ویرانه
شاید من قرار است برای همیشه فراموشت کنم که فقط خودت را برایم میخواهی
شاید تو میدانی که همه قول و قرارهایمان را برهم خواهم زد
شاید این عشق را فراموش کنم، نمیدانم!
ویران شده است... ویرانگیاش را میبینم
در خرابهای نشسته ام و تو را آرزو میکنم
در این هوای سرد نگاهم دار و با وجودت براین جان خسته گرما ببخش
نگاهم دار از هیاهوی سرد بادهای هراسناک زمانه
نگاهم دار از این ترس بی تو بودن که بر جان میافتد
میان این خرابه نگاهم دار
که اگر تو باشی کنج آنرا به هزاران قصر نخواهم داد
نگاهم دار...
سهشنبه 21شهریور 1388
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)
خانه بردوش
یادت هست؟
از همانروز که رو در روی هم ایستادیم و به هم قول دادیم
که هیچ کس دیگری را فراموش نکند ...
از همان روز است که دیگر روی قرار را ندیدهام و نخواهم دید
که تمام آرامش توئی و آنچه به عنوان آرامش شناختهام آنی نیست که در کنار تو و در آغوش تو داشتم
از همان روز است که کولهباری از بدیها و بیوفائیها و بدقولیهایم را بردوش گرفتهام
و کو به کو گشتهام تا بلکه بیشتر بوی تو را حس کنم
امروز من در فراق تو چون دیوانهای میمانم که مردم از او گریزانند
و او گریان از این بیچارگی خود التماس میکند و همزبانی میطلبد
غافل از آنکه درد او را درمانی نیست جز وصال دوباره تو
امروز من شرمگینتر از همیشه، بیچارهتر از همیشه، گریانتر از همیشه آغوش تو را آرزو میکنم
میدانم
تو هیچگاه زیر قولت نزدی، هیچگاه
من ولی... شرمسارم
یکشنبه 5 مهر 1388
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)
گنجشک
ساده میگویم
خیلی بد است ، خیلی سخت است
خیلی دردناک است این لحظه های بی تو بودن
که هیچ چیز و هیچ کس جای تو را پر نمیکند
و من چه بیفایده مانند گنجشکی که در اتاقی شیشهای اسیر شده است
خود را بر در و دیوار میکوبم که شاید نجات یابم از این زندان لعنتی
اما افسوس...
مثل جان کندن میماند حتی نفس کشیدن این لحظهها
همه حرفها را طعنه میشنوی و همه نگاهها را معنیدار
خیلی بد است این لحظههای بی تو بودن که گاهی حس میکنم مرا
به خاطر گم کردنت طعنه میزنند
کاش راضی نمیشدی به اینهمه بال و پرزدنهای بیفایده!!!
میدانم من آخرش هم نمیتوانم در این اتاق شیشهای راه خروج را بیابم
بیشتر از این تاب نیاور این سر بر دیوار کوبیدنهایم را
دستت را بیاور و خود نجاتم بده
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)
مرا رها نکن ای تمام هستی من...
آرام شدهام!
آرام شدهام، میدانم
گاه خودم را نکوهش میکنم که کجاست آن آتش درون
کجاست آن عشق پاک، کجاست آن دیوانگی های دیرین
کجاست آن اشکهای گرم عاشقی
کجاست آن فریادها، کجاست آن شبهای دربدریام میان کوچههای تاریک شهر
کجاست آن التماسها بر در میخانه؟
به امید یک لحظه بر آستانه در ظاهر شدنت؟
کجاست سر کوبیدن هایم بر دیوار؟ کجاست تمام آن روزهای خوش
آن سوختنهای دیرین
کجاست من؟ کجایم من؟
آرام شدهام، میدانم
اما فقط آرام شدهام هنوز خاموش نشدهام
هنوز هم آتش هستم، امروز اما آتشی به زیر خاکستر
گداخته است جان را عشقت
فریادهای من هنوز خاموش نشده است
هنوز با یک گوشه چشم تو سراپا آتش میشوم بسان دیروز
هنوز یک گذر هرچند کوتاه تو از کوچه این دل دیوانه
مرا چنان به جنون میکشد
هنوز نسیمی که بوی تو را بر مشامم میرساند مرا مست میکند و اشکهایم را جاری
من همیشه یک چیز را به حقیقت طلب کرده ام
من این آتش را تا همیشه میخواهم
حتی بعد از وصالت
دریغ مدار این عاشق دیوانه را
دریغ مدار
من هنوز تو را میخواهم
دریغ مدار ... دریغ مدار
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (15 نظر)
شرح در متن
این نوشته را در شرایط زیر مینویسم:
عقب اتوبوس نشسته ام (جای خواب راننده !!!)
