|
اشک
کاش بدانم که اشک های جاری بر گونه هایم برای چیست!
کاش بدانم برای کدام جرم وگناهم باید ناله سر دهم به درگاه پروردگار که مرا در هر قدم و هر نفس
جرمی بوده است به جاش شکر!
کاش بدانم در غم از دست دادن مولایم ناله سر دهم یا از ظلمت جهل قومی که مولایشان را
در محراب به خون نشانده اند و عالمی را تا قیام قیامت عزادار این جهل کرده اند؟
کاش بدانم که این اشک از محبت توست که برچشمانم جاریست یا از شرم گناهانی که به عنوان محب تو انجام داده ام؟
از کدامیک بنالم و بر سربکوبم امشب؟ چگونه است که من با محبت تو باز اختیار نفس خویش ندارم ؟
مولا جان
نمی دانم به کدام دلیل باید بگریم
اما دلم میخواهد این سیل اشک چنان جاری شود که زنگار و غبار از این دل سیاه و غبار گرفته پاک کند
افتاده ای نالان هستم امشب که دلم میخواهد در برویم باز کنی تا در کنار تو الهی العفو بگویم
يكشنبه ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ - ۱۸ رمضان ۱۴۳۱
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ ...
با خودم قول داده بودم هیچگاه در وبلاگ نویسی مطلبی از جایی کپی نکنم
و از نوشته های کسی استفاده نکنم
ولی اینبار واقعا فرق میکند این جملات و نوشته ها آنقدر زیبا و پرمعنایند که قابل توصیف نیست:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ
...
إِلَهِي قَدْ جُرْتُ عَلَي نَفْسِي فِي النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَيْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا
...
إِلَهِي مَا أَظُنُّكَ تَرُدُّنِي فِي حَاجَةٍ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي طَلَبِهَا مِنْكَ
...
إِلَهِي إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ
وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ
...
إِلَهِي انْظُرْ إِلَيَّ نَظَرَ مَنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ اسْتَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَأَطَاعَكَ
...
إِلَهِي هَبْ لِي قَلْبا يُدْنِيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِسَانا يُرْفَعُ إِلَيْكَ صِدْقُهُ وَ نَظَرا يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ
...
إِلَهِي أَنَا عَبْدُكَ الضَّعِيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنِيبُ [الْمَعِيبُ] فَلا تَجْعَلْنِي مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ
...
نمی شود! نمی شود از میان این همه زیبایی و شوق عاشقانه مولا گزینش کرد و انتخاب نمود!
باید چون ناامیدی بریده از همه جا، به گوشه ای خزید و سر در گریبان فرو برد و این جملات را خواند و گریست...
و از غفلت ها به درگاهش توبه نمود:
إِلَهِي إِنْ أَنَامَتْنِي الْغَفْلَةُ عَنِ الاسْتِعْدَادِ لِلِقَائِكَ فَقَدْ نَبَّهَتْنِي الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِ آلائِكَ...
باید همچون مولا سر بر آستان دوست گذاشت باید از شوق وصالش و با این جملات گریست:
إِلَهِي فَلَكَ أَسْأَلُ وَ إِلَيْكَ أَبْتَهِلُ وَ أَرْغَبُ...
و عاقبت بخیری در دنیا و آخرت را از او تمنا کرد:
إِلَهِي وَ أَلْحِقْنِي بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفا وَ عَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفا وَ مِنْكَ خَائِفا مُرَاقِبا...
دوشنبه 4 مرداد 1389 - 14 شعبان 1431
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (1 نظر)

هااااای لیلی...
بگذار اشکهایم بریزند از فراقت آقا
بگذار خون گریه کنم که میبینم عمر رفته است هنوز مرا فرصت دیدار حاصل نشده
بگذار خون گریه کنم از روزهایی که بی تو سپری گشتند و بییاد تو
ای اشکها بریزید....
به یاد ایام شباب که چون تندباد میگذرند و من همچنان منتظرم و درفراق تو...
مرا روزمرگیهایم، شادی و غمهای بیهوده این دنیا مشغول میسازند و از یاد تو غافل
و هر از چند گاه به خود میآیم و پر میشوم از حسرت ایامی که از دست رفتهاند بییاد تو
روزهایم رفتهاند بی یاد تو ... و شامهایم در خواب غفلت از تو...
ای مولا و آقایم
اگر در این کوران حوادث ایام تو نیز مرا فراموش کرده بودی چه برسرم آمده بود؟
هیچ ندارم جز اشکهایی که از فراغت و حسرت دوریت سراریزند ....
آقا ببخش ما را ...
دوشنبه 10 خرداد 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

