|
وقتی که چشمام روی هم بسته میشه...
مرا عاشق نه حيرون آفريدند مرا عاقل نه مجنون آفريدند
وجودم گرچه خاک سر باشد بر اين تن يک دل خون آفريدند
زديده تا لب همواره خاموش رهی چون رود جيحون آفريدند
مرا در اوج محنتهای دنيا مطيع چرخ گردون آفريدند
مرا جانی خداجو، راه پيما عطا کردند و بيرون آفريدند
نماز عید فطر رو مثل پارسال توی صحن جنوبی حرم حضرت عبدالعظیم (ع) بودم... ........................... ................ ....... ... . موقع سلام سمت آقا علی ابن موسی الرضا(ع) چشمام رو بستم... گنبد طلائی آقام اومد تو نظرم... آقا جون ما رو دعوت نمیکنی؟... عیدی نمیدی؟... اشکم دراومد... آقا جون لایق زیارتت نیستم؟ ................... ........ ... .. . اینا رو گفتم که بگم تا چند ساعت دیگه با جمعی از بروبچه های وبلاگ نویس عازم مشهدیم... یاد همه دوستان هستم... اگه لایق باشم... التماس دعا.... .... ..
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

اللهم اهل الکبریاء و العظمه...
اللهم اهل الکبریاء والعظمة... و اشکی که جاری میشه و صورتت رو خیس خیس میکنه... زیر این آسمونی که از دیشب داره میباره... خدایا چه ماه مبارکی بود ... این هم از آخرش با بارونی که تا همین چند ساعت پیش میبارید.. بارونی که عین رحمتت هست... بین اینهمه آدم... اینهمه نمازگزار که همه زمزمه میکنن: و اهل الجود و الجبروت... و اهل العفو والرحمة... و اهل التقوی و المغفرة... .............. اسئلک بحق هذا الیوم... خدایا اگه من رو نبخشی... خدایا دیگه نمیدونم به چی قسمت بدم... ...................... خدایا میدونم... خوب میدونم... بازم قول میدم... ولی میدونم.. پارسال هم قول دادم... امسال هم قول میدم... ولی میدونم که بعد از یه مدتی روزمرگی های این دنیا باز قولم رو از یادم میبره... خدایا... کسی غیر از تو برام نمونده...این حرفا فقط مال خودته... توی این قنوت زیبا... بین اینهمه بنده بعد از یه ماه عبادتت... مگه ممکنه؟ .............. عیب از منه... نقص از منه... تو بزرگی .... بخشش از تو ... رحمت از تو... گذشت از تو... و من توی این روز عزیز غیر از این اشک چیز دیگه ای ندارم که بیارم... خدایا......... ............ اللهم انی اسئلک خیر ما سئلک منه عبادک الصالحون .... قسمت میدم به اونائی که دوستشون داری.. و اعوذبک فیه مما استعاذ منه عبادک الصالحون (المخلصون) .......... همین... تموم شد... تا سال بعد... باشم یا نباشم... ************************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

جانا ببین غم دوری چه ها نکرد....
سلام اومدم دیگه تموم شد... اومدم تا برای همیشه پیشت بمونم... مطمئن باش که دیگه دوران دوری ما هم به سر اومد... سالهای غم و دوری تموم شد... اومدم تا برای همیشه پیشت بمونم... خیلی سخت بود... دوری از تو یک طرف و نامردی نامردمان یک طرف... راستش رو بخواهی دیگه طاقتشون رو نداشتم... خودم از خدا خواستم... مثل تو یادته؟ تو هم از خدا خواستی... خیلی خوشحالم... وقتی یادم میاد که سالهای دوری و فراغ تموم شده تحمل رنج این لحظه های آخر برام آسون میشه... فقط یه نگرانی دارم... میدونم تو هم همون نگرانی رو داری... راستی به بچه ها سفارش کردم من رو هم شبانه دفن کنند... مثل تو نه!! نگاه نکن این زخم سر که چیزی نیست... یادته روزهای آخر صورتت رو به من هم نشون نمیدادی؟ اون شب آخر فهمیدم چرا!!! آخ اگه سفارشهای پدرت نبود برای صبر میدونستم چطور حساب اون صاحب شمشیر رو برسم... این زخم سر که چیزی نیست... ولی دیگه این تموم شد... اومدم پیشت برای همیشه... فقط نگران زینبم... امشب باید از بین اون کفنهائی که تو بهش دادی، دومی رو برای من بیرون بیاره... راستی این جوون رو میبینی بالای سرم؟ میدونی کیه؟ میبینی چطور حواسش به زینب هست؟ هرکاری میکنه تا آب به دل زینبت تکون نخوره... میخوام بهت بگم نمیخواد نگران حسین باشی... حسابی سفارشش رو به عباس کردم... بیا بریم... بیا بریم که دوران فراغ و دوری ما به پایان رسید... راستی پدرت؟ با صفوفی از فرشتگان داره به استقبال من میاد... من به خاطر تو همیشه از روش شرمنده هستم... کاش توی اون کوچه دستام بسته نبود... بیا بریم... بیا بریم... بیا که دیگه طاقت دوری رو ندارم... ...................................... .............................. .................. ..........
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

