تو را نزدیکتر در خود و خود را در کنار تو احساس میکنم
آنچنان که آهسته آهسته بیشتر لحظه هایم رنگ و بوی تو میگیرد...
گرچه تو برایم همیشه بوده ای ولی آنچه این روزهایم را متفاوت ساخته ، احساس جدیدی است که در کنار تو تجربه میکنم
طعم شرابی که این روزها از دست تو می نوشم با پیش از این فرق کرده است!
تلخی عجیبی که تا به حال آنرا نچشیده بودم...
گوئی که عمرش نه هفت سال و هفتاد سال و هفتصد سال... که من فکر میکنم تا هفت هزار سال...
اما اعتراف میکنم که مستی حاصل از آن به طعم تلخش می ارزد...
احساسی مرموز و رویایی که نخست مرا در عمق جان فرو میبرد و آنگاه پس از گذشتن از هزار توی ناشناخته ذهن، مرا به قله ای می رساند که از آنجا گوئی تمام آنچه در تصورم می گنجد در زیر پاهایم قرار میگیرد و من چون فرمانروایی با شکوه و عظمت دستانم را از دو سوی خویش باز میکنم و با تمام وجود بر تمام موجودات آن درود و سلام می گویم.
این روزهای من عجیب روزهایی است...حس عجیبی را تجربه میکنم که پیش از این حس نکرده بودم. و این را فقط مدیون تو هستم که این روزها پنجره های جدیدی از معنویت را برویم میگشایی
همچون گذشته از تو میخواهم
عاجزانه میخواهم و میخوانمت با تمام جسم و روح و جانم
ساعت نزدیک هفت صبح ، توی اتوبوس به سمت راه آهن و کنار پنجره
یک
صبح مه گرفته - 17 آذر
صدای آب
خیابانهای خیس
مردم جمع شده در خود برای تحمل راحت تر سرما..
عاشورا را خوانده ام
چیزی میخواهم ، زمزمه ای ، برای گذران لحظه ها ...
هرجا که بروم برای شیطنت بازی و تجربه های جدید ، آخرش بر در یک خانه باز خواهم گشت
تا
به حال که چنین بوده
و
بزرگترین خواسته من از درگاه خداوند نیز همین است که هیچ گاه از در این خانه رانده
نگردم...
در
وجودم نوای حزن انگیزی میخوانم با همان آهنگ حزن انگیز سید ذاکر
«یا
حسین غریب مادر
تویی
ارباب دل من
یه
گوشه چشم تو بسه
برا
حل مشکل من...
اونی
که خسته و تنهاست
دیگه
از همه بریده
اونی
که واسه یه بارم
هنوز
آقاشو ندیده....»
دلم
چه میخواهد؟
این
که در بکوبم بر در این خانه و از پشت صدای باز شدن در را بشنوم
و
شاید همان لحظه که صاحبخانه در آستانه در ظاهر میشود و من سیمای آسمانیش را نظاره
میکنم لحظه آخر من باشد...
در
دلم به آنها که این روزها خداحافظی میکنند برای حج، می گویم ، میدانم که او این
کلام ناگفته را میشنود ، می گویم عرفه یادتان باشد سلام ما را هم برسانید..
.....
چه
کنم که این دل مقیم حریم این خانه باشد ؟
.....
تمام زباله های سطل بزرگ شهرداری ، به دلیل نامعلومی بر زمین ریخته است!!!
پیرمرد رفتگر با دستان خود آشغالها را مشت مشت به داخل سطل برمیگرداند...
دلم
میگیرید برایش
کسی
از داخل اتوبوس صدایش میکند
نمیدانم چه میپرسد از پیرمرد ، فقط میبینم که با انگشتان دستش لحظه ای به نوک بینیش
که از سرما
سرخ
شده اشاره میکند و بعد دوباره به کارش ادامه میدهد....
در آن زمان که زنان به انحرافات عصر جاهلی آلوده گشته بودند...
بانویی بزرگ و با عظمت و ثروتمند که «سیده نسوان» بود در عصر خویش و بزرگان آرزوی
ازدواج با وی را در سر می پروراندند..
و او بدون توجه به درخواستهای مکرر هر روز خیال و آرزوی شیرین خویش را در ذهن میگذراند...
عشق امین مکه روزگاری بود که در خانه دلش جای گرفته بود...
روزها به امید وصال میگذشت و شبها با خیال او به صبح میرسید.
تا آنجا که دیگر تاب تحملش نماند و راز دل به نفیسه گفت، و نفیسه محمد را از این
شور عشق با خبر ساخت
.............
......
آنروز که محمد با لباسی آراسته و خوشبو به همراه ابوطالب و حمزه و سایر بزرگان مکه
به خانه خدیجه آمدند را همه در تاریخ ثبت نموده اند.
خدیجه بانو بی صبرانه در انتظار خواندن خطبه عقد بود ، حال آنکه حاضران مجلس را به
تعریف و تمجید از وی مشغول کرده بودند گرچه در مقابل شان و منزلت محمد (ص) زبانشان
الکن بود و در گفتن به لرزش و اضطراب افتاده بودند...
تا آنگاه که خدیجه برخواست و چه برخواستنی ...
و رو به حاضران شروع به سخن گفتن کرد و چه سخن گفتنی...
من خود میثاق ازدواج را انشاء می کنم:«تزویج
کردم خود را برای تو ای محمد و مهر را هم در دارایی خویش پذیرفتم»
شادمانی در چهره زیبای محمد موج میزد...
چند روز بعد صدایی رسا در مسجدالحرام در بین زمزم و مقام چنین به گوش میرسید:
«هان ای مردم! گوش کنید، گوش کنید؛ خبری و پیامی از طاهره، خدیجه
بانو همسر محمد صادق امین آورده ام... او به همگان اعلام میکند و شما را شاهد
میگیرد بر این که: همه مال و ثروت خود را در اختیار محمد قرار داده ام تا هرگونه که
صلاح میداند، مصرف نماید، زیرا او را بزرگ و گرامی می دانم و برای او مقام و عظمت
قائلم و او را بسیار دوست میدارم.»
..............
..........
ای محمد
خداوند می فرماید : سلام ما را به خدیجه برسان و به او چنین بگو حال که تمام زندگی
و ثروتت را برای پیامبر ما و پیشبرد دین اسلام در طبق اخلاص نهادی، ما نیز به
تو هدیه ای می دهیم. هدیه ای که ارز ش آن از تمام هستی بیشتر و ارزشمند تراست.
افتخار مادری برای آنکه تمام هستی را بخاطر وجود او خلق نموده ایم پاداش توست .