چون اتوبوس دیگری نبود مجبور بودم سوار شوم
راننده چراغ ها را خاموش کرده تا همه لالا کنند
و من با نور چراغ های جاده مینویسم
برای هر کلمه باید صبر کنم تا نور چراغی یک لحظه روشن کند ومن کلمه را بنویسم
کفش هایم را درآورده ام و چهارزانو خم شده ام به سمت پنجره
موبایل هم ندارم نمیدانم کجا جایش گذاشته ام!!!
اگر امشب در این جاده بلایی به سرم بیاید معلوم نیست خانواده چگونه باید خبردار شوند
(بعد از نوشتن این جمله تصمیم گرفتم شماره تلفن منزل را در ابتدای همان دفترچه که یادداشت میکردم بنویسم)
مینویسم چون مرهمی برای زخمهای درون یافتهام
مدتی است که این جاده مونسی شده برای من!! نمیدانم میتوانم همیشه هنگام گذشتن از آن بنویسم یا نه
اینها مهم نیست آنچه مرا وادار به نوشتن این چند سطر کرد این یک جمله است:
«من خدا را بخاطر آنچه امروز در زندگی خویش دارم شاکرم»
پنجشنبه 1 مرداد 1388 – ساعت 21:10
قم - تهران
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (2 نظر)
الماس
ای خورشید بیهمتای آفرینش
و ای آفتاب زیبای مهربانی
و ای رسول رحمت و عشق
میخوانمت از عمق جان
و با صدایی ناشنیده از زبان
میخوانمت بسان نیازمندترینی
بردرگاه پادشاهی کریم و بنده نواز
و بر دستانم قطره قطره الماس
که از پس عبوری دردناک
از کورههای رویاهای درون
به بیرون چکیدهاند
کم است اینها، میدانم!
اما همینها را پذیرا باش
ای آفتاب یکتای آفرینش
بر این دل تاریک بتاب
28 تیر 1388 – مصادف با شب مبعث رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم
قم - تهران
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)
خواب
خواب دیدم که عاشقانه ای برایت می سرایم
و اشکهایم قطره قطره وصالت را التماس می کنند
خواب دیدم جا مانده شدم از کاروانی و آتش حسرت و آه جانم را ذره ذره آب میکند
و آن قطره قطره از چشمهایم می چکد...
خواب دیدم که تا وصالت قدمی فاصله داشته ام و جا مانده ام ...
خواب دیدم که باز امتحان پس میدهم...
و سنگ وجودم در کوه آتش عشقت میسوزد و جلا میگیرد
خواب دیدم ناله سر داده ام از عشقی پاک که در جانم نشانده ای ...
خواب دیدم که پیمانه را تا به آخر سر کشیده ام و مستانه پیمانه ای دیگر تمنا
میکنم...
خواب دیدم و خواب زیبایی بود... سوختن زیبایی بود... ناله ها و اشکهای زیبایی بود
فریادهای عاشقانه ای بود... سوز و آه دلپذیری بود... خواب دیدم و خواب زیبایی بود
و زیباتر از همه خیسی صورت بود آنگاه که بیدار شدم....
16آذر
-1387
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)
بوسه
عاشقانه ترین سلامهایم نثار تو باد که نسیم وصل دوباره ات در کوچه پس کوچه های دلم
وزیدن گرفته است
حس عجیبی است. شادی آمیخته با شرم که همراه با همان سوال همیشگی در ذهن ایجاد
میشود.
میشود آیا که عواقب امورمان ختم به خیر شود؟ آن خیر که تو میدانی چیست در دلم ...
این روزها دوباره یاد آن لحظه وصال در دلم زنده میشود
و گاه در خواب هم خود را در کنارت میبینم و مدام حس آن بوسه است که دوباره تکرار
میشود.
یادم هست که همینجا آرزو کرده بودم محبت غیر از تو را به دور بریزم و امروز..
از تو ممنونم که جز محبت تو در دلم چیز دیگری باقی نمانده ...
از خدا خواسته ام که این آتش را همچنان فزونی بخشد و از تو میخواهم مرا با تمام بدی
هایم و کاهلی هایم بپذیری و رد نکنی
لحظه ها را میشمارم تا آن لحظه رویایی...
عاشقانه ترین سلامهایم نثار تو باد که بار دیگر مرا لایق بوسه ای کرده ای...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)
گوهر
به تو می اندیشم ....
اندیشیدنی فیلسوفانه ... به آنچه از آغاز افکارم را به خود مشغول ساخته بود
که تو کجایی؟ با کدام چشم میتوان نگاهت کرد ؟
و با کدام گوش می توان صدای حمد و تسبیح به ظاهر خاموشان هستی را شنید؟
به تو می اندیشم...