امشب شب جاری شدن اشک چو خون است...
امشب دوباره کوله بارم رو میارم در خونه ات... سرافکنده و سرشکسته... روسیاهِ روسیاه... میدونم خیلی روم زیاده... ولی نه از پرروئی نیست... خودتی که داری صدام میکنی... دعوتم میکنی... من رو هم امید به رحمت و مغفرتت هست که به جلو میکشه... میدونم که کوله بارم سنگین از گناه هست و خالی از نیکی... فقط یه چیز... فقط یه چیز هست که دلم رو بهش خوش کردم... میدونی یکی بود که عاشق تو بود... اونقدر خاطر خواه تو بود که حتی یه ثانیه از زندگیش تو رو فراموش نکرد... اونقدر عاشق و دلداده تو بود که دیگه تو دنیا کسی مثل او عاشق تو نمیشه... تو هم عاشق او بودی و هستی... اونقدر دوستش داری که قول دادی آره خودت قول دادی هرکسی که محبتش رو تو دل داشته باشه در رحمتت به روش باز باشه... امشب آخرین نمازش رو در خانه تو خوند... چه سجود عاشقانه ای بود... رو سیاه روسیاهم... گنهکار گنهکار... خجالت زده با باری از گناه... رو به سوی آستانه ات کرده ام... سرافکنده... فقط یک امید... محبتش سالهاست که تو دلم جا گرفته... اسمش که میاد اشک تو چشمام حلقه میزنه... هرکاری میکنم... خودم رو به هردری میزنم برای اسمش، برای محبتش، برای عشقش، برای یه کاسه آب که از دستش بگیرم... دارم میام سجده کنم... میدونم سجده من هزار سال دیگه هم به پای سجده هاش نمیرسه... ناله های من کجا و مناجاتهای او کجا... اشکهای من کجا و گریه های عاشقانه او کجا... شبهای احیای من کجا و شب زنده داریهای او کجا... ولی میدونم که تو قول دادی و امکان نداره که قولت رو فراموش کنی... دارم میام... با یه کوله بار از گناه و سرافکندگی... .......................................... ...................... ........... .... .. ایام شهادت مولای عاشقان حضرت علی(ع) بر تمام مخلوقات عالم تسلیت باد... التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

باز دلم هوای میخونه کرده!!!
حکایت ما حکایتی است جالب و شنیدنی... حکایتی است دوست داشتنی... قصه عشق ما را هزاران سال است که مادران همراه با آهنگ لای لای خود در گوش کودکان خوانده اند ... این آتش سوزان قرنهاست که جگرهامان را سوزانده و اشک چشم هایمان تنها آرامبخش جانمان بوده است... قصه عشق ما قصه ای است شنیدنی.. و حکایت این عاشقی شیرین و خواندنی... داغ این عشق را پدر در همان بدو تولد بر قلبمان زد!! آنگاه که در گوشمان خواند : «اشهد ان علیاً ولی الله» به سوی خود میکشد ما را... که قرنهاست اسیر ولایتش شده ایم... و از دستان پرمحبتش آب حیات نوشیده ایم... حکایتیست این حکایت... گفتنی نیست... نه با زبان و نه بر کاغذ... حس شدنی است... غریب است این حس سوختن... غریب و دوست داشتنی!!! و اما قصه درد ما نیز ناگفتنی است...که دیگر جان را به لب رسانده... میسوزیم و میسازیم با آتشی از عمق جان و دردی که تمام وجودمان را تسخیر کرده است... ظاهرمان با ظاهر دیگران فرقی ندارد... میخوریم مثل همه ولی به یاد او... می خوابیم ولی به امید دیدارش در خواب... می خندیم ولی از غم دوریش تلخ... راه میرویم ولی به دنبال او.. عاشق میشویم فقط برای تمرین عاشقی... ------------------------------------ ----------------------------------- خب خدا رو شکر که این وبلاگ هم بالاخره یه سر و سامونی گرفت... خدا خیر دنیا و آخرت رو نصیب طراحش کنه... آخر و عاقبت ما رو هم ختم به خیر کنه.. متن بالا ثمره یه روزی بود که توی سرویس اداره خوابم نبرد!!! همینطوری و بدون اینکه اصلاحش کنم اینجا نوشتمش!!! همینجا میلاد با سعادت حضرت امام حسن مجتبی رو خدمت همه دوستان تبریک عرض میکنم.... ******************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (8 نظر)

