دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم ... نقشی یه یاد خط تو بر آب میزدم ...ابروی یار در نظر و خرقه سوخته ...جامی به یاد گوشه محراب میزدم هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست... بازش زطره تو به مضراب میزدم... روی نگار در نظرم جلوه مینمود... وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم... چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ... فالی به چشم و گوش در این باب میزدم... نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم... برکارگاه دیده بی خواب میزدم... ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت... می گفتم این سرود و می ناب میزدم... خوش بود وقت حافظ و فال و مراد و کام... بر نام عمر و دولت احباب میزدم

شراب

این روزهای من روزهای عجیبیست..

تمام سکوت این روزهایم با تو پر می شود

تو را نزدیکتر در خود و خود را در کنار تو احساس میکنم

آنچنان که آهسته آهسته بیشتر لحظه هایم رنگ و بوی تو میگیرد...

گرچه تو برایم همیشه بوده ای ولی آنچه این روزهایم را متفاوت ساخته ، احساس جدیدی است که در کنار تو تجربه میکنم

طعم شرابی که این روزها از دست تو می نوشم با پیش از این فرق کرده است!

تلخی عجیبی که تا به حال آنرا نچشیده بودم...

گوئی که عمرش نه هفت سال و هفتاد سال و هفتصد سال... که من فکر میکنم تا هفت هزار سال...

اما اعتراف میکنم که مستی حاصل از آن به طعم تلخش می ارزد...

احساسی مرموز و رویایی که نخست مرا در عمق جان فرو میبرد و آنگاه پس از گذشتن از هزار توی ناشناخته ذهن، مرا به قله ای می رساند که از آنجا گوئی تمام آنچه در تصورم می گنجد در زیر پاهایم قرار میگیرد و من چون فرمانروایی با شکوه و عظمت دستانم را از دو سوی خویش باز میکنم و با تمام وجود بر تمام موجودات آن درود و سلام می گویم.

این روزهای من عجیب روزهایی است...حس عجیبی را تجربه میکنم که پیش از این حس نکرده بودم. و این را فقط مدیون تو هستم که این روزها پنجره های جدیدی از معنویت را برویم میگشایی

همچون گذشته از تو میخواهم

عاجزانه میخواهم و میخوانمت با تمام جسم و روح و جانم

که رهایم نکنی

و این کودک نو پا را همیشه در راه وصالت مدد نمایی

آمین

22 خرداد 1387

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (13 نظر)

زمزم

من هنوز در قربانگاه مانده ام...

اشکهای من جاریست بر مظلومیت قربانیان ...

قربانیانی که کسی در تاریخ چون آنها ندیده است...

.....

...

زیر آفتاب سوزان ، کودکی از تشنگی فریاد میزند و پای بر زمین میکوبد...

مادرش آشفته و بیمناک از بهر جان کودک، سعی صفا و مروه میکند...

صدای گریه کودک را عرشیان تاب نمی آورند...

گویی همه دست به دعا برداشته اند و تقدیر این مادر و کودک چنین رقم میخورد

چشمه ای از زیر پای کودک شروع به جوشیدن میکند که نه تنها مادر و فرزندش را

سیراب میگرداند که برای رفع عطش تمام مردمان عالم نیز کافیست!!!

....

ماه دیگر همین روزها

کودکی....

کودکی که در کنار دریا، از فرط تشنگی به تلذی افتاده است

بر فراز دستان پدر، از خون خویش سیراب میشود...

.....

من هنوز در قربانگاه مانده ام....

اشکهای من جاریست برمظلومیت قربانیان...

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (10 نظر)

قربانگاه

لبیک

اللهم لبیک

لبیک لا شریک لک لبیک

...........

و تو به حقیقت دعوت حق را لبیک گفته ای

لبیکی که کسی چون تو در تاریخ نگفته است حتی ابراهیم!

و از اینروست که تو قربانگاه ابراهیم را رها میکنی و به قربانگاهی بس عظیم تر و باشکوه تر میروی

...

آری تو دعوت حق را لبیک می گویی

تو علی اکبر را، علی اصغر را، قاسم را، عون و جعفر را، عباس را، و خود را

به قربانگاهی دیگر میبری ، قربانگاهی که از برای کسی غیر از تو آماده نگشته...

و اینچنین از پروردگار خویش میخواهی که حجت را قبول نماید...

آری تو دعوت حق را لبیک میگویی

لبیک اللهم لبیک..

« وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساريرِ صَفْحَةِ جَبينى وَخُرْقِ

و رشته هاى ديد نور چشمانم و خطوط صفحه پيشانيم

مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاريفِ مارِنِ عِرْنينى وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى

و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى نرمه بينيم و راههاى پرده گوشم

وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَيْهِ شَفَتاىَ وَحَرَكاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ

و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار گـيـرد بـر آن دو لبـم و حـركـتـهـاى تـلفظ زبانم و محل پيوست كام

حَنَكِ فَمى وَفَكّى وَمَنابِتِ اَضْراسى وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى

(فـك بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـيـرون آمـدن دنـدانـهـايـم و محل چشيدن خوراك و آشاميدنيهايم

وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى وَبُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَليْهِ تامُورُ

و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق ) متصل به رگهاى گردنم و آنچه در برگرفته آن را

صَدْرى وَحمائِلِ حَبْلِ وَتينى وَنِياطِ حِجابِ قَلْبى وَاءَفْلاذِ حَواشى

قفسه سينه ام و رشته هاى رگ قلبم و شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و كنار

كَبِدى وَما حَوَتْهُ شَراسيفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ

جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى دنده هايم و سربندهاى استخوانهايم و انقباض

عَوامِلى وَاَطرافُِ اَنامِلى وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى

عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره پوستم

وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَميعُِ جَوارِحى وَمَا...

و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهايم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اينها...»

این است آنچه به قربانگاه میبری...

قربانگاه کربلا، حسین جان در انتظار توست...

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (1 نظر)

یه گوشه چشم تو بسه...

ساعت نزدیک هفت صبح ، توی اتوبوس به سمت راه آهن و کنار پنجره

یک صبح مه گرفته  - 17 آذر

صدای آب

خیابانهای خیس

مردم جمع شده در خود برای تحمل راحت تر سرما..

عاشورا را خوانده ام

چیزی میخواهم ، زمزمه ای ، برای گذران لحظه ها ...

هرجا که بروم برای شیطنت بازی و تجربه های جدید ، آخرش بر در یک خانه باز خواهم گشت

تا به حال که چنین بوده

و بزرگترین خواسته من از درگاه خداوند نیز همین است که هیچ گاه از در این خانه رانده نگردم...

در وجودم نوای حزن انگیزی میخوانم با همان آهنگ حزن انگیز سید ذاکر

«یا حسین غریب مادر

تویی ارباب دل من

یه گوشه چشم تو بسه

برا حل مشکل من...

اونی که خسته و تنهاست

دیگه از همه بریده

اونی که واسه یه بارم

هنوز آقاشو ندیده....»

دلم چه میخواهد؟

این که در بکوبم بر در این خانه و از پشت صدای باز شدن در را بشنوم

و شاید همان لحظه که صاحبخانه در آستانه در ظاهر میشود و من سیمای آسمانیش را نظاره میکنم لحظه آخر من باشد...

در دلم به آنها که این روزها خداحافظی میکنند برای حج، می گویم ، میدانم که او این کلام ناگفته را میشنود ، می گویم عرفه یادتان باشد سلام ما را هم برسانید..

.....

چه کنم که این دل مقیم حریم این خانه باشد ؟

.....

تمام زباله های  سطل بزرگ شهرداری ، به دلیل نامعلومی بر زمین ریخته است!!!

پیرمرد رفتگر با دستان خود آشغالها را مشت مشت به داخل سطل برمیگرداند...

دلم میگیرید برایش

کسی از داخل اتوبوس صدایش میکند

نمیدانم چه میپرسد از پیرمرد ، فقط میبینم که با انگشتان دستش لحظه ای به نوک بینیش که از سرما

سرخ شده اشاره میکند و بعد دوباره به کارش ادامه میدهد....

آنهمه آشغال را باید با دست داخل سطل بریزد

.........

کاش میتوانستم به پیرمرد  بگویم سلام مرا هم برسان

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (5 نظر)

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک....گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (10 نظر)

دلم....

دلم

دلم

دلم

دلم برای اینجا ، برای دلنوایم ،

برای انوار الهی که از پشت ابرهای تیره بر  آسمان دلم تابیده میشوند...

دلم برای خودم

برای او که ...

دلم

دلم

دلم

دلم تنگ شده است....

شاید این کوتاه ، فتح بابی باشد برای خلاصی از یخزدگی حس نگارش

التماس دعا

یاعلی

 

پنجشنبه 3 آبان 1386

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (3 نظر)

هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟

او را طاهره میخواندند... پاک سرشت و پاک روش

در آن زمان که زنان به انحرافات عصر جاهلی آلوده گشته بودند...

بانویی بزرگ و با عظمت و ثروتمند که «سیده نسوان» بود در عصر خویش و بزرگان آرزوی ازدواج با وی را در سر می پروراندند..