به هر قدم و هر لحظه و هر نگاه و هر سخن و هر پاسخ ... وبه آنچه به ناچار رخ میدهد
....
چگونه میتوان تو را ندید؟ و چگونه می توان در هجوم همه آنچه جلوه گرت هستند تو را
در تمام ابعاد نگریست؟
در این بی نظمی پر از نظم ... در این هیاهوی پر از سکوت... چگونه صدایت زنم؟
صدا نه که شنیدنی در کار نیست آنگاه که من و تو هر لحظه در برابر هم ایستاده ایم...
تنها شهادت است که بکار می آید ... تو بر من شاهدی و من بر تو
من شاهدم بر تو
آمده ام تا از دستت پیاله ای برگیرم در این سرای سراسر راز
آآآآآآآآآآآآآآآه که احساس میکنم مستم میکنی ... این همان است
همان گوهر است که از تو خواسته بودم.......
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (9 نظر)
شراب
این روزهای من روزهای عجیبیست..
تمام سکوت این روزهایم با تو پر می شود
تو را نزدیکتر در خود و خود را در کنار تو احساس میکنم
آنچنان که آهسته آهسته بیشتر لحظه هایم رنگ و بوی تو میگیرد...
گرچه تو برایم همیشه بوده ای ولی آنچه این روزهایم را متفاوت ساخته ، احساس جدیدی است که در کنار تو تجربه میکنم
طعم شرابی که این روزها از دست تو می نوشم با پیش از این فرق کرده است!
تلخی عجیبی که تا به حال آنرا نچشیده بودم...
گوئی که عمرش نه هفت سال و هفتاد سال و هفتصد سال... که من فکر میکنم تا هفت هزار سال...
اما اعتراف میکنم که مستی حاصل از آن به طعم تلخش می ارزد...
احساسی مرموز و رویایی که نخست مرا در عمق جان فرو میبرد و آنگاه پس از گذشتن از هزار توی ناشناخته ذهن، مرا به قله ای می رساند که از آنجا گوئی تمام آنچه در تصورم می گنجد در زیر پاهایم قرار میگیرد و من چون فرمانروایی با شکوه و عظمت دستانم را از دو سوی خویش باز میکنم و با تمام وجود بر تمام موجودات آن درود و سلام می گویم.
این روزهای من عجیب روزهایی است...حس عجیبی را تجربه میکنم که پیش از این حس نکرده بودم. و این را فقط مدیون تو هستم که این روزها پنجره های جدیدی از معنویت را برویم میگشایی
همچون گذشته از تو میخواهم
عاجزانه میخواهم و میخوانمت با تمام جسم و روح و جانم
که رهایم نکنی
و این کودک نو پا را همیشه در راه وصالت مدد نمایی
آمین
22 خرداد 1387
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)
زمزم
من هنوز در قربانگاه مانده ام...
اشکهای من جاریست بر مظلومیت قربانیان ...
قربانیانی که کسی در تاریخ چون آنها ندیده است...
.....
...
زیر آفتاب سوزان ، کودکی از تشنگی فریاد میزند و پای بر زمین میکوبد...
مادرش آشفته و بیمناک از بهر جان کودک، سعی صفا و مروه میکند...
صدای گریه کودک را عرشیان تاب نمی آورند...
گویی همه دست به دعا برداشته اند و تقدیر این مادر و کودک چنین رقم میخورد
چشمه ای از زیر پای کودک شروع به جوشیدن میکند که نه تنها مادر و فرزندش را
سیراب میگرداند که برای رفع عطش تمام مردمان عالم نیز کافیست!!!
....
ماه دیگر همین روزها
کودکی....
کودکی که در کنار دریا، از فرط تشنگی به تلذی افتاده است
بر فراز دستان پدر، از خون خویش سیراب میشود...
.....
من هنوز در قربانگاه مانده ام....
اشکهای من جاریست برمظلومیت قربانیان...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (10 نظر)
قربانگاه
لبیک
اللهم لبیک
لبیک لا شریک لک
لبیک
...........
و تو به حقیقت
دعوت حق را لبیک گفته ای
لبیکی که کسی چون
تو در تاریخ نگفته است حتی ابراهیم!
و از اینروست که
تو قربانگاه ابراهیم را رها میکنی و به قربانگاهی بس عظیم تر و باشکوه تر میروی
...
آری تو دعوت حق را
لبیک می گویی
تو علی اکبر را،
علی اصغر را، قاسم را، عون و جعفر را، عباس را، و خود را
به قربانگاهی دیگر
میبری ، قربانگاهی که از برای کسی غیر از تو آماده نگشته...