نه بازی جای کار است و زمان تنگ!!!
ببینم تو آدم بشو نیستی؟  چقدر بگم دلت رو منور کن؟ چقدر بگم راه و رسم عاشقی یادت نره... چقدر بگم بندگی کن برای اون کسی که باید براش بندگی کنی... راه آدم شدن سخته ها.. وقت تنگه ها... این همه وقت تلف کردن... اینهمه درجا زدن... همه اش بازی!! تازه بعضی وقتها هم که پسرفت!!! «نه بازی جای کار است و زمان تنگ همین فردا بگوید وقت شادیست» (شعر از: ) کاش اون روز و اون لحظه زمان شادیت باشه.. کاش دلبرت اونموقع به دیدارت بیاد ... کاش اونوقت آدم شده باشی.. حواست باشه وقت تنگه...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (21 نظر)

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد...
تو عمرم تا ساعت سه و نیم نصف شب با کسی چت نکرده بودم(!!!) و البته بعد از اون هم دیگه پیش نیومد که باکسی تا سه و نیم نصف شب چت کنم!!! وبلاگ رو حتماً حتماً باید آپدیت میکردم از شبهای ماه رجب فقط دو سه شب باقی مونده بود... ولی اونقدر خسته بودم که حال آپدیت کردن نداشتم.. هرچی بهش میگفتم دختر برو بگیر بخواب میگفت خودت برو بخواب!!! اونشب از هردری حرف زدیم و کلی با هم دوست شدیم... یه دوستی که اولش از چت توی اینترنت شروع شد و فکر کنم اگه خدا بخواد همیشه پایدار باشه... الان که دارم اینا رو تایپ میکنم درست یک سال از اون شب و گفتگوی اینترنتی میگذره... سال پیش درست همچین شبی بود... خانم ناظمی الان برای من یه دوست عزیزه... از اونائی که باید قدرش رو بدونم و همیشه به خاطر داشتنش خدا رو شکر کنم...  هر کی از این دوستا نداره خدا قسمتش کنه... اینا که میگم تعارف نیست... واقعیته... گرچه میدونم من اصلا نتونستم براش اونطور که باید دوست خوبی باشم... نه من و نه خانم ناظمی حتی فکرش رو هم نمیکردیم که دست روزگار یه روز ما رو از تو دنیای اینترنت اینقدر به هم نزدیک کنه... الان روزی نزدیک به 9 ساعت ما باهم تو یه اتاق کار میکنیم... هر روز اول صبح که همدیگر رو میبینیم بعد از ادای احترام به هم، هردو با هم میگیم سلام رئیس!! یک سال گذشت... به همین راحتی و به همین سرعت... وقتی اتفاقات این یک سال رو مرور میکنم مخم سوت میکشه.... مطمئنم دیگه قسمت نمیشه تا ساعت سه و نیم نصف شب با کسی چت کنم... و این یعنی اینکه باید قدر دوست و خواهر خوب و عزیزم رو بدونم... پارسال همچین شبی باید وبلاگم رو آپدیت میکردم ولی بخاطر اون گفتگوی اینترنتی اونقدر خسته بودم که ترجیح دادم برم بخوابم... فردا صبح عنوان مطلبم رو نوشتم: «بین همه سرویسهای اینترنت عشق است چت!!!» امروز خیلی روز خوبی بود.. هردو یادمون بود.... 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (25 نظر)