کوله بار
ساکم آنقدرها هم بزرگ و سنگین نبود اما حمل کردنش برای من سخت بود
تویش را پر کرده بودم از لباس و وسائل شخصی
و راه افتاده بودم دنبال سرنوشت!
همیشه در خیالاتم فکر میکردم یک کوله پشتی میاندازم روی دوش و میروم
اما حالا ساکی سنگین دستم بود!!
صبح از 72 تن تا گلزار شهدا را با یک ون دربستی آمده بودم و حالا عصر زیبای
13 اردیبهشت باید میرفتم سمت خانه!
ساک را میکشیدم روی زمین بیچاره ناله میکرد...
یک ماه و نیم پیش اگر میدانست چنین بلایی سرش میآید
توی آن مغازه روبروی گنبد زیبای امام حسین(ع) خودش را از دیدم پنهان میکرد
تا هرگز دستم به او نرسد... ولی حالا دیگر از این حرفهایش گذشته بود
دستههایش کنده شده بود و فقط یک بند از آن باقی مانده بود...
سرکوچه خداوند یک دوچرخه از آسمان رساند وگرنه بیچاره تا خانه دوام نمیآورد...
امروز یک سال از آن روز میگذرد... هیچ چیز برای گفتن ندارم
نه پیش خودم نه در پیشگاه خداوند...
کوله بارم خالی تر از همیشه...
و دلم خاموش تر... کور سوئی از عشق در انتهای قلبم باقیست که من دل به آن خوش کردهام
و با تمام وجود برای باقی ماندنش تلاش میکنم
خداوند خودش یاریم کند...
تا آنروز که کولهبار خویش بر دوش اندازم و همه چیز را بگذارم و بگذرم
و آزاد و رها در پی سرنوشت خویش روم...
دوشنبه 13 اردیبهشت 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

مناجات
خدایا! در عمق وجودم گاه سخنانی شکل میگیرند که تو بهترین شنوا بر آنهایی
که نه زبان را یارای بیان است و نه قلم را توان نوشتن
خدایا!افکارم را که در عمق وجودم میگذرند تو نظارهگر باش و خود آنها را اصلاح فرما...
خدایا! اشکهایی که از شوق و محبت به بهترین خلق تو بر دیدگانم جاری میشوند را تو پذیرا باش
و اگر بار گناهان من آنقدر سنگین است که پس از مرگ مایه فراق من از آنان میگردد
پس در این دنیا سختیها و مشقتها را بر جانم فروفرست و کفاره گناهانم را در همین دنیا قرار بده
که مرا پس از مرگ تاب دوری از آن خوبان نیست...
خدایا! عشق بیمنتهایت را بر جانم جاری کن و باران رحمتت را بر کویر خشکیده دلم نازل فرما
به من بیاموز که برای تو و با تمام وجود خلق تو را دوست داشته باشم
خدایا! مرا در اطاعتت قوی گردان و در عبادتت مشتاق..
به من شکیبائی عطا کن و دلی به وسعت دریا...
سهشنبه 7 اردیبهشت 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (2 نظر)