و او بدون توجه به درخواستهای مکرر هر روز خیال و آرزوی شیرین خویش را در ذهن می گذراند...

عشق امین مکه  روزگاری بود که در خانه دلش جای گرفته بود...

روزها به امید وصال میگذشت و شبها با خیال او به صبح میرسید.

تا آنجا که دیگر تاب تحملش نماند و راز دل  به نفیسه گفت، و نفیسه محمد را از این شور عشق با خبر ساخت

.............

......

آنروز که محمد با لباسی آراسته و خوشبو به همراه ابوطالب و حمزه و سایر بزرگان مکه به خانه خدیجه آمدند را همه در تاریخ ثبت نموده اند.

خدیجه بانو بی صبرانه در انتظار خواندن خطبه عقد بود ، حال آنکه حاضران مجلس را به تعریف و تمجید از وی مشغول کرده بودند گرچه در مقابل شان و منزلت محمد (ص) زبانشان الکن بود  و در گفتن به لرزش و اضطراب افتاده بودند...

تا آنگاه که خدیجه برخواست و چه برخواستنی ...

و رو به حاضران شروع به سخن گفتن کرد و چه سخن گفتنی...

من خود میثاق ازدواج را انشاء می کنم:«تزویج کردم خود را برای تو ای محمد و مهر را هم در دارایی خویش پذیرفتم»

شادمانی در چهره زیبای محمد موج میزد...

چند روز بعد صدایی رسا در مسجدالحرام در بین زمزم و مقام چنین به گوش میرسید:

«هان ای مردم! گوش کنید، گوش کنید؛ خبری و پیامی از طاهره، خدیجه بانو همسر محمد صادق امین آورده ام... او به همگان اعلام میکند و شما را شاهد میگیرد بر این که: همه مال و ثروت خود را در اختیار محمد قرار داده ام تا هرگونه که صلاح میداند، مصرف نماید، زیرا او را بزرگ و گرامی می دانم و برای او مقام و عظمت قائلم و او را بسیار دوست میدارم.»

..............

..........

ای محمد خداوند می فرماید : سلام ما را به خدیجه برسان و به او چنین بگو حال که تمام زندگی و ثروتت را برای پیامبر ما و پیشبرد  دین اسلام در طبق اخلاص نهادی، ما نیز به تو هدیه ای می دهیم. هدیه ای که ارز ش آن از تمام هستی بیشتر و ارزشمند تراست. افتخار مادری برای آنکه تمام هستی را بخاطر وجود او خلق نموده ایم پاداش توست .

.........

مبارکت باشد خدیجه بانو

 

 

 

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (1 نظر)

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

کاش می توانستم از عشقت چنان سوزناک بگویم که نخست خود قالب تهی نمایم و پس از من آنکس که میخواند...

کاش کنار ضریحت و درمیان آن فریادهای عاشقانه ام جان داده بودم...

کاش پیش از این غیر از محبت تو، محبت هیچ آدمی و غیر آدمی را در دل جای نداده بودم تا آنجا کنار دریای لطفت آنگونه شرمسار نباشم...

کاش آن لحظه وصلت که زیباترین لحظه ام بود از ازل، شعله ای از آن آتش عشق نابت به فنا رسانده بودم...

کاش...

کاش هیچگاه مرا از بهشتت به این زمین و نزد این زمینیان برنمیگرداندی...

کاش همانجا ...

لذت آن لحظه وصال را چگونه می توان بیان کرد؟

آنجا که قطره ای جدا شده از دریا، به آغوش گرم دریا بازمیگردد...

لذت در کنار تو بودن را چگونه میتوان وصف نمود؟

لذت شب جمعه ای در حرمت بیتوته کردن را برای کدام دل می توان سرود؟

فاش میگویم از تمام اینها، خسته ام

دیگر هیچ چیز آرامم نمیکند جز تو و وصال دوباره ات

که بود که از آنچه سالها در انتهای قلب من میگذشت با خبر بود و در همان لحظه آسمانی ........

مگر نه اینکه تو بودی؟

از که اینگونه وفاداری در عشق دیده ام جز تو؟

از که اینگونه عاشق را ارج نهادن دیده ام جز تو؟

اینها که ادعای عشق میکنند چه میدانند از عشق؟

من تنها تو را میخواهم

هر آنچه بوی تو را ندهد از دل بیرون خواهم نمود...

عهد می بندم با تو...

سوگند به عشقی که در جانم نهاده اند از ازل..

سوگند به همان باشکوهترین لحظه...

به آن گوشه ضریحت که...

سوگند به خونی که از تو در رگهایم جاریست...

محبت همه را غیر از تو از دل بیرون خواهم ریخت...