فاش میگویم که دل آشفته یک موی توست...
سلام سلامی چو بوی خوش نیلوفر سلام بر تو ای فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سلام بر تو ای فرزند شیر خدا (علیه السلام) سلام بر تو ای فرزند فاطمه زهرا(سلام الله علیها) سلام بر تو ای سلطان عشق سلام بر تو که عشقت در وجودم جای گرفته است و ذره ذره هستی ام هر صبح و شام نوای عشق تو را زمزمه میکند.. یادت همان است که جان را به وجد می آورد و نامت همان است که اشک را جاری میسازد... دل به یاد تو ای سلطان عشق و یاد آن علمدار سپاهت چه عاشقانه میتپد... چه بگویم که قلم عاجز است... و عشق بازی همان بهتر که در نهانخانه جان باشد... ................. ................................. نمی دونم چی باید بگم و بنویسم... اونقدر هیجان دارم و خوشحالم که نمیدونم چطور پشت این میز نشستم و دارم این کلمات رو تایپ میکنم... وقتی به یاد این میافتم که ما مسلمونیم... وقتی میبینم که بین هفتاد فرقه ما شیعه هستیم... وقتی میبینم که امشب خداوند به برکت قدوم مولود خانه مولا فطرس رو میبخشه... دوتا برادر یکی سلطان عشق و یکی علمدار عشق... و امامی که زینت روی عابدان است... خدایا به برکت این روزهای با برکت همه گناهان و خلافکاریهامون رو ببخش... خدایا ما رو از اون شیعیان و منتظران واقعی آقامون امام زمان قرار بده... خدایا ما خودمون خوب میدونیم که اونطوری که باید باشیم نیستیم خودت ما رو هدایت کن... فقط بخاطر این محبت اهل بیت که تو دلهامون قرار دادی... خدایا تو اگه ما رو دوست نداشتی که ما رو اینطور عاشق نمیکردی... این شور و شوق رو نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) در دل ما قرار نمیدادی... خدایا.... مناجات شعبانیه رو از دست ندید... *************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

که با ما هرچه کرد آن آشنا کرد!!!
میبینی؟ روزهای خدا رو میبینی؟ یکی از یکی قشنگتر و زیباتر حتی تو سختی ها!! امروز رو نگاه کردی؟ تکلیفت چی بود؟ انجام دادی؟ تکلیف رو درست انجام دادی یا خدای نکرده... تا حالا شده خوب به روزهای زندگیت دقیق بشی و بهشون فکر کنی؟ تا حالا شده از امروزت یکی یکی روزها رو بری عقب تا برسی به اون روزی که امروزت رو رقم زده؟ تا حالا امتحان کردی ببینی به کجا میرسی؟ گرچه روزهای زندگی همشون به هم وابستگی دارند ولی مقاطعی از زندگی هست که از یه جا شروع میشه... از یه اتفاق ساده... گرچه شالوده همون اتفاق ساده هم از قبل بنا شده... امیدوارم هیچ مومنی پیدا نشه که در این عقب رفتن روزها خدای نکرده به جائی برسه که عرق شرم روی پیشونیش بشینه و سرش رو از خجالت پائین بندازه!! امیدوارم همه برسیم به صبح یه روز قشنگ... صبح روز اول فصل عاشقی... همون صبحی که امروز ما رو ساخته... قبل از اون شرایط فرق میکرد... خب تکلیف تو هم فرق میکرد... شاید مثلا سرت خلوت بود و وقتت آزادتر... پس شاید تکلیفت این بوده که بری دنبال علم و مطالعه کتابهای مختلف... دنبال عبادت و راز و نیاز... اما یه روز قراره که این دوره تموم بشه... من اسمش رو گذاشتم صبح روز اول فصل عاشقی!! از حالا به بعد درسهای تئوری تموم میشه... باید بری توی میدون عمل...باید در عمل نشون بدی که عاشقی..... حتی اگه صبح تا شب و شب تا صبحت رو پای کامپیوتر و توی اینترنت بگذرونی... شاید بخوای حسرت اون روزهای گذشته رو بخوری... شاید بخوای از این روزگار خسته بشی... اما باید باور داشته باشی که امروز هرجا که هستی و به هرکاری که مشغولی خواست یکی دیگه است... تو فقط باید تکلیفت رو درست انجام بدی... میدونم... حسرت میخوری که دیروز عباداتت بیشتر بود... مطالعه ات بیشتر بود... اما اگه خوب نگاه کنی مبینی که عمل به تکلیفِ امروز، بزرگترین عبادت هست... یادت باشه پاهات اگه نیرو دارند و دستات اگه قدرت کار دارند این نیرو و حرکت از تو نیست...امکاناتی در اختیارت هست حتی این کامپیوتر نعمت یکی دیگه است... یکی دیگه داره تأمینش میکنه... تو فقط باید از این امکانات و نیروی عقل و اراده استفاده کنی و تکلیف امروزت رو به بهترین نحو انجام بدی... یادت باشه ما اینجا اومدیم تا به کمال برسیم... و راه کمال یه راه پر پیچ و خمه... مثل مسیر یه رودخونه تا وقتی برسه به دریا... اونجائی که فنا میشه و وجودش با وجود فناناپذیر دریا یکی میشه... هیچ دلیل نداره موقعیت امروز و دیروز یکی باشه... تو هم باید مثل رود از کوههای بلند غرور پائین بیائی و مسیرهای پر پیچ و خم دشتهای وسیع و گسترده خشوع رو طی کنی و در لحظه ای فنا بشی و به وجود پرعظمت دریا پیوند بخوری... و برای رسیدن به اون لحظه امروز خیلی مهمه... باید تکلیف امروز رو به بهترین شکل ممکن انجام بدی... حالا تکلیف امروز چی بود؟ ******************************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