گلزار
هفته ای دو سه روز خودم را مجبور میکنم که از گلزار عبور کنم!
وقتی میان شهدا هستم صلوات میفرستم و التماس میکنم برای من مرده فاتحه بخواننند!
این روزها عطر یاسهای گلزار بد جوری آدم را مست میکند
و گلهای انار جلوه زیبایی گرفتهاند...
امروز پیرزن گوژپشتی دیدم که سر مزار فرزند درد و دل میکرد برایش ...
کاش من هم رویم باز میشد و سر مزاری مینشستم و از غصههای دل میگفتم...
از سر مزار مهدی زینالدین که میگذرم از شدت شرم سریع رد میشوم
خیلی وقتها حتی شرم میکنم به عکس خندانش نگاه کنم! ابهتش میگیرد مرا
هرچه باشد او فرمانده است و من با بسیجیها صمیمیتر
هم اینکه میآید حس حسرت جای آنها بودن در وجودم جوانه زند،
یادم میآید که هرکس جای خودش بوده و هست، باید راه را شناخت و راهرو بود
و با خود میخوانم :
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

هرچه رفت از عمر...
یادم نمیرود!
همین روز بود سهشنبه بود و پنجم جمادی، یادم نمیرود
همه را فرستادم بروند و خودم ایستادم با آن باغچه رؤیایی و آن درخت انگور خوش غیرت
همه رفتند و من ماندم با یک خانه خالی،
ماندم و یک دل سیر گریه کردم با درختها و آجرهای حیاط و با آن پلهها
و سعی کردم لحظه لحظههای 20 سال زندگی را دوباره زنده کنم برای خود...
لحظه تولد حمیده را.... حمید و سعید... تمام خاطرات تلخ و شیرین را
همه رفتند و من ماندم با یک خانه که تا چند روز دیگرش تمام میشد با تمام خاطراتش
خوشحال بودم که عاقبت روز تولد صبر آن خانه را ترک کردیم...
روی تک تک پلهها نشستم و شاید بوسه زدم بر جای کتابهایم روی آنها...
کتابهای دختری که عشق درس و کتاب چنان وجودش را پر کرده بود که حتی پلههای خانه از کتابهایش پر بود
حالا کجاست آن دختر؟ کجایم من؟
.............
......
یادم نمیرود همین روز بود، سهشنبه بود و پنجم جمادی، همه رفتند و من ماندم و یک خانه خالی....
سهشنبه 31 فروردین 1389- 5 جمادی الاول 1431
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

جرم
بعد از دو ساعت پیادهروی حالا خسته و کوفته رسیدهام جمکران!
و برای رفع گرسنگی پفک میخورم با دوغ گاز دار مثل همان دوغ آبعلی های قدیم!
آخ لیلا جان کجایی، یاد روزهای خوبمان بخیر...
.........
وقتی تمام زندگی آوار میشود روی سرت و تو بناچار و ناگریز بر ویرانههای هر آنچه از قبل بوده
روزگار میگذرانی ، مدام با خودت تکرار میکنی که من جرم کرده ام، میدانم...
توی کوچه پس کوچههای شهر قائم میروم و هر چند قدم از رهگذری راه را میپرسم
در حالی که سیلی از اشک را به زور نگه داشتهام و این یعنی بغضی سنگین که راه گلو و نفس را بسته است
هر از چندگاه که قدرت اشک چیره میشود، چادر به سر میکشم و اشکهای صورت را پاک میکنم،
و باز دوباره از آنجا که ذهن یاری میکند گناهان عمر را مرور میکنم شاید دریابم که حال این روزهای من
به کدام جرم است؟
از پس کوچهای میگذرم و بوی تند تنباکو به مشامم میرسد، نفسی عمیق و طولانی میکشم!
با خود میگویم شاید جرم من این است که بوی تنباکو را دوست دارم!
که هربار مستم میکند و میبرد مرا به آن دور دورهای کودکی...
به آن حیاط کوچک وگلدانهای دوست داشتنی عزیز...
و حوضی که عزیز روزی چند بار قلیان باباعلی را که پر از تنباکوی تازه کرده بود از آب آن تر میکرد
و اینچنین باز میروم به سالهای دور با همین بوی تنباکو!
و باز تکرار میکنم من جرم کردهام میدانم...
روزهای سیاه و سفید کودکی در جلوی چشمانم رژه میروند و من در پس کوچه های فقیرترین محله شهر میچرخم
شاید جرم من این است که مثل خیلیها کودکی نکردهام!
شاید اگر کودکیهایم جای کتاب میان عروسکها و اسباببازیهای رنگارنگ سپری شده بود
نگاهم به دنیا با امروزم فرق داشت... شاید ... شاید ... شاید...
شاید امروز چنین بیسامان میان کوچهها نبودم!...
شاید دنیا جور دیگری بازی کرده بود...
جرم ما چیست در این دنیا که امروزمان را این چنین رقم زده است؟
سهشنبه 17 فروردین 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