و اینچنین از
پروردگار خویش میخواهی که حجت را قبول نماید...
آری تو دعوت حق را
لبیک میگویی
لبیک اللهم لبیک..
«
وَعَلائِقِ
مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى وَخُرْقِ
و رشته هاى ديد نور چشمانم و خطوط
صفحه پيشانيم
مَسارِبِ نَفْسى
وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى
و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى
نرمه بينيم و راههاى پرده
گوشم
وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ
شَفَتاىَ وَحَرَكاتِ لَفْظِ
لِسانى وَمَغْرَزِ
و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار
گـيـرد بـر آن دو لبـم و حـركـتـهـاى
تـلفظ زبانم و محل پيوست كام
حَنَكِ فَمى وَفَكّى وَمَنابِتِ
اَضْراسى
وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى
( فـك بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـيـرون آمـدن
دنـدانـهـايـم و محل
چشيدن خوراك و
آشاميدنيهايم
وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ
فارِغِ
حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ
و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق )
متصل به رگهاى گردنم و آنچه در
برگرفته آن را
صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى
وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى
وَاءَفْلاذِ حَواشى
قفسه سينه ام و رشته هاى رگ قلبم و
شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و
كنار
كَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ
اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى
وَقَبضُ
جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى
دنده هايم و سربندهاى استخوانهايم و
انقباض
عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى
وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى
وَبَشَرى
عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و
گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره
پوستم
وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى
وَعُرُوقى وَجَميعُِ
جَوارِحى وَمَا ...
و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينه ا ... »
این است آنچه به
قربانگاه میبری...
قربانگاه کربلا،
حسین جان در انتظار توست...
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)
یه گوشه چشم تو بسه...
ساعت نزدیک هفت صبح ، توی اتوبوس به سمت راه آهن و کنار پنجره
یک
صبح مه گرفته - 17 آذر
صدای آب
خیابانهای خیس
مردم جمع شده در خود برای تحمل راحت تر سرما..
عاشورا را خوانده ام
چیزی میخواهم ، زمزمه ای ، برای گذران لحظه ها ...
هرجا که بروم برای شیطنت بازی و تجربه های جدید ، آخرش بر در یک خانه باز خواهم گشت
تا
به حال که چنین بوده
و
بزرگترین خواسته من از درگاه خداوند نیز همین است که هیچ گاه از در این خانه رانده
نگردم...
در
وجودم نوای حزن انگیزی میخوانم با همان آهنگ حزن انگیز سید ذاکر
«یا
حسین غریب مادر
تویی
ارباب دل من
یه
گوشه چشم تو بسه
برا
حل مشکل من...
اونی
که خسته و تنهاست
دیگه
از همه بریده
اونی
که واسه یه بارم
هنوز
آقاشو ندیده....»
دلم
چه میخواهد؟
این
که در بکوبم بر در این خانه و از پشت صدای باز شدن در را بشنوم
و
شاید همان لحظه که صاحبخانه در آستانه در ظاهر میشود و من سیمای آسمانیش را نظاره
میکنم لحظه آخر من باشد...
در
دلم به آنها که این روزها خداحافظی میکنند برای حج، می گویم ، میدانم که او این
کلام ناگفته را میشنود ، می گویم عرفه یادتان باشد سلام ما را هم برسانید..
.....
چه
کنم که این دل مقیم حریم این خانه باشد ؟
.....
تمام زباله های سطل بزرگ شهرداری ، به دلیل نامعلومی بر زمین ریخته است!!!
پیرمرد رفتگر با دستان خود آشغالها را مشت مشت به داخل سطل برمیگرداند...
دلم
میگیرید برایش
کسی
از داخل اتوبوس صدایش میکند
نمیدانم چه میپرسد از پیرمرد ، فقط میبینم که با انگشتان دستش لحظه ای به نوک بینیش
که از سرما
سرخ
شده اشاره میکند و بعد دوباره به کارش ادامه میدهد....
آنهمه آشغال را باید با دست داخل سطل بریزد
.........
کاش میتوانستم به پیرمرد بگویم سلام مرا هم برسان
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک....گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (11 نظر)
دلم....
دلم
دلم
دلم
دلم برای اینجا ، برای دلنوایم ،
برای انوار الهی که از پشت ابرهای تیره بر آسمان دلم تابیده میشوند...
دلم برای خودم
برای او که ...
دلم
دلم
دلم
دلم تنگ شده است....
شاید این کوتاه ، فتح بابی باشد برای خلاصی از یخزدگی حس نگارش
التماس دعا
یاعلی
پنجشنبه 3 آبان 1386
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)