشه.. کاش دلبرت اونموقع به دیدارت بیاد ... کاش اونوقت آدم شده باشی.. حواست باشه وقت تنگه...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (21 نظر)

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد...
تو عمرم تا ساعت سه و نیم نصف شب با کسی چت نکرده بودم(!!!) و البته بعد از اون هم دیگه پیش نیومد که باکسی تا سه و نیم نصف شب چت کنم!!! وبلاگ رو حتماً حتماً باید آپدیت میکردم از شبهای ماه رجب فقط دو سه شب باقی مونده بود... ولی اونقدر خسته بودم که حال آپدیت کردن نداشتم.. هرچی بهش میگفتم دختر برو بگیر بخواب میگفت خودت برو بخواب!!! اونشب از هردری حرف زدیم و کلی با هم دوست شدیم... یه دوستی که اولش از چت توی اینترنت شروع شد و فکر کنم اگه خدا بخواد همیشه پایدار باشه... الان که دارم اینا رو تایپ میکنم درست یک سال از اون شب و گفتگوی اینترنتی میگذره... سال پیش درست همچین شبی بود... خانم ناظمی الان برای من یه دوست عزیزه... از اونائی که باید قدرش رو بدونم و همیشه به خاطر داشتنش خدا رو شکر کنم...  هر کی از این دوستا نداره خدا قسمتش کنه... اینا که میگم تعارف نیست... واقعیته... گرچه میدونم من اصلا نتونستم براش اونطور که باید دوست خوبی باشم... نه من و نه خانم ناظمی حتی فکرش رو هم نمیکردیم که دست روزگار یه روز ما رو از تو دنیای اینترنت اینقدر به هم نزدیک کنه... الان روزی نزدیک به 9 ساعت ما باهم تو یه اتاق کار میکنیم... هر روز اول صبح که همدیگر رو میبینیم بعد از ادای احترام به هم، هردو با هم میگیم سلام رئیس!! یک سال گذشت... به همین راحتی و به همین سرعت... وقتی اتفاقات این یک سال رو مرور میکنم مخم سوت میکشه.... مطمئنم دیگه قسمت نمیشه تا ساعت سه و نیم نصف شب با کسی چت کنم... و این یعنی اینکه باید قدر دوست و خواهر خوب و عزیزم رو بدونم... پارسال همچین شبی باید وبلاگم رو آپدیت میکردم ولی بخاطر اون گفتگوی اینترنتی اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم برم بخوابم... فردا صبح عنوان مطلبم رو نوشتم: «بین همه سرویسهای اینترنت عشق است چت!!!» امروز خیلی روز خوبی بود.. هردو یادمون بود.... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (25 نظر)

فاش میگویم که دل آشفته یک موی توست...
سلام سلامی چو بوی خوش نیلوفر سلام بر تو ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سلام بر تو ای فرزند شیر خدا (علیه السلام) سلام بر تو ای فرزند فاطمه زهرا(سلام الله علیها) سلام بر تو ای سلطان عشق سلام بر تو که عشقت در وجودم جای گرفته است و ذره ذره هستی ام هر صبح و شام نوای عشق تو را زمزمه میکند.. یادت همان است که جان را به وجد می آورد و نامت همان است که اشک را جاری میسازد... دل به یاد تو ای سلطان عشق و یاد آن علمدار سپاهت چه عاشقانه میتپد... چه بگویم که قلم عاجز است... و عشق بازی همان بهتر که در نهانخانه جان باشد... ................. ................................. نمی دونم چی باید بگم و بنویسم... اونقدر هیجان دارم و خوشحالم که نمیدونم چطور پشت این میز نشستم و دارم این کلمات رو تایپ میکنم... وقتی به یاد این میافتم که ما مسلمونیم... وقتی میبینم که بین هفتاد فرقه ما شیعه هستیم... وقتی میبینم که امشب خداوند به برکت قدوم مولود خانه مولا فطرس رو میبخشه... دوتا برادر یکی سلطان عشق و یکی علمدار عشق... و امامی که زینت روی عابدان است... خدایا به برکت این روزهای با برکت همه گناهان و خلافکاریهامون رو ببخش... خدایا ما رو از اون شیعیان و منتظران واقعی آقامون امام زمان قرار بده... خدایا ما خودمون خوب میدونیم که اونطوری که باید باشیم نیستیم خودت ما رو هدایت کن... فقط بخاطر این محبت اهل بیت که تو دلهامون قرار دادی... خدایا تو اگه ما رو دوست نداشتی که ما رو اینطور عاشق نمیکردی... این شور و شوق رو نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) در دل ما قرار نمیدادی... خدایا.... مناجات شعبانیه رو از دست ندید... *************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