بهار آمد که غم از جان برد...
امروز
امید را دیدم!
درست
مثل 6 سال پیش که در یک صبح زیبای بهاری آن را در نوک قلههای البرز دیدم،
آنروز
امید خود را از پس ابرهای تیره بیرون کشیده بود و به من سلام میکرد!
همانروز که من دوباره با خیالات و غمها و غصههایم قاچاقی و فقط با یک بلیط سوار
اتوبوس شده بودم
همانروز که همه رفته بودند و کسی برای من نمانده بود جز خدا
و من
زیر باران میرفتم و با خود میخواندم : «همه رفتهاند جز خدا حتی خیال تو»
تا
امروز من رفتهام و میروم، حتی اگر لازم باشد تا صبح قیامت هم خواهم رفت...
و تا
امروز که دوباره امید را دیدم که اینبار خود را در یک شاخه شکسته و آویزان و به مو
بنده شده یک درخت
نشان
میداد، که از بالا تا پایین سبز کرده بود و چه زیبا به من و بهار سلام داده بود...
آمدم
بگویم امروز برای من در کنار تمام خوبی ها و زیبائیهای زندگی و در پناه خدای خوب و
مهربان من
تو نیز
هستی...
سهشنبه 3 فروردین 1389
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (2 نظر)

گدا
خیلی وقت است که عادت کرده ام به گدایی درخانه تان
خیلی وقت است میگویم که جای گدا آن جلو ها نیست
گدا دم در می ایستد و زار میزند
خیلی وقت است که جای خودم را میدانم
و مفتخرم به آن
چند روزی بود خیال کرده بودم شاید آنچه را گرفته ام کافیست
همان که تازگی ها عنایتش کرده ای...
دیشب دوباره در اوج پریشانی خواندی مرا
باز هم آمدم و جایم خالی بود مثل همیشه!
نشستم در آستانت و سر بر دیوار گذاشتم و از ته دل زار زدم
دیشب فهمیدم که در کوی شما
یک گدا همیشه گداست...
یکشنبه 9 اسفند 1388
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (3 نظر)

الحمدلله کما هو اهله
فکرهای خوبی که از ذهن میگذرند بی آنکه بر زبان جاری شوند و
یا باقلم تقریر شوند حرف خداست با تو
آنگاه که یاد روزهای خوب در سکوت گذشته ات همراه با بغضی شیرین همراه میشود
چه شبها، در پشت یک مانیتور با محبتی زیبا سپری میشوند
چه روزها، که میگذرند در سکوتی که خداوند شاهد آن است
چگونه اشک امانت میدهد وقتی یادت میآید که تمام اینها را از مولایت حسین علیه السلام داری؟
از همین نوایی که هنوز روی وبلاگت هست
که پاگیرت کرد و نگهات داشت تا امروز؟
چه میتوانی بگویی جز
الحمدلله کما هو اهله
چهارشنبه، 21 بهمن 1388 ساعت 15:40
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (5 نظر)

ای زینت دوش نبی
و خداوند از گناه آدم گذشت تنها با قطره اشکی برای تو
و من در صبحی دوباره متولد شدم
و تمام زندگی امروز خویش را بر نام تو استوار نمودم
صبحی که با یاد تو آغاز گردید و با عشق تو ادامه یافت و زندگی امروز مرا ساخت
صبحی که در آن لحظه زیبای وصال را دیده بودی و آن بوسه عاشقانه را
و من باز در صبحی متولد شده ام با قطره اشکی برای مظلومیت تو
که شاید جبرائیل زمزمه اش را در گوشم خوانده است
دروغ نیست این آتش و عشق
دروغ نیست که خیمه ای زده اند در کنج دلم و آنجا عزای تو را برپا کرده اند...
دروغ نیست که تمام آنچه امروز دارم صبحی در سالهایی نه چندان دور از نام تو داده اند مرا
دروغ نیست اشکی و حالی که با شنیدن این نوای سوزناک عالم وجودم را متلاطم می کند
و ذره ذرهام را مست و بیقرار مینماید و در پایان با قطره اشکی به بیرون میچکد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
جمعه 27 آذر 1388 - اول محرم 1341
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (13 نظر)