هردم به تمنای وصال تو یگانه...
ابراهیم واقعا عاشق بود... میخواست فیلم بازی کنه برای نادونها... شاید هم برای ما خوب که فکر میکنم میبینم ما هم یه وقتائی خیلی نادونیم... بخصوص وقتی عاشق میشیم... اولین ستاره که اومد گفت این خدای منه... دفعه اول که عاشق میشیم خیلی حرفا میزنیم... ابراهیم ولی فیلم بازی میکرد... ستاره که غروب کرد گفت من خدائی رو که غروب میکنه نمیخوام... بعد ماه اومد... گفت این خدای منه... ابراهیم فیلم بازی میکرد... ما ولی وقتی عاشق میشیم .....!!!! وقتی تو عشق اول شکست میخوریم بازم دنبال یکی دیگه میگردیم... ماه هم بعد از مدتی غروب کرد... ابراهیم گفت من خدائی رو که غروب کنه نمیخوام... بعد خورشید اومد... گفت این خدای منه... هم بزرگتره هم نورانی تر!!! ابراهیم فیلم بازی میکرد.. عشق خیلی قشنگه... سعی کن عاشق بشی... برات دعا میکنم توی عشقت اگه زمینی هست شکست بخوری!!! خورشید هم غروب کرد... گفت من اینا رو نمیخوام... من خدائی رو میخوام که من رو تنها نذاره... ابراهیم توی فیلمی که بازی کرد سه بار از عشق شکست خورد... فیلم ابراهیم برای نادونها بود... و برای عاشقهای نادونی مثل من و تو... کاش عاشق بشی ... اما سعی کن عاشق کسی بشی که هیچوقت تنهات نذاره... عاشقی رو تمرین کن... تمرین!! مطمئن باش که عشق بازی با اون معشوق (میدونی کیه) خیلی قشنگه!! *********************** التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