که با ما هرچه کرد آن آشنا کرد!!!
میبینی؟ روزهای خدا رو میبینی؟ یکی از یکی قشنگتر و زیباتر حتی تو سختی ها!! امروز رو نگاه کردی؟ تکلیفت چی بود؟ انجام دادی؟ تکلیف رو درست انجام دادی یا خدای نکرده... تا حالا شده خوب به روزهای زندگیت دقیق بشی و بهشون فکر کنی؟ تا حالا شده از امروزت یکی یکی روزها رو بری عقب تا برسی به اون روزی که امروزت رو رقم زده؟ تا حالا امتحان کردی ببینی به کجا میرسی؟ گرچه روزهای زندگی همشون به هم وابستگی دارند ولی مقاطعی از زندگی هست که از یه جا شروع میشه... از یه اتفاق ساده... گرچه شالوده همون اتفاق ساده هم از قبل بنا شده... امیدوارم هیچ مومنی پیدا نشه که در این عقب رفتن روزها خدای نکرده به جائی برسه که عرق شرم روی پیشونیش بشینه و سرش رو از خجالت پائین بندازه!! امیدوارم همه برسیم به صبح یه روز قشنگ... صبح روز اول فصل عاشقی... همون صبحی که امروز ما رو ساخته... قبل از اون شرایط فرق میکرد... خب تکلیف تو هم فرق میکرد... شاید مثلا سرت خلوت بود و وقتت آزادتر... پس شاید تکلیفت این بوده که بری دنبال علم و مطالعه کتابهای مختلف... دنبال عبادت و راز و نیاز... اما یه روز قراره که این دوره تموم بشه... من اسمش رو گذاشتم صبح روز اول فصل عاشقی!! از حالا به بعد درسهای تئوری تموم میشه... باید بری توی میدون عمل...باید در عمل نشون بدی که عاشقی..... حتی اگه صبح تا شب و شب تا صبحت رو پای کامپیوتر و توی اینترنت بگذرونی... شاید بخوای حسرت اون روزهای گذشته رو بخوری... شاید بخوای از این روزگار خسته بشی... اما باید باور داشته باشی که امروز هرجا که هستی و به هرکاری که مشغولی خواست یکی دیگه است... تو فقط باید تکلیفت رو درست انجام بدی... میدونم... حسرت میخوری که دیروز عباداتت بیشتر بود... مطالعه ات بیشتر بود... اما اگه خوب نگاه کنی مبینی که عمل به تکلیفِ امروز، بزرگترین عبادت هست... یادت باشه پاهات اگه نیرو دارند و دستات اگه قدرت کار دارند این نیرو و حرکت از تو نیست...امکاناتی در اختیارت هست حتی این کامپیوتر نعمت یکی دیگه است... یکی دیگه داره تأمینش میکنه... تو فقط باید از این امکانات و نیروی عقل و اراده استفاده کنی و تکلیف امروزت رو به بهترین نحو انجام بدی... یادت باشه ما اینجا اومدیم تا به کمال برسیم... و راه کمال یه راه پر پیچ و خمه... مثل مسیر یه رودخونه تا وقتی برسه به دریا... اونجائی که فنا میشه و وجودش با وجود فناناپذیر دریا یکی میشه... هیچ دلیل نداره موقعیت امروز و دیروز یکی باشه... تو هم باید مثل رود از کوههای بلند غرور پائین بیائی و مسیرهای پر پیچ و خم دشتهای وسیع و گسترده خشوع رو طی کنی و در لحظه ای فنا بشی و به وجود پرعظمت دریا پیوند بخوری... و برای رسیدن به اون لحظه امروز خیلی مهمه... باید تکلیف امروز رو به بهترین شکل ممکن انجام بدی... حالا تکلیف امروز چی بود؟ ******************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

هردم به تمنای وصال تو یگانه...
ابراهیم واقعا عاشق بود... میخواست فیلم بازی کنه برای نادونها... شاید هم برای ما خوب که فکر میکنم میبینم ما هم یه وقتائی خیلی نادونیم... بخصوص وقتی عاشق میشیم... اولین ستاره که اومد گفت این خدای منه... دفعه اول که عاشق میشیم خیلی حرفا میزنیم... ابراهیم ولی فیلم بازی میکرد... ستاره که غروب کرد گفت من خدائی رو که غروب میکنه نمیخوام... بعد ماه اومد... گفت این خدای منه... ابراهیم فیلم بازی میکرد... ما ولی وقتی عاشق میشیم .....!!!! وقتی تو عشق اول شکست میخوریم بازم دنبال یکی دیگه میگردیم... ماه هم بعد از مدتی غروب کرد... ابراهیم گفت من خدائی رو که غروب کنه نمیخوام... بعد خورشید اومد... گفت این خدای منه... هم بزرگتره هم نورانی تر!!! ابراهیم فیلم بازی میکرد.. عشق خیلی قشنگه... سعی کن عاشق بشی... برات دعا میکنم توی عشقت اگه زمینی هست شکست بخوری!!! خورشید هم غروب کرد... گفت من اینا رو نمیخوام... من خدائی رو میخوام که من رو تنها نذاره... ابراهیم توی فیلمی که بازی کرد سه بار از عشق شکست خورد... فیلم ابراهیم برای نادونها بود... و برای عاشقهای نادونی مثل من و تو... کاش عاشق بشی ... اما سعی کن عاشق کسی بشی که هیچوقت تنهات نذاره... عاشقی رو تمرین کن... تمرین!! مطمئن باش که عشق بازی با اون معشوق (میدونی کیه) خیلی قشنگه!! *********************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

|