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (0 نظر)

وصال، زیباترین لحظه زندگی

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (0 نظر)

عاشقانه ترین سلامهایم تقدیم تو باد

آرامم

سعی میکنم آرام باشم.

شمارش معکوس برای وصال آغاز شده است.

باورم نمیشود

میدانم به رویا بیشتر شبیه است

عقل از کار افتاده

و احساس دیگر رمقی برایش نمانده تا اظهار وجود کند

این حس و حال هم خوب است

همه چیز را سپرده ام به میزبان

هرچه بخواهد

ما تسلیم هستیم.

خود را آماده کرده ام که عاشقانه ترین سلامهایم را تقدیمت کنم

نه سلام نه

خود را آماده کرده ام تا بهترین پاسخ سلام را بر سلامهای عاشقانه تو دهم

کلماتم جور نمیشوند

نمیدانم چگونه بیان کنم

شاید سکوت برای من بهتر از هرچیز باشد در این زمان

اری

بگذار در خیال با تو باشم.

ای دریا آغوش خود را باز کن که قطره ای ازکویر به سوی تو می شتابد

 

چهارشنبه 30 خرداد 1386

توسط : طاهره بهرامی                                             نظر همراهان (1 نظر)

 

در محضر اهل بيت

 

نواي دل

 

آرشيو

شراب
زمزم
قربانگاه
یه گوشه چشم تو بسه...
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک....گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
دلم....
هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟
یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
وصال، زیباترین لحظه زندگی
عاشقانه ترین سلامهایم تقدیم تو باد
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد...
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست...
سلام عليكم بما صبرتم...
اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است...
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست....
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...
السلام عليك يا اباعبدالله
تهران
اي اشكها بريزيد...
بهارشد در ميخانه باز بايد كرد... به سوي عاشق مجنون نماز بايد كرد
خدايا به من شكيبايي عطا كن و عشق ... و دلي به وسعت دريا...
درديست در دل ما درمان نمي پذيرد... دستي به عاشقان ده كز شوق دل بميرند
كاش ميمردم و اين ديده نميديد كه خلق ... با سر تو به سر نيزه چه ها ميكردند...
که حیف باشد از او غیر او تمنایی....
بردلم بود که آدم شوم اما نشدم....
غریبانه
بوی بهشت
جان به غم هایش سپردم نیست آرامم هنوز ....
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست....
معجزه
تولد
گمان نیک
فریاد
ای تنها حقیقت زنده در دلها...
میدونم یه روز میایی اونوقت دیگه نماز ما.......
مرا دریاب...
گمشده
بیش از همگان گناه ما بود ولی...
خدایا..
اعتراض...
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
می خواهم همیشه با تو بمانم!
کلاس عمل!
امشب دلم هوای میخانه کرده ساقی! بوی شراب نابت دیوانه کرده ساقی!
عاشقان عیدتان مبارک باد
ای قوم به حج رفته کجائید ؟
ای یگانه شاهد خلوتگه منتظران!
السلام علیک یا حبیب الله
لبيک اللهم لبيک ...
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه!
کسی به من بگوید!
این الرجبیون؟
ای اشکها بریزید!!!
رسم است که آخر فاطمیه را....
آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم...
آرزو
کاش هیچوقت نخواند!!
تولد
الا یا ایها العشاق بوی یار می آید
و امروز باز هم پس از سالها.....
عشق عالمین
بهار شد در میخانه باز باید کرد.. به سوی عاشق مجنون نماز باید کرد!!
بهارانه
نامه ای برای بابا علی! (پدر بزرگ عزیزم )
باز شب!
عاشق روی توام دست بدار از دل من... به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من...
آیه الیوم اکملت لکم دین فاش گوید : تو امید امتی... شاهنشه خم غدیری
اونی که میون سینه میزنه سنگ حسینو... میون تموم خوبا داره آهنگ حسینو
به کجا چنین شتابان؟
آنجا که ارادت بود انکار نباشد...
وقتی که چشمام روی هم بسته میشه...
اللهم اهل الکبریاء و العظمه...
جانا ببین غم دوری چه ها نکرد....
امشب شب جاری شدن اشک چو خون است...
باز دلم هوای میخونه کرده!!!
نه بازی جای کار است و زمان تنگ!!!
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد...
فاش میگویم که دل آشفته یک موی توست...
که با ما هرچه کرد آن آشنا کرد!!!
هردم به تمنای وصال تو یگانه...
آی آدما ارباب ما بنده نوازی میکنه // یه عمریه نام علی با دلا بازی میکنه
...................
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد!! چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد!!
مهمونی!!
دلم پر از تاب و تبه...من شب قدرم امشبه!!!