آی آدما ارباب ما بنده نوازی میکنه // یه عمریه نام علی با دلا بازی میکنه
سلام یه عالمه تبریک ..... عید همه بچه شیعه ها مبارک باشه... همه اونائی که عشق مولا وجودشون رو تسخیر کرده... خیلی وقته که اینجا ننوشتم دیر شده میدونم ولی چه کار کنم؟ قهر کرده باهام کی؟ معلومه دیگه دلم ! قلمم! خودم! از شما چه پنهون دیروز داشتم آرشیو ماه رجب یه وبلاگی رو میخوندم کلی به نویسنده اون متنها حسودیم شد خوش به حالش با اون قلمش که اونقدر دلنشین مینویسه خیلی دلم میخواست اون آدم رو یه بار ببینمش ازش بپرسم تو چطوری مینویسی؟ چی زمزمه میکنی با قلمت که اینطور گیرا و جذاب مینویسه؟ چرا من نمیتونم؟ چرا هرچی تو گوش این قلم میخونم حالیش نمیشه؟ چرا باهام لجبازی میکنه؟ خوش به حال نویسنده اون وبلاگ کاش میتونستم برم و دستش رو ببوسم کاش یه بار میدیدمش خیلی دوست دارم بدونم نویسنده اون متنها و نوشته ها همونی که خدا بهش توفیق داده هرشب ماه رجب رو بنویسه کی بوده و چطور تونسته اونقدر قشنگ با قلمش دوست باشه ... چرا من با قلمم قهر شدم؟ کلمات لجوج و سرسخت نگاهم میکنند.... و من عاجز از به زنجیر کشیدنشان.... ........................... ............. .... در میخانه ها را باز کردند ملائک تا زمین پرواز کردند تمام می پرستان باده بردست به نام ساقی عشق آغاز کردند .................. .......... .... میدونم خوب میدونم که عوض شدم خیلی چیزا در اطرافم تغییر کرده موقعیتها، آدمها... خیلی چیزا اون چیزی که هنوز در من ثابت مونده عشقه... عشق به یه نام که تا میشنوم دلم میلرزه و اشکم جاری میشه عشق به آقام به مولام عشق به ساقی... عشق .... اون چیزی که هنوز در من وجود داره و هنوز آتشش وجودم رو شعله ور میکنه عشق به آقام امیرالمومنین و ائمه اطهاره... همون چیزی که سرمایه کردم خیلی سعی میکنم اینو از دست ندم... ************************ التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

...................
شروع کردند!! حسینه رو رنگ و روئی دادند.... پرچمهای رنگی «یا مهدی» رو آوردند... چند تا چراغ رنگی هم توش روشن کردند... یادم نبود... پشت بلند گو گفتند کاش یکی از این چراغها امشب توی قبرستان بقیع روشن بود.... همه دلها شکست .... کنار بقیع...کربلا... نجف....  خدایا دوباره ماه رجب رسید!! یادش بخیر پارسال... امسال نمیتونم مثل پارسال هرشب آپدیت کنم و بشم روزشمار رجب!! اصلاً وبلاگ چیه... خوش به حال اونائی که ساعت به ساعت روحشون توی این ماه آپدیت میشه... خوش به حال اونائی که معرفتشون اونقدر هست که ماه رمضونشون از امروز شروع میشه... خوش به حال اونائی که... ماه رجب که میشه دلهای دوباره نوبت عشق بازی میشه... دیشب دوباره منادی ندا کرد : «این الرجبیون؟؟» خوش به حال اونائی که شنیدند و پاسخ گفتند!! تشنه ایم... همه .... خدا کنه از دست ندیم این نوشیدنی گوارای سفید تر از شیر و شیرین تر از عسل رو... نماز و روزه هاتون قبول التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (18 نظر)