گذری میان تاریکی
سخت بود،
گذری بود میان تاریکی!
آنگاه که دانستم آشنایی زمینی، که دل به محبت و دوستیاش خوش کرده بودم
طریق خویش از ما جدا نموده و روزگاری نو آغاز کرده و به رسم بیوفائی زمینیان خاطرات
روزهای خوبمان را در صندوق دل به بایگانی میسپرد...
شکستم!
گذری بود میان تاریکی...
.......
.....
...
..
.
وقتی دوباره نورت را بر دلم تاباندی سراپا شرم شدم از این غفلت عظیم
که کنج دل چگونه به غیر تو سپردم؟
و چگونه تنهایی خویش – این بزرگترین موهبت عظیم تو – را با دیگری قسمت نمودم؟
و همصحبتی غیر از تو انتخاب کردم؟ و حرفهای ناب دل را چگونه مشق نمودم؟
درحالی که میدانم این دیار را رسمی جز رسم تلخ فراموشی و بگذاشتن و بگذشتن نیست!
بر زمین زدی مرا... میستایمت
تا باز بیاد آورم تنهایی و صبر تو را !
امروز گذر من از میان تاریکی به پایان نزدیک میشود و نور تو باز در قلبم
تابیدن گرفته است.
من نیز با یاد تو همه را بگذاشتم و بگذشتم
و باز تمام حرفهایم برای تو،
تمام گریههایم برای تو،
و تمام نفسهایم با تو،
تا مرا بیهمنفس ندانند...
بسم الله الرحمن الرحیم
تَوَکَّلتُ عَلیَ ألحَیِّ ألذّی لا یَموت وَ ألحَمدُ لِلّهِ ألذّی لَم یَتَّخِذ صَاحِبَةً و لا وَلَدا و لَم یَکُن لَه شَریکٌ فِی ألمُلک و لَم یَکُن لَه ولّیٌ مِنَ ألذُّلِ وکَبِّرهُ تَکبیرا
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (4 نظر)

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
دعای من برای آن نیست که این شود و آن نشود
دعای من نیست که این برود و آن بیاید
دعای من برای توست برای خودم که تا همیشه تو را داشته باشم
دعای من این است که سینه ای دهی مالامال از عشق پاکت
و در آن دل آتشی بیافکنی که هرگز خاموش نشود
و چشمانی که هرگز از گریه برای وصالت آرام نگیرد
و شجاعتی بر این جان بیافکنی که همیشه در میانه میدان باشم
و مست بر در میخانه ها
و آواره در میان کوچه ها
از تو میخواهم
منش عاشقان راهتت را
و عزت خاکساران درگاهت را
از تو میخواهم
تمام عقل دیوانگان عشقت را
و تمام هوشیاری مستان بی مثالت را
از تو میخواهم
تمام عشق را ...
سهشنبه 5 آبان 1388
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (12 نظر)

ویرانه
شاید من قرار است برای همیشه فراموشت کنم که فقط خودت را برایم میخواهی
شاید تو میدانی که همه قول و قرارهایمان را برهم خواهم زد
شاید این عشق را فراموش کنم، نمیدانم!
ویران شده است... ویرانگیاش را میبینم
در خرابهای نشسته ام و تو را آرزو میکنم
در این هوای سرد نگاهم دار و با وجودت براین جان خسته گرما ببخش
نگاهم دار از هیاهوی سرد بادهای هراسناک زمانه
نگاهم دار از این ترس بی تو بودن که بر جان میافتد
میان این خرابه نگاهم دار
که اگر تو باشی کنج آنرا به هزاران قصر نخواهم داد
نگاهم دار...
سهشنبه 21شهریور 1388
توسط : طاهره بهرامی
نظر همراهان (6 نظر)

|