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد!! چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد!!
جمعیت خیلی زیاد بود!! تا چشم کار میکرد آدمهائی رو میدیدی که با شوقی وصف ناشدنی صف کشیده بودند همه منتظر بودند... همه اونقدر خوشحال و هیجان زده بودند که حال خودشون رو نمی فهمیدند... خیلی ها گریه میکردند... خیلی ها یه عکس به دست داشتند و به دنبال گمشده شون میگشتند... بچه های کوچکی رو میتونستی بین جمعیت ببینی که عکسی رو به دست گرفته بودند همینطوری تو جمعیت راه میرفتند... اینهمه هیجان اینهمه شوق اینهمه عشق برای چی بود؟ برای استقبال از کی بود؟ یعنی دوران فراق دیگه به پایان میرسید؟ ............................ ................ ......... .... .. . شوقی وصف ناشدنی وجودشون رو پر کرده بود... باورشون نمیشد که سالهای دوری داره تموم مشه... سعی میکردند تو وقت باقی مونده یه بار دیگه به در و دیوارهای سالن نگاه کنند و خاطرات گذشته رو برا خودشون مرور کنند... خیلی ها بهترین سالهای جوونی شون رو توی این سالن ها و روی این پتوها!! و در کنار این در و دیوارها سپری کرده بودند... سالها آرزوی رهائی از اینجا رو داشتند و حالا که میخواستند رها بشن داشتند یه بار دیگه خاطرات رو مرور میکردند... یاد بچه ها بخیر... کاش بودند و امروز رو میدیدند... وصیتها رو به یاد می آوردند... خیلی هاشون باید برای خانواده دوستانشون خبر میبرند... چه کار سختی... خدایا مثل همیشه یاریشون کن.... ............................ ................ ......... .... .. . داشت نگاه میکرد... خیلی واضح بود... تا آزادی فقط یه کم دیگه فاصله داشت... دوستان آزاد شده خودش رو میدید که چطور سر برخاک گذاشته بودند... ولی یه چیزی باعث میشد که اینطرف بمونه... یه عقده توی گلوش گیر کرده بود و داشت خفه اش میکرد... به دوستانش گفت میخواد چه کار کنه... همه سعی کردند منعش کنند ولی اون نمیتونست... دوستاش گفتن لااقل بذار بریم اونطرف بعد هرچی دلت میخواد بهشون بگو ... اونجا دیگه دستشون بهت نیمرسه... ولی او جواب داد: من اگه مرد باشم توی خاک خودشون جوابشون رو میدم... برگشت... به سمت سرهنگی که روزی در مقابل او به امام و رهبرش توهین کرده بود.. جواب جانانه ای بهش داد و خیالش راحت شد. دیگه اون عقده گلوش رو فشار نمیداد... دوستانش اینطرف مرز میدیدند که رفیقشون دوباره داره برمیگرده ... با لبخندی که تا به حال روی لبش ندیده بودند... چند سال بعد جنازه اش برگشت... ............................ ................ ......... .... .. . بین جمعیت میگشت... فقط یه عکس توی دستش بود...سرش پائین بود و به جستجوی دخترکی میگشت که شبیه عکس باشد... بین جمعیت میگشت... فقط یه عکس توی دستش بود... سرش بالا بود و به دنبال مردی میگشت که شبیه عکس باشد.... همدیگر رو از روی عکس شناخته بودند و در آغوش گرفته بودند.. برای نخستین بار... ............................ ................ ......... .... .. . با هزار التماس راضیشون کرده بود که بی سرو صدا بره خونه شون.... خواسته بود خبر رسیدنش رو به کسی نگن.. میدونست که خانواده حتماً خبر دارند... هنوز کله شق بود... دوست داشت تنهائی بره و از دیدن کوچه ها و خیابونهای محله لذت ببره... رفته بود بستنی بخوره !! بعد حس امر به معروفش گل کرده بود. به فروشنده گفته بود آقا چرا گرانفروشی؟ بستنی دوتومن رو میدی 50 تومن!! و با نگاه متعجب فروشنده مواجه شده بود... تازه یادش اومده بود آخرین باری که بستنی خورده سال 59 بوده... ............................ ................ ......... .... .. . وقتی برگشت خواهرش منتظرش بود... دوید جلو !! داداش الهی قربونت برم... گفت آبجی خانم بازم میگی الهی بری و برنگردی؟ خواهر سرش رو از خجالت پائین انداخت... روز آخر باهم جرو بحث کرده بودند... مثل همه خواهر و برادرها وقتی پاش رو از در گذاشته بود بیرون خواهرش به شوخی گفته بود: الهی بری و برنگردی!! رفته بود و شش سال اسیر عراقی ها شده بود!!! ............................ ................ ......... .... .. . ماه مهر بود!! هنوز شوق و هیجان بازگشت آزاده ها در فضا پراکنده بود... سال سوم راهنمائی بود... معلم انشاء سر کلاس دنبال موضوع میگشت... بعد از یه مدتی فکر پای تخته نوشت: موضوع انشاء: بازگشت آزادگان به میهن اسلامی هفته بعد یکی از شاگردان کلاس با ذوق و شوق انشاء خودش رو میخوند... معلم مثل همیشه چاره ای نداشته جز اینکه بهش نمره بیست بده.... ............................ ................ ......... .... .. . اینها یه سری خاطراتی بود که از اینور و اونور شنیده بودم و یکی دوتاش هم در دوستان و آشنایان نزدیک اتفاق افتاده بود... به هرحال 26 مرداد ماه برای ما از اون روزهای تاریخی هست که نمیتونیم از کنارش همینطوری بگذریم... یاد آزاده گرانقدر مرحوم حاج آقا ابوترابی هم گرامی باد.. این آخری خودم بودم...  التماس دعا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (7 نظر)

مهمونی!!
مهمونی رفتن چیز خوبیه! آدم وقتی میره مهمونی یه جورائی انگار احساس میکنه از خیلی چیزا رها شده... دیدارها که تازه میشه آدم دلش هم باز میشه... دلت که باز میشه بخوای نخوای مهربونتر میشی... بوسه ای که برلبها میشینه عشق و محبت رو تو دلها زیاد میکنه... خلاصه مهونی رفتن و مهمون داشتن خیلی خوبه... اونم برای ما ایرانیها که هم ذاتاً مهمان نواز و مهمان دوست هستیم هم در فرهنگ اسلامی مون کلی این عادت خوب سفارش شده.. اما این وسط سلیقه ها هم یه کم متفاوته: بعضی ها بیشتر دوست دارند مهمونی برن! بعضی ها برعکس، راحتتر هستن که مهمون داشته باشن تا برن مهمونی! برای بعضی ها هم فرقی نداره هر دو حالت رو دوست دارند.. بعضی ها هم متاسفانه اهل هیچکدومش نیستند!! یعنی رفت آمدی ندارند... نه میرن نه میان... خب حتماً اینطوری راحتن دیگه... اینم یه مدلشه!! از موارد بالا غیر از اون آخری همشون یه جورائی خوبن... گرچه باید یادمون باشه که میانه روی همه جا باید رعایت بشه... ولی میخوام بگم غیر از همه این حالتهای مهمونی رفتن و مهمون داشتن، یه حالت دیگه هم هست که از همه اینائی که گفتم هم عجیبتره! هم قشنگتره! هم دلانگیزتر! این که توی خونه خودت، نه اصلا توی اتاق خودت!! بشینی بعد بهت بگن شما به یه مهمونی دعوت شدی!! نیاز نیست بلند بشی از خونه بزنی بیرون! حتی از اتاقت حتی از سرجات نیاز نیست که بلند بشی!! همونجا دعوتت میکنن به مهمونی! میزبان خودش میاد خونه تو و از تو همونجا پذیرائی میکنه!! شما فقط باید یه کار انجام بدی یه زحمت کوچیک به خودت بدی باید در خونه رو باز کنی تا میزبان بتونه بیاد تو!! همین وقتی اومد دیگه همه چیز تمومه یکی دو دفعه که بیاد اونوقته که دیگه دلت براش تنگ میشه همش دنبالش میگردی... دیگه همش دلت از این مهمونی ها میخواد... کار سختی نیست!! باور کن... باز کردن درو میگم اگه بدونی میزبان چطور مشتاقانه پشت در منتظره تا تو در رو باز کنی!! اگه بدونی چقدر دوست داره بیاد و ازت پذیرائی کنه.. هیچ کاری نداره نگاه کن اونطرف سر طاقچه یه کتاب هست!! میشناسیش؟ نکنه دیر به دیر بری سراغش که غبار روش رو بگیره ها؟ اون کتاب رو که باز کنی صدای میزبان رو میشنوی که داره میاد تو... این کتاب انگار یه پنجره است !! بازش که کنی صدای میزبانت رو میشنوی داره باهات حرف میزنه... !! بذار بیاد تو...
....................................... به نظرم حسین پناهی ارزش این رو داشت که امشب درگذشتش رو به همه دوستان و ایرانیان تسلیت بگم. بازیهای زیبا و دلنشینش رو هیچوقت فراموش نخواهیم کرد. شادی روحش صلوات
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (17 نظر)

دلم پر از تاب و تبه...من شب قدرم امشبه!!!
سلام !!!صدای ما را از دلنوا داتکام میشنوید راستش از بس که این پرشین بلاگ من رو اذیت کرد تصمیم گرفتم که یه خونه کوچولو برای خودم (یعنی برای «دل منور کن!» ) تهیه کنم برای همین دلنوا داتکام رو ثبت کردم و تمام تلاش خودم رو هم کردم که با وجود مشغله کاری خیلی زیاد اینجا رو امشب یعنی شب میلاد خانم حضرت زهرا (سلام الله علیها ) افتتاح کنم ... دیگه به بزرگی خودتون ببخشید آخه آدم توی خونه جدید که میاد تا چند وقت گیجه و نمیدونه وسایلش کجاست امشب فقط اومدم تبریک بگم و اینجا رو افتتاح کنم ولی راستش خواستم یه شعر هم بذارم که متاسفانه پیداش نکردم ببخشید دیگه خودتون از خودتون پذیرائی کنید... چون من الان خیلی گرفتارم... سرفرصت انشاءالله خدمت میرسم !!!راستی چشم روشنی یادتون نره فعلا با اجازه 
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (21 نظر)

|